• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1434
  • يکشنبه 1385/11/15
  • تاريخ :

كاكا، بعثى‏ها كوچه پشتى‏اند!

جنگ ایران و عراق


انقلاب كه پیروز شد 12 سالش بود. با پیروزى انقلاب سپاه خرمشهر را تشكیل دادیم و به خاطر هم مرز بودن با عراق هر روز درگیرى داشتیم. من وارد سپاه شده بودم و بهنام هم به جهت ارتباط من با برو بچه‏هاى سپاه با آنها آشنا شد. شاد و سر زنده بود و با شیطنت‏هایى كه داشت خیلى زود توانست خودش را در دل بچه‏ها جا كند. مردم خرمشهر و از جمله بهنام خیلى زود با صداى انفجار و تیراندازى انس گرفتند و این هدیه‏اى بود كه همسایه بعثى به ما داده بود.

حضور فعال بهنام در مسجد و ارتباطش با بچه‏هاى سپاه باعث شد كه على‏رغم سن و سال كمش با مفاهیم اسلامى و انقلابى آشنا شود. نمى‏دانم در درونش چه مى‏گذشت كه با توجه به جثه كوچك و سن كمش به جاى این‏كه مانند هم‏سن و سالانش به دنبال بازى و تفریح باشد، ترجیح مى‏داد در حال و هواى رزمنده‏ها باشد. منتها من دوست نداشتم كه در جریان درگیرى‏ها حضور داشته باشد چون تصور مى‏كردم درك درستى از جنگ و جان باختن نداشته باشد اما وقتى كه در جواب خبرنگارى كه از او سؤال كرده بود پیغامى براى مردم ندارى، گفت: من از پدران و مادران مى‏خواهم كه فرزندان خودشان را لوس بار نیاورند و بگذارند فرزندان‏شان به جبهه بیایند، فهمیدم كه خداوند درك و فهم مبارزه و جان باختن در راه خود را نه به من كه به شایستگى به نوجوانى چون او داده بود. در زمان حمله ارتش بعث به خرمشهر، تقریباً و بدون استثنا در همه درگیرى‏ها حضور داشت. هر كارى كردم كه مانع حضورش شوم باز هم از من جلوتر بود و احساس مى‏كرد كه در آن زمان وظیفه‏اش دفاع است.

یادم مى‏آید یكى از روزها دشمن به شدت شهر را مى‏كوبید و اوضاع شلوغى بود. خیلى نگرانش بودم و مدام سراغش را از بچه‏ها مى‏گرفتم. اما... بعد از یك ساعت برگشت با همان خنده كودكانه و شیطنت آمیزش فهمیدم كارى كرده! مى‏خواستم به او پرخاش كنم كه چرا بدون اطلاع من رفته، ولى خوشحالى سالم بودنش خشم را از بین برد. گفت: كاكا، كاكا، فهمیدم، فهمیدم. گفتم: چى شده بهنام؟ چى را فهمیدى؟ كجا رفته بودى؟ گفت: توى كوچه پشتى‏اند. گفتم: چه‏كار كردى بهنام؟ گفت: رفته بودم ردیابى بعثى‏ها كه ببینم كجا هستند، داشتم توى كوچه‏ها سرك مى‏كشیدم كه یك نفر یقه مرا گرفت! هنوز ندیده بودمش ولى فهمیدم عراقى است. یك دفعه سرم داد كشید كه كجا هستم و اینجا چى مى‏خوام؟ من هم تا دیدم وضعیت وخیم است شروع كردم به گریه كردن و به زبان عربى گفتم: یومّا یوما، مادرمو گم كردم! آن عراقى تا دید این‏جورى است، محكم زد توى گوشم و هلم داد كه بروم و من هم با صداى بلندتر گریه كردم.

خیلى برایم جالب بود كه با این سن كمش بتواند اینطورى آن سرباز عراقى را گول بزند. منتها خوشحالى‏ام را بروز ندادم، چون نمى‏خواستم كه این كارها را ادامه بدهد و با آن سن كم جانش به خطر بیافتد. خلاصه سریع به بچه‏ها خبر دادم كه بعثى‏ها كوچه پشتى‏اند. هیچ كس فكرش را هم نمى‏كرد كه این شناسایى، كار بهنام باشد. با این كار بهنام توانستیم تعدادى از پیاده‏هاى دشمن را محاصره كنیم و جواب درستى به آنها بدهیم. دیگر این‏كه بهنام چند روز بعد از این ماجرا در تاریخ 27 مهر 59 در خیابان آرش خرمشهر بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسید و خون او و تمام همرزمانش سندى شد براى آزادى خونین شهر.

وقتى براى آخرین بار پیكرش را در سردخانه آبادان دیدم تمام خاطرات او برایم زنده شد. برایم جاى سؤال بود كه چقدر یك انسان كوچك مى‏تواند بزرگ باشد. و اكنون حدود ربع قرن است كه این بزرگ مرد كوچك من، در مسجد سلیمان در كنار دیگر همرزمانش، به خاك سپرده شده است.

به قلم برادرش داریوش محمدی راد

دو جعبه فشنگ ژ-3 و یک آبادان

دو جعبه فشنگ ژ-3 و یک آبادان

دو جعبه فشنگ ژ-3 و یک آبادان
خاطره ای که هیچ کجا تعریف نشده

خاطره ای که هیچ کجا تعریف نشده

خاطره ای که هیچ کجا تعریف نشده
این شهید را از پاهایش شناختند...

این شهید را از پاهایش شناختند...

این شهید را از پاهایش شناختند...
10 خاطره از شهید احمد کشوری

10 خاطره از شهید احمد کشوری

10 خاطره از شهید احمد کشوری
UserName
عضویت در خبرنامه