• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4218
  • دوشنبه 1382/5/27
  • تاريخ :

 شیرین من ! بمان!

 ناامنی ! ناامنی ! ناامنی !

هر جا كه پا می گذاری اول به چشمهایت خیره می شوند و بعد قد و بالایت را برانداز می كنند و سپس آشكارا فكر می كنند كه چگونه می توانند دست به سوی هستی ات دراز كنند .

انگار نه آدم ، كه لقمه ای هستی كه در زمین راه می روی . انگار وسیله ای هستی كه بی چون و چرا باید لذت دیگران را تأمین كنی .

عكس جواد را گذاشتم یك طرف و شیشه قرصها را طرف دیگر .

گفتم : « جواد ! این طوری نمی شود . تا به حال هم اگر می شده ، دیگر نمی شود . به ستوه آمده ام از این همه فشار ! از این زندگی غمبار ! از این مردم نابهنجار ! به ستوه آمده ام از این دیده های دریده ! از این دلهای دریده تر و از این دهانـــــــــهای بی باك !

تو اگر واقعاً شهیدی ، نمی توانی شانه از زیر بار مسئولیت زن و بچه ات خالی كنی .

رفته ای آن طرف و داری صفایت را می كنی و مرا با دو بچه گذاشته ای به امان خدا . كی عدالت خدا چنین حكمی كــــرده است  ؟ كفر است ؟ باشد . خدا خودش می داند كه من جز او هیچكس را ندارم و به هیچ قیمتی هم حاضر به از دست دادنش نیستم . ولی از مخلوقات خدا تا بخواهی گله مندم ، متنفرم  ، منزجرم .

دیشب به خدا گفتم ، تو كه می خواستی این مردم را نشانم بدهی ، كاش جواد و همسفرانش را نشانم نمی دادی ، كاش یا آن روزگار را نمی دیدم یا این روزگار را !

بد روزگاری شده است جواد ! كسی آب ، بی طمع دست كسی نمی دهد . آب گفتم : یادم آمد كه آب نیاورده ام برای خوردن اینهمه قرص .»

بلند شدم . همینطور كه با جواد حرف می زدم ، رفتم سراغ آب . به ذهنم آمد كه قرص در آب شیر بهتر حل می شود تا آب سرد یخچال . بخصوص اینهمه قرص كه باید آنقدر حل شود كه هر چه سریعتر كار را یكسره كند .

تو هم اگر جای من بودی ، جواد ! همین كار را می كردی . شهادت به مراتب آسانتر است از این زندگی خفت بار . شهادت یك بریدن می خواهد ازهمه چیز و ... بعد پیوستن . و من مدتهاست كه از همه چیز بریده ام . فقط مانده است پیوستن كه خودم دارم مقدماتش را مهیا می كنم .

شیشه قرصها را داخل لیوان آب خالی كردم و شروع كردم به هم زدن .

فرق كار من با شهادت این است كه شهادت دعوتنامه می خواهد ولی من سر خود می آیم . شهادت گذرنامه می خواهد و من ... ندارم جواد ! می دانم . من فقط دارم شناسنامه ام را پاره می كنم . دارم پناهنده می شوم . پناهنده غیر رسمی كه به گذرنامه و ویزا فكر نمی كند ... این طوری نگاه نكن جواد ! پوزخند هم نزن ! می دانم كه خودكشی زشت ترین كار عالم است . اما از آن زشتتر و تحمل ناپذیرتر ، ادامه این زندگی است .

تو خودت كه شاهد این زندگی بودی ، می دیدی تحمل برای من شده بود عادت . دیدن و شنیدن حرفها و حدیثها و نگاهها و برخوردهای كثیف و ناهنجار .

عادت به تحمل نه به معنای عادی شدن اینها ، بلكه به معنای پرهیز از مواجهه با اینها . به معنای كناره گیری از زندگی و صرف نظر كردن از همه چیزهایی كه در شرایط عادی ، ضرورت محسوب می شود .

 وقتی كه با مالیدن یك كرم ساده و معمولی به صورتت برای رفع خشكی ، از سوی نزدیكترین آدمها مورد سئوال قـــــــــرار می گیری كه : شما چرا ؟ شما برای چی ؟ شما برای كی ؟ ترجیح می دهی كه از اصل و فرع ماجرا صرف نظر كنی وبا همه چیز همانطور كه هست بسازی . این را می گویم عادت به تحمل .

از این مسأله كوچك بگیر تا كارهای بزرگتری كه گردن آدمهای كوچك و بزرگ است ، آدمهایی كه تا باجشان را نستانند ، كار را از زیر دستشان عبور نمی دهند .

تو را به جایی می رسانند كه برای اینكه بتوانی خودت را حفظ كنی ، از همه چیز می گذری . از جواز شهرداری و شكایت دادگاه تا وام ضروری  حتی حقوق طبیعی و عادی .

همه اینها را پذیرفتم ، از كار دوست داشتنی ام در بیمارستان دست كشیدم و سوزن به تخم چشمم زدم تا حفظ كردنیهایم را حفظ كنم . ولی حالا احساس می كنم كه دیگر نمی شود .

احساس می كنم ادامه این  وضعیت ممكن نیست و مرگ شریفتر از این زندگی است .

دیشب برادرت اینجا بود . آمده بود كه به من و بچه های برادرش سر بزند . به او گفتم كه كجا بودی این همه وقت . و نگفتم كجا بودی آنهمه وقت كه جواد می جنگید . حرمت گذاشتم ، احترام كردم و به خاطر وصله تو بودن – اگر چه ناچسب – دم برنیاوردم . موقع رفتن ، دریده در چشمهایم نگاه كرد و گفت : « كاری ، نیازی اگر باشد در خدمتم . »

قاطع گفتم : « هیچ نیازی نیست ، متشكرم .

نرفت . ایستاد و ادامه داد : « زن به این جوانی چگونه می تواندهیچ نیازی نداشته باشد ؟!

 تو بودی چه می كردی ؟

من هم همان كار را كردم ؛ تف ! و بعد در را محكم پشت سرش به هم زدم و تا خود صبح گریه كردم .

صبح بچه ها را زودتر از همیشه روانه مدرسه كردم و در مقابل نگاههای سئوال آمیزشان گفتم كه می خواهم بروم پیــــش پدرتان .

باز شروع كردند به سئوال كه : جمعه ها می رفتیم ، با هم می رفتیم . چرا حالا ؟ چرا تنهایی ؟

گفتم : « دلم گرفته و جز پدرتان آرام نمی گیرد . »

آرام شدند طفلكی ها و رفتند و من هنوز مشكلترین تصور برایم همین است كه عصر از راه برسند ، كلید را در قفل بچرخانند ، در را باز كنند و با جنازه بی جان مادرشان مواجه شوند .

تصور سختی است . اما از آن سخت تر ، ادامه همین زندگی است .

قرصها كاملا" در آب حل شدند و رنگ لیوان را تیره كردند ، با رسوبی سفید در ته لیوان . لیوان را برداشتم و لا جرعه سر كشیدم . شهادتین را گفتم و در انتظار آمدن مرگ در بستر دراز كشیدم .

تصورم این بود كه ابتدا باید سرم سنگین بشود ، چشمهایم سیاهی برود و بعد در خوابی عمیق ، پایم را از این طرف مرز بگذارم آن طرف ؛ در نهایت آرامش .

برای همین ، این نوع مرگ را انتخاب كرده بودم .

می خواستم خیلی زشت نباشد ، دست و پا زدن نداشته باشد  و راه برگشتش هم بسته باشد .

سرم سنگین شد ، چشمهایم سیاهی رفت اما به خواب نرفتم .

از لای پلكهای نیمه بازم جواد را دیدم كه وارد اتاق شد چشمهایم را كاملاً باز كردم و مبهوت ، خیره اش شدم . تعجبم اصلاً از این نبود كه جواد رفته ، چطور توانسته باز گردد . برای اینكه خودم هم قرار رفتن داشتم و طبیعتاً باید جواد را می دیدم . اما هنوز بستری كه بر آن خوابیده بودم ، در و دیوار و پنجره اتاق ، لیوان و پارچ آب و جایخی بلور ، همه چیز سر جای خــود بود ، پس من هنوز بودم ، نرفته بودم ، در این دنیا بودم و تعجبم از این بود كه جواد آمده است این طرف ؟ چطور آمده است ؟ قفل بسته در را چطور باز كرده است .؟

گفتم : « جواد ! چطور آمدی این طرف ؟»

گفت : برای شما این طرف و آن طرف دارد نه برای ما كه از بالا نگاه می كنیم .»

گفتم : « آمده ای كه مرا ببری ؟! »

گفت : « نه ، آمده ام كه ترا بگذارم  .»

ناگهان بر آشفته فریاد كشیدم : « جواد ! من حوصله این شوخیها را ندارم ، من كه از همه بریده ام . كاری نكن كه از تو یكی هم قطع امید كنم .»

اخمهایش را در هم كشید ، از جا بلند شد و گفت : « پیداست یك ذره برای آبرو و حیثیت من ارزش قائل نیستی . »

نیم خیز شدم برای نگه داشتن او ، كه نتوانستم . گفتم : » این ماجرا چه ربطی به آبروی تو دارد ؟ من این همه وقت ، خودم را به خواری كشیده ام كه آبروی تو را نگه دارم . این دستمزد من است ؟»

ظرف خالی یخ را از گوشه اتاق آورد و دو زانو كنارم نشست و گفت : « شیرین ! امروز پیش برو بچه ها سر افكنـــده ام كردی ! آبرو و حیثیتم را به باد دادی . من همه این سالها به تو مباهات می كردم و به صبوری و استقامتت فخر می فروختم . كاش در تمام این مدت می توانستم جای خالی ات را پیش خودم نشانت دهم . كاش آن شب كه بچه های گرسنه مان را با قصه خواب كردی و خودت گرسنه تر سر به بالین گذاشتی می توانستم جلو افتادن تو را از خودم و جایگاه برتر تو را نشانت دهم تا ببینی كه تناسبهای دم و دستگاه خدا چگونه است ، تا ببینی كه مقامها و مرتبه هایی در اینجا هست كه حتی با شهادت نمی شود به آن دست یافت اما با كارهایی از این دست می شود . »

گفتم : « جواد ! هیچ  روزنه امیدی وجود ندارد . »

گفت : « اگر چشمانت را درست باز كنی تماماً روزنه می بینی . به تعداد آدمهای روی زمین ، به سوی خدا روزنه وجود دارد . روزنه نه ، ره و شاهراه . اما اگر به دنبال روزنه ای با خلق می گردی ، نگرد ، به بن بست می رسی . »

گفتم : « تا كی می شود این وضع را تحمل كرد ؟ »

گفت : چشم به هم بزنی تمام شده است . كاش می شد زمان را از بالا ببینی . از اینجا كه نگاه كنی ، یك عمر تمام ، یك روز تمام به حساب نمی آید . واقعاً نمی ارزد كه این نصفه روز را در ازای یك صفای ماندگار تحمل كنی ؟ »

سكوت كردم . و او ظرف خالی یخ را پیش رویم گذاشت و دستش را به سمت دهان من پیش آورد . من ناخودآگاه دهانم را باز كردم و او انگشتش را كه به شاخه نوری می مانست در گلویم فرو برد و من همه آنچه را كه خورده بودم ، بالا آوردم و به داخل ظرف ریختم .

مثل فراغت از یك زایمان ، سبك شدم . به تبسم شیرین جواد خندیدم و در حالی كه چشمهایم را از خستگی به هم می گذاشتم گفتم  : » كار خودت را كردی جواد ! ماندگارم كردی . »

جواد ، دو دستش را آرام بر روی پلكها و گونه هایم كشید ، ترشحات آب را از اطراف دهانم سترد و زیر لب زمزمه كرد :

بمان ! شیرین من بمان !

وقتی به خود آمدم دیدم كه جواد ظرف را خالی كرده است ، اتاق را مرتب كرده و رفته است ، تازه رفته است . تكان خوردن كلید پشت در نشان می داد كه تازه رفته است . شاید اگر در را آرامتر به هم می زد ، من به این زودی هشیار نمی شدم .

 نویسنده : سید مهدی شجاعی

UserName