• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2268
  • يکشنبه 1385/11/1
  • تاريخ :

ذكر شهادت مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر


از سخن سنجى من آشفته حال‏

شرح حال عشق را كردم سئوال‏

گفت من آگه نیم ز اسرار عشق‏

مات و حیران مانده‏ام در كار عشق‏

اینقدر دانم كه عشق بى نظیر

هست اندر كشور هستى امیر

ملك را او پادشاهى مى‏كند

حكم از مه تا به ماهى مى‏كند

آسمان چون گوى در میدان اوست

دور زن از لطمه‏ى چوگان اوست‏

كارها دارد عجایب بى شمار

كه نشاید گفت یك از صد هزار

آتش افروز جهان عشق است عشق‏

خانمان سوز كسان عشق است عشق‏

دوست را با دوست ملحق مى‏كند

آن دو تن را فرد مطلق مى‏كند

مى‏زند بر پرده صد نقش عجیب‏

تا حبیبى را رساند بر حبیب‏

آرى آرى گشت عشق ذو فنون

بر حبیب ابن مظاهر رهنمون‏

تا رود آن سالك راه و داد

عارف روشن دل پاك اعتقاد

در زمین كربلا با شور و شین

جان دهد بهر حبیب خود حسین

همچنین بود از محبت با نصیب‏

آن كه در ره همسفر شد با حبیب‏

سالخورده نخل بستان صفا

مسلم ابن عوسجه آن با وفا

بود اندر كوفه روزى آن جناب‏

عازم حمام از بهر خضاب

دید در بازار غوغائى بپاست

صحبت از جنگ و حدیث از نینواست‏

ناكسان كوفه از برنا و پیر

مى‏خرند آلات حرب از تیغ و تیر

غرق بهر فكر بود آن غم نصیب‏

ناگهانش در رسید از ره حبیب‏

گفت با مسلم حبیب این‏ هاى و هوى‏

هیچ مى‏دانى چرا داده است روى‏

گفت نى بر گو تو گر دارى خبر

آگهم بنماى از این شور و شر

چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست‏

در خلایق گفتگوى جنگ چیست‏

گفت این قوم برى از نام و ننگ‏

با حسین ابن على(ع) دارند جنگ‏

تیغ بران از براى آن خرند

تا ز جسم یاورانش سر برند

اكبرش را غرق بحر خون كنند

ام لیلا را ز غم مجنون كنند

قاسم و عباس او را جسم پاك

همچو گل سازند از نى چاك چاك

چون كه مسلم گشت آگه زین سخن

دود آهش رفت بر چرخ كهن‏

شد دلش از آتش غیرت كباب‏

گفت باید كردنم از خون خضاب‏

عاشق آرى گر به دعوى صادق است

غرق خون گشتن خضاب عاشق است‏

تا نباشد دست را از خون نگار

كى رسد بر دامن وصل نگار

الغرض آن هر دو پیر حق پرست‏

از جوانمردى ز جان شستند دست‏

هر دو را شد غیر حق محو از نظر

هر دو را عشق شهادت زد به سر

هر دو بگرفتند بر كف جان خویش

بهر ایثار ره جانان خویش‏

آمدند از كوفه بیرون با نوا

ره سپر گشتند سوى نینوا

راه طى كردند تا بردند راه

در حضور شاه بى خیل و سپاه‏

هست قولى كان دو رند پاك باز

كشته گردیدند هنگام نماز

قول دیگر آن كه در آن سرزمین

شاه را دیدند بى یار و معین‏

جمع بهر كشتن آن شهریار

لشگرى چندان كه ناید در شمار

وز حریم آن شه عرش آستان‏

مى‏رود بانگ عطش بر آسمان

طرفه بزمى چیده شاه كربلا

مى‏زند دور اندر آن جام بلا

مى‏گساران پا به هستى مى‏زنند

پاى بر هستى ز مستى مى‏زنند

چون خم مى‏آن دو رند باده نوش‏

بودشان دل ز انتظار مى ‏به جوش‏

تا حریف چند ساغر در كشید

پس بدیشان گردش ساغر رسید

ابتدا مسلم به مى ‏بنهاد لب‏

كرد از شه رخصت میدان طلب‏

شاه دین از مرحمت بنواختش‏

پس مرخصى سوى میدان ساختش‏

تاخت در آن عرصه چون شیر ژیان

بر رجز بگشود از مستى زبان

پس علم شد تیغ آتش بار او

آتش افشانى همى شد كار او

چند تن زان ناكسان خیره سر

جاى داد از پشت مركب در سقر

عاقبت چون گل تنش صد چاك شد

وز ستم غلطان بر وى خاك شد

سرور دین با حبیب نیك پى

آمدند از مهر بر بالین وى

عشق و مستى بین وفادارى نگر

شیوه جان بازى و یارى نگر

كان بخون غلطیده گاه ارتحال‏

با حبیب این بودیش آخر مقال‏

كه مده از دست دامان حسین

تا كنى جان را به قربان حسین‏

پس حبیب آن پیرمرد نیك خوى

كز جوان مردان عالم برد گوى

وقت شد یابد به محبوب اتصال

هجر او گردد مبدل بر وصال‏

ساخت جارى اشك خونین از دو عین

كرد حاصل اذن میدان از حسین

تاخت در میدان پى رزم عدو

گشت با یك دشت لشگر روبرو

آرى آن كو عشق و مستى پیشه كرد

كى به دل ز انبوه خصم اندیشه كرد

تیغ بر كف نعره از دل بر كشید

زان گروه بى حیا كیفر كشید

تیغ تیزش دم به دم از پشت زین

جاى داد آن ناكسان را بر زمین‏

كشت آن هم چندى از قوم پلید

تا به باغ خلد بر مسلم رسید

بارى از عشق آن دو پیر پاك جان

هم عنان گشتند با بخت جوان‏

اى شه لب تشنه‏ اى سلطان عشق

اى شهید عشق در میدان عشق‏

هست عمرى تا صغیر ناتوان

دم ز عشقت مى‏زند روز و شبان

وز تو مى‏خواهد تو را در نشأتین‏

زان كه محبوبش تو هستى یا حسین‏

"صغیر اصفهانى"

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName