• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1796
  • شنبه 1385/12/12
  • تاريخ :

شفای زهرا


تنها فرزندم زهرا و تنها یادگار حاج مهدی در تب می‌سوخت و تلاش‌هایم برای پایین آوردن دمای بدنش اثری نداشت. نگران بودم. اگر بلایی سرش می‌آمد خودم را نمی‌بخشیدم. بالای سرش نشستم و قدری قرآن خواندم. در همین حال قسمتی از پارچه‌ای كه روی جنازة همسرم انداخته بودند و چند نفر با خواست خدا به وسیله تبرك جستن به آن پارچه شفا یافته بودند, افتادم. پارچه را آوردم و كنار زهرا خوابم برد. در عالم رؤیا دیدم حاج مهدی در كنار بستر زهرا نشسته و او را بغل گرفته است. او مرا از خواب بیدار كرد و با لبخندی گفت: «چرا این قدر ناراحت هستی؟» گفتم: «زهرا تبش پایین نمی‌آید, می‌ترسم بلایی سرش بیاید.» حاج مهدی گفت: «ناراحت نباش. زهرا شفا پیدا كرده و دیگر تب ندارد.» از خواب بیدار شدم. به اطرافم نگاه كردم. كسی نبود. دست بر پیشانی زهرا گذاشتم. تب نداشت. آری او شفا یافته بود.

راوی : همسر شهید حاج مهدی طیاری

منبع :روزنامه جمهوری اسلامی- 24/6/81

اتفاقی در یک قدمی اسارت

اتفاقی در یک قدمی اسارت

اتفاقی در یک قدمی اسارت
ماجرای ازدواج شهید علمدار

ماجرای ازدواج شهید علمدار

ماجرای ازدواج شهید علمدار
بابا؟یعنی چی؟!!!

بابا؟یعنی چی؟!!!

بابا؟یعنی چی؟!!!
بابا تو عروسیم نبود...

بابا تو عروسیم نبود...

بابا تو عروسیم نبود...
UserName
عضویت در خبرنامه