• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3561
  • چهارشنبه 1385/10/20
  • تاريخ :

شیرین من ! بمان!


ناامنی ! ناامنی ! ناامنی !

هر جا که پا می گذاری اول به چشمهایت خیره می شوند و بعد قد و بالایت را برانداز می کنند و سپس آشکارا فکر می کنند که چگونه می توانند دست به سوی هستی ات دراز کنند .

انگار نه آدم ، که لقمه ای هستی که در زمین راه می روی . انگار وسیله ای هستی که بی چون و چرا باید لذت دیگران را تأمین کنی .

عکس جواد را گذاشتم یک طرف و شیشه قرصها را طرف دیگر .

گفتم : « جواد ! این طوری نمی شود . تا به حال هم اگر می شده ، دیگر نمی شود . به ستوه آمده ام از این همه فشار ! از این زندگی غمبار ! از این مردم نابهنجار ! به ستوه آمده ام از این دیده های دریده ! از این دلهای دریده تر و از این دهانـــــــــهای بی باک !

تو اگر واقعاً شهیدی ، نمی توانی شانه از زیر بار مسئولیت زن و بچه ات خالی کنی .

رفته ای آن طرف و داری صفایت را می کنی و مرا با دو بچه گذاشته ای به امان خدا . کی عدالت خدا چنین حکمی کــــرده است ؟ کفر است ؟ باشد . خدا خودش می داند که من جز او هیچکس را ندارم و به هیچ قیمتی هم حاضر به از دست دادنش نیستم . ولی از مخلوقات خدا تا بخواهی گله مندم ، متنفرم ، منزجرم .

دیشب به خدا گفتم ، تو که می خواستی این مردم را نشانم بدهی ، کاش جواد و همسفرانش را نشانم نمی دادی ، کاش یا آن روزگار را نمی دیدم یا این روزگار را !

بد روزگاری شده است جواد ! کسی آب ، بی طمع دست کسی نمی دهد . آب گفتم : یادم آمد که آب نیاورده ام برای خوردن اینهمه قرص .

بلند شدم . همینطور که با جواد حرف می زدم ، رفتم سراغ آب . به ذهنم آمد که قرص در آب شیر بهتر حل می شود تا آب سرد یخچال . به خصوص این همه قرص که باید آنقدر حل شود که هر چه سریعتر کار را یکسره کند .

تو هم اگر جای من بودی ، جواد ! همین کار را می کردی . شهادت به مراتب آسانتر است از این زندگی خفت بار . شهادت یک بریدن می خواهد ازهمه چیز و ... بعد پیوستن . و من مدتهاست که از همه چیز بریده ام . فقط مانده است پیوستن که خودم دارم مقدماتش را مهیا می کنم .

شیشه قرصها را داخل لیوان آب خالی کردم و شروع کردم به هم زدن .

فرق کار من با شهادت این است که شهادت دعوتنامه می خواهد ولی من سر خود می آیم . شهادت گذرنامه می خواهد و من ... ندارم جواد ! می دانم . من فقط دارم شناسنامه ام را پاره می کنم . دارم پناهنده می شوم . پناهنده غیر رسمی که به گذرنامه و ویزا فکر نمی کند ... این طوری نگاه نکن جواد ! پوزخند هم نزن ! می دانم که خودکشی زشت ترین کار عالم است . اما از آن زشتتر و تحمل ناپذیرتر ، ادامه این زندگی است .

تو خودت که شاهد این زندگی بودی ، می دیدی تحمل برای من شده بود عادت . دیدن و شنیدن حرفها و حدیثها و نگاهها و برخوردهای کثیف و ناهنجار .

عادت به تحمل نه به معنای عادی شدن اینها ، بلکه به معنای پرهیز از مواجهه با اینها . به معنای کناره گیری از زندگی و صرف نظر کردن از همه چیزهایی که در شرایط عادی ، ضرورت محسوب می شود .

وقتی که با مالیدن یک کرم ساده و معمولی به صورتت برای رفع خشکی ، از سوی نزدیکترین آدمها مورد سئوال قـــــــــرار می گیری که : شما چرا ؟ شما برای چی ؟ شما برای کی ؟ ترجیح می دهی که از اصل و فرع ماجرا صرف نظر کنی وبا همه چیز همانطور که هست بسازی . این را می گویم عادت به تحمل .

از این مسأله کوچک بگیر تا کارهای بزرگتری که گردن آدمهای کوچک و بزرگ است ، آدمهایی که تا باجشان را نستانند ، کار را از زیر دستشان عبور نمی دهند .

تو را به جایی می رسانند که برای اینکه بتوانی خودت را حفظ کنی ، از همه چیز می گذری . از جواز شهرداری و شکایت دادگاه تا وام ضروری حتی حقوق طبیعی و عادی .

همه اینها را پذیرفتم ، از کار دوست داشتنی ام در بیمارستان دست کشیدم و سوزن به تخم چشمم زدم تا حفظ کردنی هایم را حفظ کنم . ولی حالا احساس می کنم که دیگر نمی شود .

احساس می کنم ادامه این وضعیت ممکن نیست و مرگ شریفتر از این زندگی است .

دیشب برادرت اینجا بود . آمده بود که به من و بچه های برادرش سر بزند . به او گفتم که کجا بودی این همه وقت . و نگفتم کجا بودی آنهمه وقت که جواد می جنگید . حرمت گذاشتم ، احترام کردم و به خاطر وصله تو بودن – اگر چه ناچسب – دم برنیاوردم . موقع رفتن ، دریده در چشمهایم نگاه کرد و گفت : « کاری ، نیازی اگر باشد در خدمتم . »

قاطع گفتم : « هیچ نیازی نیست ، متشکرم .

نرفت . ایستاد و ادامه داد : « زن به این جوانی چگونه می تواندهیچ نیازی نداشته باشد ؟!

تو بودی چه می کردی ؟

من هم همان کار را کردم ؛ تف ! و بعد در را محکم پشت سرش به هم زدم و تا خود صبح گریه کردم .

صبح بچه ها را زودتر از همیشه روانه مدرسه کردم و در مقابل نگاههای سئوال آمیزشان گفتم که می خواهم بروم پیــــش پدرتان .

باز شروع کردند به سئوال که : جمعه ها می رفتیم ، با هم می رفتیم . چرا حالا ؟ چرا تنهایی ؟

گفتم : « دلم گرفته و جز پدرتان آرام نمی گیرد . »

آرام شدند طفلکی ها و رفتند و من هنوز مشکلترین تصور برایم همین است که عصر از راه برسند ، کلید را در قفل بچرخانند ، در را باز کنند و با جنازه بی جان مادرشان مواجه شوند .

تصور سختی است . اما از آن سخت تر ، ادامه همین زندگی است .

قرصها کاملا" در آب حل شدند و رنگ لیوان را تیره کردند ، با رسوبی سفید در ته لیوان . لیوان را برداشتم و لا جرعه سر کشیدم . شهادتین را گفتم و در انتظار آمدن مرگ در بستر دراز کشیدم .

تصورم این بود که ابتدا باید سرم سنگین بشود ، چشمهایم سیاهی برود و بعد در خوابی عمیق ، پایم را از این طرف مرز بگذارم آن طرف ؛ در نهایت آرامش .

برای همین ، این نوع مرگ را انتخاب کرده بودم .

می خواستم خیلی زشت نباشد ، دست و پا زدن نداشته باشد و راه برگشتش هم بسته باشد .

سرم سنگین شد ، چشمهایم سیاهی رفت اما به خواب نرفتم .

از لای پلکهای نیمه بازم جواد را دیدم که وارد اتاق شد چشمهایم را کاملاً باز کردم و مبهوت ، خیره اش شدم .

تعجبم اصلاً از این نبود که جواد رفته ، چطور توانسته باز گردد . برای اینکه خودم هم قرار رفتن داشتم و طبیعتاً باید جواد را می دیدم . اما هنوز بستری که بر آن خوابیده بودم ، در و دیوار و پنجره اتاق ، لیوان و پارچ آب و جایخی بلور ، همه چیز سر جای خــود بود ، پس من هنوز بودم ، نرفته بودم ، در این دنیا بودم و تعجبم از این بود که جواد آمده است این طرف ؟ چطور آمده است ؟ قفل بسته در را چطور باز کرده است .؟

گفتم : « جواد ! چطور آمدی این طرف ؟»

گفت : برای شما این طرف و آن طرف دارد نه برای ما که از بالا نگاه می کنیم .»

گفتم : « آمده ای که مرا ببری ؟! »

گفت : « نه ، آمده ام که ترا بگذارم .»

ناگهان بر آشفته فریاد کشیدم : « جواد ! من حوصله این شوخیها را ندارم ، من که از همه بریده ام . کاری نکن که از تو یکی هم قطع امید کنم .»

اخمهایش را در هم کشید ، از جا بلند شد و گفت : « پیداست یک ذره برای آبرو و حیثیت من ارزش قائل نیستی . »

نیم خیز شدم برای نگه داشتن او ، که نتوانستم . گفتم : « این ماجرا چه ربطی به آبروی تو دارد ؟ من این همه وقت ، خودم را به خواری کشیده ام که آبروی تو را نگه دارم . این دستمزد من است ؟»

ظرف خالی یخ را از گوشه اتاق آورد و دو زانو کنارم نشست و گفت : « شیرین ! امروز برو پیش بچه ها سر افکنـــده ام کردی ! آبرو و حیثیتم را به باد دادی . من همه این سالها به تو مباهات می کردم و به صبوری و استقامتت فخر می فروختم . کاش در تمام این مدت می توانستم جای خالی ات را پیش خودم نشانت دهم . کاش آن شب که بچه های گرسنه مان را با قصه خواب کردی و خودت گرسنه تر سر به بالین گذاشتی می توانستم جلو افتادن تو را از خودم و جایگاه برتر تو را نشانت دهم تا ببینی که تناسبهای دم و دستگاه خدا چگونه است ، تا ببینی که مقامها و مرتبه هایی در اینجا هست که حتی با شهادت نمی شود به آن دست یافت اما با کارهایی از این دست می شود . »

گفتم : « جواد ! هیچ روزنه امیدی وجود ندارد . »

گفت : « اگر چشمانت را درست باز کنی تماماً روزنه می بینی . به تعداد آدمهای روی زمین ، به سوی خدا روزنه وجود دارد . روزنه نه ، ره و شاهراه . اما اگر به دنبال روزنه ای با خلق می گردی ، نگرد ، به بن بست می رسی . »

گفتم : « تا کی می شود این وضع را تحمل کرد ؟ »

گفت : چشم به هم بزنی تمام شده است . کاش می شد زمان را از بالا ببینی . از اینجا که نگاه کنی ، یک عمر تمام ، یک روز تمام به حساب نمی آید . واقعاً نمی ارزد که این نصفه روز را در ازای یک صفای ماندگار تحمل کنی ؟ »

سکوت کردم . و او ظرف خالی یخ را پیش رویم گذاشت و دستش را به سمت دهان من پیش آورد . من ناخودآگاه دهانم را باز کردم و او انگشتش را که به شاخه نوری می مانست در گلویم فرو برد و من همه آنچه را که خورده بودم ، بالا آوردم و به داخل ظرف ریختم .

مثل فراغت از یک زایمان ، سبک شدم . به تبسم شیرین جواد خندیدم و در حالی که چشمهایم را از خستگی به هم می گذاشتم گفتم : » کار خودت را کردی جواد ! ماندگارم کردی . »

جواد ، دو دستش را آرام بر روی پلکها و گونه هایم کشید ، ترشحات آب را از اطراف دهانم سترد و زیر لب زمزمه کرد :

بمان ! شیرین من بمان !

وقتی به خود آمدم دیدم که جواد ظرف را خالی کرده است ، اتاق را مرتب کرده و رفته است ، تازه رفته است . تکان خوردن کلید پشت در نشان می داد که تازه رفته است . شاید اگر در را آرامتر به هم می زد ، من به این زودی هشیار نمی شدم .

نویسنده : سید مهدی شجاعی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName