• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5176
  • يکشنبه 1385/11/1
  • تاريخ :

ذكر شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام‏


قاسم آن نو باوه باغ حسن‏

گوهر شاداب دریاى محن‏(1)

شیر مست جام لبریز بلا

تازه داماد شهید كربلا

چارده ساله جوان نونهال‏

برده ماه چارده شب را به سال‏

قامتش شمشاد باغستان عشق

روش مرآت نگارستان عشق‏

در حیا فرزانه فرزند حسن‏

در شجاعت حیدر لشگر شكن

با زبان لابه نزد شاه شد

خواستارم عزم قربانگاه شد

گفت شه كاى رشك بستان ارم‏

رو تو در باغ جوانى خوش به چم(2)‏

همچو سرو از باغ غم آزاد باش‏

شاد زى و شاد بال و شاد باش‏

مهلا اى زیبا تذر و خوش خرام‏

این بیابان سر به سر بند است و دام‏

الله ‏اى آهوى مشگین تتار(3)

تیر بارانست دشت و كوهسار

بوى خون می‌آید از دامان دشت‏

نیست كس را زان امید بازگشت‏

چون تو را من دور دارم از كنار

اى مرا تو از برادر یادگار

كى روا باشد كه این رعنا نهال‏

گردد از سم ستوران پایمال‏

كى روا باشد كه این روى چو ورد

غلطد اندر خون به میدان نبرد

گفت قاسم كاى خدیو مستطاب‏

اى تو ملك عشق را مالك رقاب‏

گرچه خود من كودك نو رسته‏ام

لیك دست از كامرانى شسته‏ام‏

من به مهد عاشقى پرورده‏ام‏

خون به جاى شیر مادر خورده‏ام

كرده در روز ولادت كام من

باز، با شهد شهادت مام من‏

گرچه در دور جوانى كام‏ها است‏

كام من رفتن به كام اژدها است‏

كام عاشق غرقه در خون گشتن است‏

سر به خاك كوى جانان هشتن است‏

ننك باشد در طریق بندگى‏

بر غلامان بى شهنشه زندگى‏

زندگى را بى تو بر سرخاك باد

كامرانى را جگر صد چاك باد

لابه‏هاى آن قتیل تیر عشق

مى ‏نشد پذرفته نزد پیر عشق‏

بازگشت آن نو گل باغ رسول

از حضور شاه نومید و ملول‏

شد به سوى خیمه آن گلگون عذار

از دو نرگس بر شقایق ژاله بار

چون نگردد گفت سیر از زندگى

آن كه نپسندد شهش بر بندگى‏

چون ز بى قدرى نكردت شه قبول‏

رخت بر بند از تن اى جان ملول‏

سر كه فتراكش نبست آن شهسوار

گور سر خود گیر و بر سر خاكبار

سر به زانوى غم آن والا نژاد

كآمدش ناگه ز عهد باب یاد

كه به هنگام رحیل آن شاه فرد

هیكلى بر بازویش تعویذ كرد

گفت هر جا سخت گردد بر تو كار

نامه بگشا و نظر بر وى گمار

هر كجا سیل غم آرد بر تو رو

این وصیت باز كن بنگر در او

گفت كارى سخت‏تر زین كار نیست‏

كه به قربانگاه عشقم بار نیست‏

یا چه غم زین بیش‏تر كه شاه راد

ره به خلوتگاه خاصانم نداد

نامه را بگشود و دیدش كش پدر

كرده عهدش كاى همایون رخ پسر

اى تو نور چشم عم و جان باب

وى مرا تو در وفا نایب مناب‏

من نباشم در زمین كربلا

بر تو بخشیدم من این تاج ولا

چون ببینى عم خو را بى معین

در میان كارزار اهل كین‏

زینهار اى سرو رعناى سهى

لابه‏ها كن تا به پایش سر نهى‏

جهد كن فردا نباشى شرمسار

در حضور عاشقان جان نثار

جان به شمع عشق چون پروانه زن

خود بر آتش چابك و مردانه زن

بر قد موزون كفن مى‏كن قبا

اندر آن صحرا قیامت كن بپا

شاهزاده خواند چون عهد پدر

با ادب بوسید و بنهادش به سر

مى‏نگنجد از خوشى در پیرهن

حجله داماد شد بیت الحزن

عقدهاى مشكلش گردید حل

وان همه اندوه به شادى شد بدل‏

از شعف چون غنچه خندان شگفت‏

شكر ایزد را به جاى آورد و گفت

اى همایون قرعه اقبال من‏

كآیه لاتقنط آمد فال من

شكر لله كافتتاح این مثال‏

كوكب به ختم بر آورد از وبال‏

در فضاى عشق بال افشان شدم

لایق قربانى جانان شدم‏

عهده نامه برد شادان نزد شاه‏

با تضرع گفت كاى ظل اله

سوى درگاهت به كف جان آمدم

نك ز شه در دست فرمان آمدم‏

مگر خط امضا ده این منشور را

وز جسارت عذر نه مامور را

دید چون شاه آن خط مینو نگار

شد بسیم(4) از جزع مروارید بار

گفت كاى صورت نگار خوب و زشت‏

جان فداى دست توكاین خط نوشت

جان فداى دست تو اى دست حق

كه گرفته بر همه دستى سبق‏

این بگفت و راند سوى رزمگاه‏

با تعنت گفت به امیر سیاه‏

كاسب خود را داده‏ئى آب اى لعین‏

گفت آرى گفت ویحك شرم بین

اسب تو سیراب و فرزند رسول

نك زتاب تشنگى از جان ملول‏

سر به زیر افكند از شرم آن عنید

كه به پاسخ حجتى در خور ندید

شامئى را گفت ساز جنگ كن‏

سوى روزم این صبى آهنك كن‏

گفت شامى ننك باشد در نبرد

كافكند با كودكى پیكار مرد

خود تو دانى كه مرا مردان كار

یك تنه همسر شمارد با هزار

دارم اینك چار فرزند دلیر

هر یكى در جنگ ز اوى شیر گیر

نك روان دارم یكى بر جنگ او

با همین از چهره شویم ننك او

گفت اینان زادگان حیدرند

در شجاعت وارث آن سرورند

خردسال از بینیش خرده مگیر

كه ز مادر شیر زاید زاد شیر

از طراز چرخ بودى جوشنش

گر بخردى تن بر این دادى تنش

این شررها كن نژاد آتشند

خرمنى هر لحظه در آتش كشند

نسل حیدر جملگى عمر و افكنند

كه به نسبت خوشه آن خرمنند

آن كه از پستان شیرى خورد شیر

گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر

گر نبودى منع زنجیر قضا

تنگ بودى بر دلیریشان فضا

داد شامى از سیه بختى جواز

پور را بر حرب آن ماه حجاز

شاهزاده راند باره سوى او

یافت ناگه دست بر گیسوى او

مركشان بربود از زین پیكرش

داد جولان در مصاف لشگرش‏

آنچنانش بر زمین كوبید سخت

كاستخوان با خاك یكسان گشت و پخت‏

هم یكایك آن سه دیگر زاد وى

رو به میدانگه نهاد او را ز پى‏

در نخستین حمله آن میر راد

پاى پیكارش نماند و سر نهاد

ساكنان ذوره عرش برین‏

ز آسمان خواندند بر وى آفرین‏

شامى آمد با رخ افروخته

دل ز داغ سوگوارى سوخته‏

اهرمن چون با فرشته شد قرین‏

كرد رو بر آسمان سلطان دین‏

كای مهین یزدان پاك ذوالمنن‏

این فرشته چیره كن بر اهرمن‏

لب بهم ناورده شه سبط كریم‏

كرد شامى را به یك ضربت دو نیم‏

زان چنان دعوت نبود این بس عجیب‏

بود عاشق صوت داعى را مجیب‏

اى خوش آن صوتى كه او جوایاى اوست‏

رأى این در هر چه خواهد رأى اوست‏

نى معاذالله خطا رفت اى عجیب‏

صوت داعى بود خود صوت مجیب‏

داند آن كز سرّ عشق آگه بود

كاین همه آوازها از شه بود

رو حدیث كنت سمعه باز خوان‏

تا بیابى رمز این سر نهان‏

شد چو از تیغش دو نیم آن رزم كوش‏

مرحبا آمد ز یزدانش به گوش‏

تافت شهزاده عنان از رزمگاه

شكوه بر لب از عطش تا نزد شاه‏

دید چون خوشیده یاقوت ترس‏

بر دهان بنهاد شاه انگشترش‏

در صدف گفتى نهان شد گوهرى‏

یا هلالى شد قرین مشترى‏

كرد آگاهش ز رمز عشق شه

بر دهانش مهر زد یعنى كه صه(5)

چشمه ‏جوشید از آن چو سلسبیل‏

زندگى بخش دو صد خضر دلیل‏

چون لب لعلش از او سیراب شد

تشنه دیدار جد و باب شد

تاخت سوى رزمگه با صد شتاب‏

باد یا چون تشنه مستعجل بر آب‏

شیر بچه تیغ مرد افكن به مشت‏

كشت از آن رو به مردان آنچه كشت‏

حیدرانه تیغ در لشگر نهاد

پشته‏ها از كشته‏ها ترتیب داد

ظالمى زد ناگهش تیغى به فرق‏

تن ز زین برگشت در خون گشت غرق‏

كرد رو با شیر حق كى داورم‏

وقت آن آمد كه آئى بر سرم‏

شاه دین آمد به بالین حبیب‏

دید دامادى دو دست از خون خضیب‏

سر بریدن را ستاده بر سرش‏

قاتلى در دست خونین خنجرش

دست او افكند با تیغى ز دوش‏

لشگر از فریاد او آمد به جوش‏

زد به لشگر شاه دین با تیغ تیز

گرم شد هنگامه جنگ و گریز

پیكر آن تازه داماد گزین‏

شد لگدكوب ستور اهل كین‏

شه چو آمد بار دیگر بر سرش‏

دید با حالى دگرگون پیكرش‏

برك برك نو گل باغ هدى‏

از سموم كین شده از هم جدا

گفت با صد حسرت و خون جگر

كاى همایون فال و فرخ رخ پسر

قاتلانت در دو عالم خوار باد

خصم شان پیغمبر مختار باد

سخت صعب آید به عمت زندگى

كه تواش خوانى گهِ درماندگى‏

بهر یارى تو بر ناید فرود

یا نه بخشد بر تو آن یاریش سود

پس كشیدش بر كنار از لطف شاه‏

برد نالانش به سوى خیمه گاه‏

گفت مهلا ای عزیزان گزین

كه هوان واپسین ماست این

یارب این قوم سیه دل خوار باد

بر جبینشان داغ ننگ و عار باد

اى جهان داور ملیك هفت و چار

وا نمان دَیّار از ایشان در دیار


پی‌نوشت‌ها:

1- اندوه و محنت.

2- خرام، راه رفتن با ناز .

3- مشک خوشبوی .

4- گشاده روی.

5- خاموش باش .

"آتشكده، نیرّ تبریزى"

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName