• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2956
  • يکشنبه 1385/11/1
  • تاريخ :

در انتظار آب


تشنه است و نگاه غمبارش

خورده با چشم نخل‌ها پیوند

روشناى دو چشم معصومش‏

مى‏كشد آفتاب را در بند

* * *

منتظر ایستاده تا آید

از ره آن یكه تاز بى پروا

مى‏شود لحظه لحظه از هر نخل‏

حال سقاى خویش را جویا

شادمانه به خویش مى‏گوید

بى شك آن رفته، باز مى‏آید

وعده آب داده او با من‏

سوى این خیمه باز، مى‏آید

* * *

تشنگى رفته رفته مى‏كاهد

قدرت استقامت او را

مضطرب ایستاده مى‏كاود

چشم او خیره خیره هر سو را

* * *

نخل‌ها را دوباره مى‏بیند

نخل‌هاى شكسته قامت را

بیند افسرده و سرافكنده‏

آن نشان‌هاى استقامت را

* * *

او ز خود شرمسار مى‏پرسد

از چه رو پشت نخل‌ها خم شد

چهره آسمان نیلى فام‏

این چنین تیره از چه ماتم شد

من نمى‏خواهم آب، اى كاش او

نزد من سوى خیمه باز آید

مى‏رود تشنگى ز یادم اگر

باز، بازوى خیمه، باز آید

* * *

آفتاب از سریر نیلی‌ش‏

مى‏كشد نعره‏هاى آتشبار

نفس گرم و زهرناكش را

مى‏دمد او به صحنه پیكار

* * *

گوییا هر چه در زمین است او

تشنه در كوى خویش مى‏خواهد

چون به بانگى كه آتشین است، او

خاك را سوى خویش مى‏خواهد

* * *

كودك خسته همچنان تشنه‏

چشم در راه رفته‏اش دارد

در زمینى كه قحطى آب است‏

چشم او همچو ابر مى‏بارد

غمگنانه به خویش مى‏گوید:

انتظارم به سر نمى‏آید

از غبار كنار شط پیداست‏

رفته من دگر نمى‏آید

بیوك ملكى «سحر»

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName