• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1628
  • سه شنبه 1382/6/4
  • تاريخ :

هفت بخیه روی دست دیه گو

من به هر نحو كه شده خودم را به بازی می رساندم ، حتی با هفت بخیه تو دستم یك روز به اتفاق گویو كه برای خوردن غذا به خانه ما آمده بود در خانه ما آماده برای خوردن غذا بودیم. مادرم منو برای خرید سودا به بیرون فرستاد، با گویو با دو ( دویدن ) به مغازه رفتیم و در برگشت سر یك پیچ به هنگام تغییر جهت گویو تنه محكمی به من زد شیشه تو دستم تركید و جراحت بزرگی در دستم به وجود آورد.

درد تمام وقایع پیش رو به سراغم آمد: جراحت زخم، ترس از مادرم توتا ، سیلی پدرم و بالاتر از همه بازی روز بعد ، چون آن روز جمعه بود و فردا شب باید در بن فیلد بازی می كردیم. در آنجا زخم را ضدعفونی و بخیه كردند و روی آن را پانسمان بزرگی گرفتند. شبیه به مومیایی شده بودم. روز بعد با وانت دون یایو به محل بازی رفتیم. می ترسیدم كه فرانسیس منو در تركیب قرار ندهد و یا حتی منو برگردونه. چون در حقیقت احترام خاصی برای كسی مثل او قائل بودیم، احترامی كه با كمی ترس همراه بود.

در رختكن فرانسیس منو صدا كرد و از من پرسید: چه بلائی سر دستت اومده مارادونا؟ زمین خوردم دون فرانسیسكو اما می تونم بازی كنم. چی گفتی ؟ امكان نداره دیوانه! این جوری نمی تونی بازی كنی. نیم چرخی زدم به نیمكت ذخیره ها برگشتم لبهایم را گاز می گرفتم تا گریه ام نگیره. گویو منو تو اون حالت دید و رو به فرانسیس كرد و گفت: فرانسیس بعد از اینكه از ناراحتی پیشانیش را چین داد غرغركنان گفت: خوب باشه اما برای مدت كوتاهی می تونه بازی كنه. جان تازه ای گرفتم مدت كمی هم بازی نكردم بلكه تمام طول بازی را در زمین بودم. «7-1» بردیم و من 5 گل زدم. در بین افراد تیم ما مونوكلادیو، پسر هكتور رودریگز یك شماره 8 استثنایی بود. شماره 9 تیم ، گویو و شماره 10 هم من بودم و شماره 11 ، پل ورادلكادو. اما پدر « رودریگز » از علاقه مندان تیم چاكارایتا بود و وقتی كه به سن رده بندی 9 رسیدیم پسرش رو به آن تیم برد و تیم ما را خلع سلاح كرد. فرانسیس مجبور شد كه به جای او اسفالدو دالابوئونا را قرار بدهد كه یكی از بهترین دوستان من بود و علاقه شدیدی داشت كه با دریبل طول زمین را شخم بزنه و بعضی وقت ها بازی را به هم می ریخت.

UserName