• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2033
  • يکشنبه 1385/11/1
  • تاريخ :

ذكر شهادت حضرت على اصغر علیه السلام


شد چو خرگاه امامت چون صدف‏

خالى از درهاى دریاى شرف‏

شاه دین را گوهرى بهر نثار

جز درّ غلطان نماند اندر كنار

شیرخواره شیر غاب پر دلى

نعت او عبدالله و نامش على

در طفولیت مسیح عهد عشق‏

انّى عبدالله گو در مهد عشق‏

بهر تلقین شهادت تشنه كام

از دم روح القدس در بطن مام

ماهى بحر لدنى در شرف

ناوك نمرود امت را هدف‏

داده یادش مام عصمت جاى شیر

در ازل خون خوردن از پستان تیر

كودكى در عهد مهد استاد عشق‏

داده پیران كهن را یاد عشق‏

طفل خرد اما به معنى بس سترك

كز بلندى خرد بنماید بزرگ‏

خود كبیر است ار چه بنماید صغیر

در میان سبعه سیاره تیر

عشق را چون نوبت طغیان رسید

شد سوى خیمه روان شاه شهید

دید اصغر خفته در حجر رباب

چون هلالى در كنار آفتاب‏

چهره كودك چو دردى برگ بید

شیر در پستان مادر ناپدید

با زبان حال آن طفل صغیر

گفت باشه كى امیر شیر گیر

جمله را دادى شراب از جام عشق

جز مرا كم تر نشد زان كام عشق‏

طفل اشكى در كنار، افتاده‏ام‏

مفكن از چشمم كه مردم زاده‏ام

گرچه وقت جانفشانى دیر شد

مهلتى بایست تا خون شیر شد

زان مئى كاكبر چو رفت از وى ز پا

با سر آمد سوى میدان وفا

جرعه‏اى از جام تیر و دشنه‏ام

در گلویم ریز كه بس تشنه‏ام

تشنه‏ام آبم ز جوى تیر ده‏

كم شكیبم خون به جاى شیر ده

تا نگرید ابر كى خندد چمن

تا ننالد طفل كى نوشد لبن

شه گرفت آن طفل مه اندر كنار

یافت درّى در دل دریا قرار

آرى آرى مه كه شد دورش تمام

در كنار خود بود او را مقام

برد آن مه را به سوى رزمگاه‏

كرد رو با شامیان رو سیاه‏

گفت كاى كافر دلان بد سگال‏

كه به رویم بسته‏اید آب زلال‏

گر شما را من گنهكارم به پیش

طفل را نبود گنه در هیچ كیش‏

آب ناپیدا و كودك ناصبور

شیر از پستان مادر گشته دور

چون سزد كه جان سپارد با كرب

در كنار آب ماهى تشنه لب‏

زین فراتى كه بود مهر بتول‏

جرعه‏یى بخشید بر سبط رسول

شاه در گفتار و كودك گرم خواب

كه ز نوك ناوكش دادند آب

در كمان بنهاد تیرى حرمله

اوفتاد اندر ملایك غلغله‏

رست چون تیر از كمان شوم او

پر زنان بنشست بر حلقوم او

چون درید آن حلق تیر جانگداز

سر ز بازوى یدالله كرد باز

الله الله این‏ چه تیر است و كمان

كس نداده این چنین تیرى نشان‏

تا كمان زه خورده چرخ پیر را

كس ندیده دو نشان یك تیر را

تیر كز بازوى آن سرور گذشت

بر دل مجروح پیغمبر گذشت

نوك تیر و حلق طفلى ناتوان

آسمانا باژگون بادت كمان‏

شه كشید آن تیر و گفت اى داورم

داورى خواه از گروه كافرم‏

نیست این نوباوه پیغمبرت‏

از فصیل ناقه كم‌تر در برت

كز انین(1) او ز بیداد ثمود

برق غیرت زد بر آن قوم عنود

شه به بالا مى‏فشاند آن خون پاك

قطره‌اى زان برنگشتى سوى خاك

پس خطاب آمد به سكان ملاء

كه فرود آئید در دشت بلا

بنگرید آن كودكان شاه عشق‏

كه چه سان آرند بر سر راه عشق‏

بنگرید آن مرغ دست‏آموز عرش

كه چه سان در خون همى غلطد به فرش!

ره كه پیران سر نبردندش به جهد

چون كند طى یك شبه طفلان مهد

این نگارین خون كه دارد بوى طیب‏

تحفه‏اى سوى حبیب است از حبیب‏

در ربائید این نگار پاك را

پرده گلنارى كنید افلاك را

كآید اینك مهر پرور ماه ما

یك دم دیگر به مهمانگاه ما

در ربائید این گهر‏هاى ثمین

كه نیاید دانه‏اى زان بر زمین

باز داریدش نهان در گنج بار

كز حبیب ماست ما را یادگار

قطره‏اى زین خون اگر ریزد به خاك

گردد عالم گیر طوفان هلاك‏

تیر خورده شاهباز دست شاه

كرد بر روى شه آسیمه(2) نگاه

غنچه لب بر تبسم باز كرد

در كنار باب خواب ناز كرد

ره چه گویم من كه آن طفل شهید

اندران آئینه روشن چه دید

وان گشودن لب به لبخند آن چه بود

وان نثار شكر و قند از چه بود

رمز كنت كنز بودش سر به سر

زیر آن لبخند شیرین مستتر

رمز خلق آدم و حوا ز گل

وان سجود قدسیان پاك دل‏

رمز بعث انبیاى پر شكیب

وان صبورى بر بلایاى حبیب‏

رمزهاى نامه عهد الست‏

كه شهید عشق با محبوب بست‏

پس ندا آمد بدو كاى شهریار

این رضیع(3) خویش را بر ما گذار

تا دهیمش شیر از پستان حور

خوش بخوابانیمش اندر مهد نور

پس شه آن در ثمین در خاك كرد

خاك غم بر تارك افلاك كرد

آرى آرى عاشقان روى دوست

این چنین قربانى آرد سوى دوست

عشق را مادر ز زاد اِستروَنست

عاشقان را قاف وحدت مسكن است‏

اندر آن كشور كه جاى دلبر است‏

نه حدیث اكبر و نه اصغر است‏


پی‌نوشت‌ها:

1- ظرف سفالی

2- مضطرب

3- طفل شیرخوار

"دیوان آتشكده، نیرّ تبریزى"‏

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName