• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4671
  • يکشنبه 1385/10/17
  • تاريخ :

وصایت ملاك امامت

داود الهامى

·وصیت و نص رسول خدا

·نوعى جدل منطقى

·وصایت و شورا دو اصل اسلامى

·وصایت ‏یك اصل ما فوق شورا

·دموكراسى، دشمنِ دموكراسى

·مقابله با منطق اهل سقیفه

شیعه معتقد است كه قدرت امام معصوم علیه السلام منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمى‏كند، بلكه امامت او مثل نبوت پیامبران، به نص الهى است.


وصیت و نص رسول خدا

على علیه السلام خلافت را حق مسلم و قطعى خود مى‏دانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال كرده است.

آن حضرت در موارد زیادى از حق خویش سخن گفته است كه جز با مساله‏ى تنصیص و مشخص شدن حق خلافت‏ براى او به وسیله پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم قابل توجیه نیست. در نهج البلاغه صریحا درباره‏ى اهل بیت مى‏فرماید:

ولهم خصائص حق الولایة وفیهم الوصیة والوراثة، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله! . (1)یعنى ویژگى‏هاى ولایت و حكومت از آن آنهاست و وصیت پیامبر و وراثت او در میان آنان، هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جایى كه از آنجا منتقل شده بود، باز گردیده است.

و همچنین در سرتاسر نهج البلاغه، گلایه امام از مردم براى این است كه چرا او را از حق مسلم و قطعى‏اش محروم كردند بدیهى است كه تنها با نص و تعیین قبلى از طریق رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم است كه مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد;زیرا اگر انتخاب امام، حق امت‏بود معنى نداشت على علیه السلام تنها به خاطر شایستگى‏اش به امامت، قبل از انتخاب مردم حكومت را حق مسلم خود بداند و با كسى كه على‏الظاهر مدعى خلافت از طریق مردم بود، به مبارزه برخیزد;زیرا صلاحیت و شایستگى حق بالقوه، ایجاد مى‏كند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحیح نیست.اكنون به ذكر مواردى مى‏پردازیم كه امام على علیه السلام خلافت را حق مسلم خود مى‏داند:

1-على علیه السلام براى اثبات حقانیت‏خود نوعا به ادله و نصوصى كه درباره او وارد شده است، استناد مى‏كند:

ابوالطفیل لیثى یكى از اصحاب پیامبر مى‏گوید:روزى على علیه السلام مردم را در میدان وسیعى جمع كرد ، سپس به آنها فرمود:شما را به خدا سوگند مى‏دهم، هر كس از شما روز غدیر خم و هر چه از رسول خدا شنیده، بگوید.سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند.ابونعیم مى‏گوید:گروه كثیرى از مردم برخاستند و به این جمله شهادت دادند كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم هنگامى كه دست على علیه السلام را گرفته بود، به مردم مى‏فرمود: اتعلمون انى اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: نعم یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: آیا شما مى‏دانید كه من نسبت‏به مؤمنان از خود آنها اولى‏تر هستم، مردم گفتند:آرى پیامبر خدا فرمود: من كنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏" : هر كس من مولاى او هستم على علیه السلام هم مولاى او است‏بار خدایا دوست‏بدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.

ابوالطفیل مى‏گوید:من این اجتماع را ترك گفتم ولى شبهه‏اى در دلم ایجاد شد.در راه با زید بن ارقم ملاقات كردم و جریان را براى او بازگو كردم و سپس پرسیدم:چرا انكار مى‏كنى؟ من نیز همین مطلب را از رسول خدا شنیدم. (2)

2-هنگامى كه امام از طغیان عایشه و طلحه و زبیر آگاه شد و تصمیم به سركوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود: فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على ‏منذ قبض الله نبیه صلى الله علیه و آله و سلم حتى یوم الناس هذا . (3)به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پیامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است‏ .

3-امیرمؤمنان على علیه السلام مى‏گوید:روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت:پسر ابوطالب!تو بر امر خلافت ‏حریصى، من در پاسخ گفتم:بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبت‏حقا لى وانتم تحولون بینى و بینه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجة فى الملاء الحاضرین هب كانه بهت لا یدرى ما یجیبنى‏ . (4)به خدا سوگند بلكه شما با این‏كه ازپیامبر دورترید از من حریصترید.من حق خود را طلب كردم شما مى‏خواهید میان من و حق خاص من مانع شوید و مرا از آن منصرف سازید.آیا آن‏كه حق خویش را مى‏خواهد حریصتر است‏یا آن‏كه به حق دیگران چشم دوخته است؟ همین كه در جمع حاضران اقامه دلیل نمودم به خود آمد و نمى‏دانست در پاسخ من چه بگوید .

ابن ابى الحدید مى‏گوید:اعتراض كننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مى‏گوید:ولى امامیه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبیده جراح و آن هم در روز سقیفه بود . (5)

4-در دنباله همان جمله‏ها آمده است:

اللهم انى استعدیك على قریش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظیم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان فی الحق ان تاخذه وفى الحق ان تتركه‏ .

بار خدایا! من در برابر قریش و كسانى كه به كمك آنان برخاسته‏اند از تو استعانت مى‏جویم و شكایت را پیش تو مى‏آورم آنها پیوند خویشاوندى مرا قطع كرده‏اند و مقام و منزلت عظیم مرا كوچك شمردند و در غصب حق، و مبارزه‏ى با من هماهنگ شدند)به این هم اكتفا نكردند)بلكه گفتند:بعضى از حقوق را باید گرفت و پاره‏اى را باید رها كرد (و این از حقوقى است كه باید رها سازى) .

ابن ابى الحدید مى‏گوید:این گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:

1- ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله....

2- و نیز فرموده: "اللهم اخز قریشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى‏" .

پروردگارا!قریش را رسوا ساز كه مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.

3- و هنگامى كه شنید كسى داد مى‏زد "انا مظلوم‏" من ستمدیده‏ام به او فرمود: "هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما" بیا با هم فریاد بزنیم كه من همواره مظلوم بوده‏ام!

امام با این كار، هم ناراحتى او را تسكین داد و هم مظلومیت‏خویش را اعلام فرمود.

4- و فرمود: وانه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏ ابوبكر خوب مى‏دانست وجود من نسبت‏به خلافت همچون محور وسط سنگ آسیاست.

و نیز از آن حضرت رسیده است: ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه‏ : من همیشه تحت فشار حكومت استبداد بوده‏ام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (6)ابن ابى الحدید پس از نقل كلمات فوق، به دست و پا افتاده و مى‏گوید:

معتزلى‏ها این سخنان را دلیل بر افضلیت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مى‏گیرند نه این‏كه نص صریحى بر خلافت‏بوده و امام با این كلمات اشاره به آن فرموده باشد.

اما امامیه و زیدیه به آنها استدلال مى‏كنند و به گمان قوى همین معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر این حرف را بپذیریم باید عده‏اى از مهاجر و انصار را تكفیر و تفسیق كنیم، لذا باید گفت این جملات جزو متشابهات است كه باید ظاهر آنها را نادیده گرفت وآنها را به معنایى حمل نمود كه لطمه‏اى به صحابه نزند! !

اما واقعیت این است كه چون ابن ابى الحدید سنى مذهب مى‏باشد لذا مجبور است چنین توجیهى نامربوط براى سخنان امام بكند در صورتى كه جملات بالا صراحت دارد در این‏كه امام صریحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حق‏مسلم خویش مى‏داند كه غصب شده است.

چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقیقى‏اش منصرف كنیم با توجه به این كه ابن ابى الحدید نیز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ است ‏به علاوه این جملات هیچ‏گونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانیم!

وانگهى صحابه كه معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تكیه بر عصمت آنها مجبور باشیم آنان را بى‏گناه قلمداد كنیم. (7)استاد شهید مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحدید مى‏گوید:ابن ابى الحدید خود طرفدار افضلیت و اصلحیت على علیه السلام است جمله‏هاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقیت مولى را مى‏رساند از نظر ابن ابى الحدید نیازى به توجیه ندارد ولى جمله‏هاى بالا از آن جهت از نظر او نیاز به توجیه دارد كه تصریح شده است كه خلافت‏حق خاص على علیه السلام بوده است و این جز با منصوصیت و این‏كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از جانب خدا تكلیف را تعیین و حق را مشخص كرده باشد، متصور نیست (8)

5-مردى از بنى اسد از اصحاب على علیه السلام از آن حضرت پرسید: كیف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به‏ ، چه طور شد كه قوم شما، شما را از این مقامى كه سزاوارتر بودید بركنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود: اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها كانت آثرة شحت علیها نفوس قوم و نحت عنها نفوس آخرین‏ . (9)رهبرى امت از آن ما بود و پیوند ما با پیامبر از دیگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزیدند وگروهى دیگر)خود ما(با سخاوت از آن صرف‏نظر كردند و داور میان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست .

ابن ابى الحدید مى‏گوید از استادم:ابوجعفر یحیى بن محمد علوى نقیب بصره كه مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسیدم منظور سؤال كننده از افرادى كه امام علیه السلام را از حقش بر كنار ساختند،كیانند؟ آیا منظور روز "سقیفه‏" است‏یا روز "شورا"؟گفت:سقیفه‏ گفتم:من به خود اجازه نمى‏دهم بگویم اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مخالفت پیامبر را نمودند و نص خلافت را كنار گذاشتند، در پاسخم گفت:من هم به خود اجازه نمى‏دهم به پیامبر این نسبت را بدهم كه در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزیده و مردم را بى‏سرپرست گذارده باشد، او كه براى مسافرتى در بیرون مدینه، كسى را به جاى خود برمى‏گزید، چگونه براى پس از مرگش كسى را به خلافت تعیین نكرد؟(10)

6- عبدالله بن جناده مى‏گوید:من در نخستین روزهاى زمامدارى على علیه السلام از مكه وارد مدینه شدم، دیدم همه مردم در مسجد پیامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بیرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنین آغاز كرد:لما قبض الله نبیه ، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اولیائه دون الناس...و ایم الله لولا مخالفة الفرقة بین المسلمین و ان لا یعود الكفر و یبور الدین لكنا على غیر ما كنا لهم علیه‏ . (11)اى مردم! روزى كه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم از میان ما رخت‏بربست، گفتیم كه ما وارث و ولى و عترت او هستیم دیگر كسى با ما درباره حكومتى كه او پى‏ریزى كرده است نزاع نكند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قریش به حق ما دست دراز كردند و فرمانروایى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پیدا شدن شكاف و اختلاف در میان مسلمانان نبود و این كه بار دیگر كفر و بت‏پرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غیر از این بود كه مشاهده مى‏كنند.

6- در خطبه شقشقیه صریحا مى‏فرماید: ارى تراثى نهبا . (12)جمله‏ى با چشم خود مى‏دیدم، میراثم را به غارت مى‏برند ، اشاره به این است كه میراث الهى مرا به غارت مى‏برند، قرآن نیز خلافت را ارث الهى خوانده است: "وورث سلیمان داود (13)و همچنین در جاى دیگر مى‏خوانیم كه یعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنین دعا مى‏كند:یرثنى و یرث من آل یعقوب (14)روشن است كه وراثت‏سلیمان از داود و یحیى از زكریا و آل یعقوب ظاهرا چیزى جز خلافت الهى نبوده است.(15)

8- انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعیین ابوبكر به خلافت، كه چرا بر خلاف دستور الهى عمل كردند: ایتها الامة المتحیرة بعد نبیها لو كنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولایة و الوراثة حیث جعلها الله ما عال ولی الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حكم الله . (16)اى امت‏سرگردان بعد ازپیامبر خود!اگر شما آن كسى را كه خدا مقدم داشته است مقدم مى‏داشتید و حكومت و ولایت را آن طورى كه خدا مقرر فرموده، رعایت مى‏كردید، یك دوست‏خدا در مانده نمى‏گردید و در امر خداوند در هیچ چیز، امت دچار نزاع نمى‏گشت، آگاه باشید علم كتاب خداوند نزد ماست، پس بچشید كیفر كار خود را كه درباره‏ى آن تقصیر كردید و در آنچه دستهایتان از پیش آماده كرده است‏ .

پس اگر حكومت و خلافت‏حق خاص على علیه السلام نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در این باره براى چه بود؟


نوعى جدل منطقى

اگر حكومت و خلافت‏حق خاص على علیه السلام بود، پس چرا آن حضرت در بعضى جاها به آرا و بیعت مردم و شورا استدلال كرده است؟ چنان كه در نامه‏اى به معاویه مى‏نویسد:انه بایعنى القوم الذین بایعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بایعوهم علیه، فلم یكن للشاهد ان یختار و لا للغائب ان یردوانما الشورى للمهاجرین و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلك لله رضى فان خرج على امرهم خارج بطعن او بدعة ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غیر سبیل المؤمنین و ولاه الله ما تولى . (17)همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بیعت كردند با همان شرایط و كیفیت‏با من بیعت نمودند. بنابراین، نه آن‏كه، حاضر بود (هم اكنون) اختیار فسخ دارد و نه آن‏ كه، غایب بود اجازه رد كردن. شورا فقط از آن مهاجران و انصار است اگر آنها متفقا كسى را امام نامیدند خداوند راضى و خشنود است.اگر كسى از فرمان آنها با طعن و بدعت‏خارج گردد او را به جاى خود مى‏نشانند و اگر طغیان كند با او پیكار مى‏كنند;چرا كه از غیر طریق مؤمنان بیعت كرده و خدا او را در بیراهه رها مى‏سازد.

عده‏اى از علماى اهل سنت از جمله ابن ابى الحدید (18)براى عدم نص به خلافت على علیه السلام و این كه امامت‏ به اختیار امت هم منعقد مى‏شود، به این فقرات از نامه‏ى آن حضرت تمسك جسته‏اند. ابن ابى الحدید پس از نقل جریان سقیفه در شرح سخن امام (19)مى‏گوید:اگر نص صریحى به وصیت پیغمبر نسبت‏به امام علیه السلام بود امام باید با آن استدلال مى‏كرد و وصیت پیامبر را یاد آور مى‏شد و به دلیل وصیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مقام خلافت را از آن خود مى‏دانست، در حالى كه امام علیه السلام نه خود و نه یاران و شیعیانش به نص استدلال نكردند بلكه از طریق فضایل و مناقب امام به استدلال پرداختند.

بعضیها پا را از این فراتر نهاده این نامه امام را دلیل بر صحت و درستى خلافت‏خلفا گرفته‏اند;ولى همان‏گونه كه مى‏دانیم این استدلال از دو جهت نادرست است:

نخست: این كه در خطبه‏ها و سخنان امام فراوان آمده كه حكومت آنها بر خلاف حق بوده است و خلافت و جانشینى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، مخصوص آن حضرت مى‏باشد و پیامبر شخصا او را تعیین فرموده است و این مطلب در جاى خود به تفصیل بیان شده است.

دیگر این‏كه:این نامه را به معاویه نوشته شده و امام علیه السلام مى‏خواهد او را از طریق حرفهاى خودش محكوم نماید چرا كه معاویه خود را منصوب از ناحیه "عمر و عثمان‏" مى‏دانست و استدلال مى‏كرد خلافت آنها صحیح است، زیرا مهاجران و انصار با آنان بیعت كرده‏اند; امام علیه السلام از همین نكته در این نامه استفاده كرده و یادآورى فرموده كه طبق اظهارات خودت، مى‏بایست از فرمان من نیز تبعیت كنى، چرا كه همان مهاجران و انصار با من نیز بیعت كرده‏اند و لذا جایى براى بهانه و عذر باقى نمى‏ماند و این صرف نظر از این معنى است كه امام از ناحیه پیامبر و خدا منصوب به خلافت‏شده است.

غرض با توجه به نصوص فراوانى كه درباره‏ى وصایت ائمه‏ى اطهار علیهم السلام از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم وارد شده و با وجود استدلال و احتجاج زیاد كه در منابع روایى و تاریخى آمده است، مى‏توان استنباط كرد، استدلال به آرا و بیعت مردم از طرف على علیه السلام و امامان دیگر نوعى جدل منطقى و ناظر بر این است كه دیگران مشروعیت‏حكومت‏خود را ناشى از راى مردم مى‏دانستند.على علیه السلام و ائمه دیگر با منطق خود آنان استدلال كرده‏اند.به این معنى منظورشان این بود، از هر چیز دیگر از قبیل، وصایت، لیاقت، افضلیت و اصلحیت گذشته، اگر همان استناد به آراى مردم را كه مورد استناد دیگران است، ملاك باشد ما هم با آرا و بیعت مردم انتخاب شده‏ایم.به این معنى امام با این بیان مى‏خواسته پشتوانه‏ى مردم و مقبولیت اجتماعى خویش را به معاویه اعلام نماید.


وصایت و شورا دو اصل اسلامى

در اینجا حساس‏ترین مسایل مذهبى و تاریخى اسلام و اساسى‏ترین اختلاف تشیع و تسنن مطرح مى‏شود و از آن دو : یكى اصل "وصایت‏" و "نص" را ملاك تعیین امام بر امامت مى‏داند و اصل "شورا" و "بیعت‏" را انكار مى‏كند و دیگرى به عكس، منكر "نص‏" و "وصایت‏" است و "شورا" را ملاك تعیین حاكم مى‏داند به این معنى شیعه معتقد است پیامبر در موارد بسیارى على علیه السلام را به عنوان "وصى‏" و خلیفه خویش معین كرده است و نه تنها از جانشین خود بلكه تا دوازده وصى و خلیفه‏اش نام برده و آنان را به امامت منصوب نموده است. (20)اساسا به عقیده شیعه "امامت‏" مانند "نبوت‏" است و عقیده دارند كه امام را نیز باید خدا تعیین كند چنان كه "نبى‏" را او معین مى‏كند. به این معنى مقام امامت همانند "مقام نبوت‏" است لذا امام را باید با پیامبر اكرم و امامت را با رسالت او تشبیه كرد نه با مقامهاى دیگر، در نظامهاى غیر اسلامى.

بنابراین با این شرایط، تعیین دیگرى به خلافت‏یا رهبرى (اجتماعى سیاسى)جامعه مثل این است كه در عصر پیامبر اسلام، او را به عنوان پیامبرى قبول كنیم همچون مسیح، و شخص دیگرى را به حكومت‏به عنوان امپراتور اسلام برگزینیم.

علماى اهل سنت‏به استناد قول عایشه منكر وصیت هستند و در تعیین خلیفه به اصل شورا استناد مى‏كنند چنان كه شیخ ازهر شیخ محمود شلتوت، در بحث‏خود درباره‏ى عقاید و قوانین اسلامى، معتقد است كه:"...انتخاب خلیفه و امام در اسلام با تصویب خدا و به دستور پروردگار نمى‏باشد كه او را نیروى الهى مدد كند، تا كارهاى مسلمانان اداره شود و همچنین خلیفه داراى قدرت یزدانى نیست تا مردم به هر نحوى كه باشد از او اطاعت نمایند، خلیفه هم مانند سایر افراد مسلمانان است و اعمال و رفتارش باید مبتنى بر اصول دین اسلام و اوامر پروردگار باشد" . (21)پس شیعه "بیعت‏" و "شورا" را منكر است و به جاى آن به "وصایت‏" تكیه مى‏كند، بر خلاف سنى‏ها كه "وصایت‏" را انكار مى‏كنند و به "شورا" استناد دارند. ولى اگر این دو اصل درست تحلیل شود، خواهیم دید، هیچ كدام از این دو اصل مغایر یكدیگر نیست و هیچ یك مجعول و غیر اسلامى هم نمى‏باشد.

"شورا" یك اصل اسلامى است‏ با قطع نظر از عمل خود پیامبر، در قرآن و حدیث‏ به آن تصریح شده است و همچنین هیچ مورخى و دانشمند منصفى هم نمى‏تواند منكر "وصایت‏" پیامبر درباره‏ى على علیه السلام باشد، به این معنى امامت على علیه السلام زاده‏ى ملاكهاى سیاسى نظیر:بیعت، وراثت و كاندیداتورى نیست.امام بودن على علیه السلام علاوه بر لیاقت و شایستگى خودش با تنصیص الهى و با وصایت پیامبر است;او امام است‏خواه منتخب مردم باشد یا نباشد و هیچ كس حق ندارد براى گزینش او اعتراض نماید و از اطاعت او سرپیچى كند.


وصایت ‏یك اصل ما فوق شورا

در نظام سیاسى اسلام، تعیین امام و خلیفه، به یكى از دو طریق انجام مى‏گیرد:

1- وصایت.

2- شورا.

اگر در این دو مفهوم عمیق فكر كنیم، مى‏بینیم این دو ملاك در عرض هم نبوده و بلكه در طول هم مى‏باشد به این معنى در یك مرحله، ملاك تعیین امام "وصایت‏" است و در مرحله دیگر "شورا" است. به اصطلاح "شورا" در جایى اعتبار دارد كه "وصایت‏" و "نص‏" در كار نباشد; زیرا "شورا" در اسلام در امرى صحیح است كه حكم آن در قرآن وحدیث‏بیان نشده باشد.

قرآن مجید در برخى از آیات یادآور مى‏شود كه: "ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان یكون لهم الخیر . (22)هرگز شایسته نیست كه افراد با ایمان در برابر انتخاب و گزینش الهى مقاومت نشان دهند و خود فرد دیگرى را انتخاب كنند .

پس بر فرض ثبوت "نص‏" و "وصایت‏" در قرآن و حدیث هرگز نوبت‏ به "شورا" نمى‏رسد و تعیین امام به امامت منحصرا "نص‏" و "وصایت‏" مى‏باشد. دوران وصایت هم یك دوران محدودى است و لذا امامان اهل بیت ‏یا اوصیاى پیامبر بیش از12تن نیستند تا هنگامى كه جامعه اسلامى به مرحله رشد سیاسى و فكرى و خودآگاهى عمومى برسد و شماره افراد با شماره آرا برابر شود و در این مرحله است كه جامعه مى‏تواند قدرت استقلال اجتماعى و سیاسى خود را به دست آورد و خود مستقیما مسئولیت ادامه مسیر نهضت را به دست گیرد و برجسته‏ترین فرد را به عنوان حاكم برگزیند، در این مرحله است كه جامعه به آستانه دموكراسى واقعى مى‏رسد.پس از پایان دوران "وصایت‏" ، دوران "شورا" یا به اصطلاح امروز دوران دموكراسى آغاز مى‏گردد و در این حال است كه انتخاب رهبر و پیشواى امت‏با ضوابطى كه در شرع بیان شده است، حق مسلم امت است و این ملاك همیشگى تعیین امام، در نظام سیاسى اسلام است.


دموكراسى، دشمنِ دموكراسى

پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در آن محیط منحط و آلوده‏اى كه مبعوث شده بود، تمام هدفش این بود كه جامعه را بر اساس مكتب حیاتبخش و سازنده خود، بپروراند و نظام از هم گسیخته آن جامعه را تجدید بنا نماید اما در پایان عمر خود مى‏بیند هنوز ریشه‏هاى جاهلى و عناصر انحرافى در اعماق آن نیرومند است و هنوز دستهایى هستند كه به سادگى این جامعه را به طرف خود مى‏كشانند و هنوز میكروبهاى خطرناك مزمن در وجدان پنهان مردمش باقى مانده است و عوامل ارتجاعى كه در اثر این قیام، خلع شده بودند هنوز از قدرت و نفوذ خطرناكى برخوردارند و دشمنان خطرناك خارجى با منافقان داخلى بر این نابودى اسلام، همداستان‏اند، حتى افراد مؤمن اگر چه در عقیده تغییر كرده‏اند ولى هنوز در بینش و رفتار و اخلاق، همچنان پرورده جاهلیت قدیم‏اند و هنوز رسوبات دوران جاهلیت از ذهنشان بیرون نرفته است.اینها بزرگترین خطرى بود كه نهضت نوپاى اسلام را از درون تهدید مى‏كرد.

آیا در چنین شرایطى، پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بنیانگذار مكتب، مى‏تواند به رهبرى پس از مرگ خویش نیندیشد و سرنوشت مردم و مسئولیت نهضت نوپا را به حال خود رها سازد و آن را به دست لرزان دموكراسى بسپارد؟ و به آراى اكثریتى كه هنوز راى ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعى است، تكیه نماید؟!یا وقتى كه خطرهاى داخلى و خارجى از بین برود، روابط اجتماعى افراد كاملا انسانى گردد، مزاج جامعه سالم و نیرومند، رهبرى امت را به افراد معینى و غیر قابل تغییر و نوسان مى‏سپارد؟!

آرى جامعه اسلامى آن روز از نظر رشد سیاسى و اجتماعى و دینى به حدى نرسیده بود كه در زیر نظام دموكراسى، زندگى كند، و دموكراسى براى چنین جامعه‏اى مفید نبود به قول پرفسور "شاندل‏" : "دموكراسى در جامعه عقب مانده و ناآگاه كه به رهبرى انقلابى و هدایت‏شونده نیاز دارد، دشمن دموكراسى است‏" .

و هم او در جاى دیگر مى‏گوید:"بزرگترین دشمن آزادى و دموكراسى خود آزادى فردى و دموكراسى است‏" .

و یا به تعبیر "رم مك آور" متفكر سیاسى: "دموكراسى در جوامعى كه اكثریت مردم عامى و بیسوادند و جنبش سیاسى ندارند و در میان مردمى كه از وحدت خود و از نفع مشترك جامعه بى‏خبرند، مؤثر نیست‏" . (23)نقض وصایت از اینجاست كه در صدر اسلام در اثر تكیه بر "اصل شورا" و دموكراسى، در حالى كه زمان ، زمان "وصایت‏" بود، "شورا" و "دموكراسى‏" در تاریخ اسلام براى همیشه نابود شد و مردم مسلمان پس از پیامبر، هم از "وصایت‏" و امامت محروم شدند و هم از شورا و رهبرى دمكراتیك.

اگر دو قرن و نیم، رهبرى امت، به جاى خلفا و سلاطین عرب، در دست اوصیاى پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بود در آن وقت امتى ساخته مى‏شد كه لیاقت و شایستگى آن را داشت كه خود بر اساس اصل "شورا" لایق‏ترین رهبرى را تشخیص دهد و مسیر تاریخ را بر راه رسالت پیامبر ادامه دهد.

اما فاجعه‏ا ى كه رخ داد سرنوشت اسلامى تاریخ اسلام را منحرف ساخت، این بود كه با تكیه بر یك حق، حق دیگرى پامال شد و عصر جمهوریت زودرس پایان پذیرفت وخلافت اسلامى تبدیل به سلطنت موروثى گردید و امامت و وصایت پس از دو قرن و نیم جهاد و شهادت و مظلومیت، سرانجام به "غیبت كبرى‏" منجر شد و فلسفه‏ى تاریخ تغییر كرد.

یا به تعبیربهتر: "وصایت‏" ، فلسفه سیاسى یك دوران مشخص انقلابى است‏ به عنوان ادامه رسالت اجتماعى بنیانگذار نهضت فكرى و اجتماعى و به عنوان یك مبناى انقلابى در نظام امامت كه مسئولیتش تكمیل رسالت جامعه‏سازى رهبر انقلاب است طى چند نسل، تا هنگامى كه جامعه بتواند روى پاى خود بایستد و پس از خاتمیت امامت ‏یا دوران وصایت، دوران بیعت و شورا و اجماع یا دموكراسى آغاز مى‏شود كه شكل نامحدود و همیشگى و عادى رهبرى جامعه است.

و این است كه ائمه شیعه یا اوصیاى پیامبر 12تن هستند و نه بیش، در حالى كه رهبران جامعه براى تاریخ پس از پیغمبر نامحدودند" .


مقابله با منطق اهل سقیفه

ممكن است كسى بگوید اگر از جانب پیامبر نصى بر خلافت على علیه السلام وجود داشت، پس چرا امام در اثبات خلافت‏براى خود، به لیاقت و شایستگى و احیانا به قرابت‏خود با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تكیه كرده است؟!

برخى از دانشمندان اهل سنت كه شرحى بر نهج البلاغه نوشته‏اند منطق امام را در شایستگى خویش به خلافت‏یكى پس از دیگرى قرار داده‏اند و سپس نتیجه گرفته‏اند كه هدف امام از این بیانات اثبات شایستگى خود به خلافت است‏بدون این كه از جانب پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نصى، بر خلافت امام در میان باشد و چون امام از نظر قرابت پیوند نزدیكترى با پیامبر داشت و از نظر علم و اطلاع از اصول سیاست و كشور دارى سرامد همه یاران پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به شمار مى‏رفت، از این هت‏شایسته بود كه امت او را براى خلافت‏برگزینند ولى چون سران امت‏بنا به عللى مفضول را بر افضل مقدم داشتند و به جاى گزینش على علیه السلام غیر او را برگزیدند;لذا امام علیه السلام زبان به تظلم و شكایت گشوده است كه من از هر لحاظ بر خلافت از دیگران شایسته‏تر و اولى مى‏باشم.

حقى كه امام علیه السلام در بیانات خود از آن یاد مى‏كند و مى‏گوید:از روزى كه پیامبر از دنیا رفت‏حق‏مرا گرفتند و مرا از آن محروم ساختند، حق شرعى نیست كه از جانب صاحب شرع به او داده شده باشد و تقدیم غیر برتر بر او یك نوع مخالفت‏با دستور شرع به حساب آید، بلكه مقصود یك حق طبیعى است كه بر هر انسانى لازم است كه با وجود برتر، دیگرى را انتخاب ننماید ولى هرگاه گروهى این قانون طبیعى را مراعات نكنند و كار را به دست فردى بسپارند كه از نظر علم و قدرت و شرایط روحى و جسمى در سطح پایین‏ترى قرار دارد، اینجا جا دارد شخصیت‏برتر زبان به شكوى و گله بگشاید و بگوید:

"فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبیه صلى الله علیه و آله و سلم حتى یوم الناس هذا" . (24)"به خدا سوگند، از روزى كه خداوند جان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را قبض كرد، من از حق‏خویش محروم شدم تا امروز كه مشاهده مى‏كنید" .

و یا بگوید:"استخلف الناس ابوبكر و انا والله احق بالامر منه و اولى به و استخلف ابوبكر عمر و انا والله احق بالامر و اولى به منه‏" . (25)"ابوبكر بر مردم خلافت‏یافت در حالى كه به خدا سوگند من از او به خلافت ‏سزاوارتر بودم و ابوبكر هم عمر را خلیفه كرد در حالى كه به خدا سوگند من از وى به خلافت اولى و سزاوارترم‏" .

و همچنین یكى از نویسندگان معاصر نیز پس از ذكر 17حدیث در اثبات احقیت و اولویت على علیه السلام به خلافت نتیجه مى‏گیرد كه:"در تمام این بیانات احق و اولى بودن خود را به مقام خلافت اثبات مى‏كند و از مجموع قضایا و اخبار و احادیث جز این معنى مفهوم نمى‏شود كه شخص شخیص مولى الموحدین از دیگران به امر حكومت امت اولى و احق بوده است نه این‏كه مقام خلافت، خاص حضرت اوست‏" . (26)در پاسخ باید گفت:این مطلب كه به عنوان تحقیق از آن یاد شده، پندارى بیش نیست، هیچ گاه نمى‏توان مجموع سخنان امام علیه السلام را بر لیاقت و شایستگى ذاتى حمل نمود و یك چنین شایستگى نمى‏تواند مجوز حملات تند امام بر خلفا گردد زیرا:

اولا: امام در برخى از سخنان خود روى وصیت پیامبر تكیه كرده و صریحا درباره‏ى اهل بیت علیهم السلام مى‏فرماید:"...ولهم خصائص حق الولایة وفیهم الوصیة و الوراثة‏" . (27)و همچنین در اثبات اولویت و افضلیت‏خود از شیخین به وصیت پیامبر تكیه مى‏كند آنجا كه مى‏فرماید: "ایها الناس انصتوا لما اقول: رحمكم الله، ایها الناس! بایعتم ابابكر و عمر و انا و الله اولى بهما و احق منهما بوصیة رسول الله‏" . (28)"اى مردم! گوش بدهید به آنچه مى‏گویم، خدا شما را رحمت كند.اى مردم!شما با ابوبكر و عمر بیعت كردید و حال آن كه به خدا طبق وصیت رسول خدا من از آن دو نفر اولى و احق بودم‏" .

روشن است مقصود از "وصیت‏" همان وصیت‏به خلافت و سفارش به ولایت اوست كه در روز غدیر و غیر آن به طور وضوح بیان شده است.

ثانیا: امام به طور صریح و روشن مى‏فرماید: "ان الائمة من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم، لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غیرهم‏" . (29)"امامان و پیشوایان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین وجود این تیره از بنى‏هاشم غرس شده، این مقام در خور دیگران نیست و رهبران دیگر شایستگى این مقام را ندارند" .

ثالثا: لیاقت و شایستگى، هرگز تولید حق نمى‏كند و این كه امام در موارد زیادى از حق خویش سخن مى‏گوید جز با مساله‏ى تنصیص و مشخص شدن حق خلافت‏براى او به وسیله پیامبر قابل توجیه نیست.سخن على علیه السلام این نیست كه چرا مرا با همه جامعیت‏شرایط كنار گذاشتند و دیگران را برگزیدند، سخنش در این است كه خلافت‏حق قطعى و مسلم من بود كه از من ربودند.بدیهى است كه تنها با نص و تعیین قبلى از طریق رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم است كه مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد.امام خود را صاحب حق مى‏داند و عدول از آن را براى خود یك نوع ظلم و ستم مى‏شمارد و قریش را متعدیان و متجاوزان به حقوق خویش معرفى مى‏نماید.

آیا این چنین جملات تند را مى‏توان از طریق شایستگى ذاتى توجیه كرد و اگر مساله خلافت‏باید از طریق مراجعه به افكار عمومى و یا بزرگان صحابه حل و فصل گردد، چگونه امام با این لحن از قریش و همدستان آنها شكایت مى‏كند؟!

این جمله‏ها و تعبیرها حاكى است كه امام خلافت را حق مسلم و قانونى خویش مى‏دانست و هر نوع انحراف از خود را انحراف از حق تصور مى‏كرد و چنین حق مسلمى، جز از طریق تنصیص و تعیین الهى براى كسى ثابت نمى‏گردد.

آرى امام علیه السلام در پاره‏اى از موارد روى لیاقت و شایستگى خود تكیه كرده و مساله نص را موقتا نادیده گرفته است مثلا مى‏فرماید:"پیامبر خدا قبض روح شد، در حالى كه سر او بر سینه من بود، من او را غسل دادم در حالى كه فرشتگان مرا یارى مى‏كردند و اطراف خانه به ناله درآمد (فرشتگان دسته دسته فرود مى‏آمدند و نماز مى‏گزاردند و بالا مى‏رفتند و من صداى آنها را مى‏شنیدم) ;فمن ذا احق به منى حیا و میتا:پس چه كسى از من به پیغمبر در زمان حیات و بعد از وفات او سزاوارتر است‏" ؟ (30)امام در بعضى موارد به قرابت‏خود با پیامبر براى شایستگى خود به امامت استناد كرده است;آنجا كه در سقیفه سخنانى میان مهاجر و انصار رد و بدل شد و هر كدام درباره‏ى فضیلت‏خود سخنانى ایراد كردند یكى از برگهاى برنده‏اى كه مهاجران و طرفداران ابوبكر مورد استفاده قرار دادند و به وسیله آن انصار را كنار زدند این بود كه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم از قریش است و ما از طایفه او هستیم.

ابن ابى الحدید در ذیل شرح خطبه 65 مى‏گوید: عمر به انصار گفت:"عرب هرگز به امارت وحكومت‏شما راضى نمى‏شود زیرا پیغبمر از قبیله شما نیست ولى عرب قطعا از این كه مردى از فامیل پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم حكومت كند امتناع نخواهد كرد...كیست كه بتواند با ما در مورد حكومت و میراث محمدى معارضه كند و حال آن كه ما نزدیكان و خویشاوندان او هستیم‏" .

مى‏دانیم على علیه السلام هم‏زمان با این ماجرا، مشغول وظایف شخصى خود در مورد جنازه‏ى پیغمبر بود.پس از پایان این ماجرا، على علیه السلام از افرادى كه در سقیفه حضور داشتند استدلالهاى طرفین را پرسید و از منطق هر دو طرف به شدت انتقاد نمود.سخنان امام در این باره در نهج البلاغه چنین آمده است: هنگامى كه جریان "سقیفه‏" را پس از وفات پیامبر به امام گزارش دادند، امام پرسید:انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند:انصار گفتند:از میان ما زمامدارى انتخاب شود و از میان شما هم زمامدار دیگرى!

امام علیه السلام فرمود: چرا براى آنها استدلال نكردند كه پیغمبر درباره‏ى انصار توصیه فرمود كه:

"یحسن الى محسنهم ویتجاوز عن مسیئهم‏" .

"با نیكان آنها به نیكى رفتار كنید و از بدكاران آنها درگذرید" .

گفتند:این چه جور دلیل مى‏شود؟ فرمود:اگر بنا بود حكومت‏با آنان باشد سفارش درباره آنها معنى نداشت این‏كه به دیگران درباره آنان سفارش شده است دلیل بر این است كه حكومت‏با غیر آنان است.سپس فرمود:پس قریش چه گفتند؟ پاسخ دادند:استدلال قریش این بود كه آنها شاخه‏اى از درختى هستند كه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم نیز شاخه‏ى دیگر آن درخت است.امام فرمود:

"احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة‏" . (31)"با پیوند خود به شجره‏ى نبوت، بر صلاحیت‏خود احتجاج كردند ولى میوه آن را كه خاندان اوست، ضایع ساختند" .

به این معنى اگر شجره‏ى نسبت معتبر است دیگران شاخه‏اى از آن درخت مى‏باشند كه پیغمبر یكى از شاخه‏هاى آن است اما اهل بیت پیغمبر میوه‏ى آن شاخه‏اند.

امام در جاى دیگر، قرابت و خویشاوندى خود را به رخ مردم مى‏كشد و مى‏فرماید:

"...و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله صلى الله علیه و آله و سلم نوطا..." . (32)"ما از حیث نسب برتریم و از حیث تعلق پیوستگى به رسول خدا استوارتریم‏" .

واضح است كه تكیه امام روى لیاقت و شایستگى و یا روى پیوند با پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم به عنوان مقابله با منطق اهل سقیفه است زیرا برخى از آنان خود را لایق مى‏دانستند و احیانا علت‏برگزیدگى خود را همان پیوند خویشاوندى خود با پیامبر ذكر مى‏كردند.استدلال به نسبت و تكیه بر لیاقت و افضلیت از طرف على علیه السلام نوعى جدل منطقى است نظر بر این كه اگر دیگران قرابت نسبى و احیانا لیاقت ذاتى را ملاك قرار مى‏دادند، على علیه السلام در مقابل آنها مى‏فرماید:از نص‏و وصایت گذشته، اگر ملاك همان قرابت و لیاقت‏باشد باز من از مدعیان خلافت اولایم.

على علیه السلام اگر چه در آن شرایط استناد به "شورا" را هم كار درستى نمى‏دانست; زیرا آن زمان، زمان "شورا" نبود بلكه مسلمانان وظیفه داشتند كه به وصیت پیامبر عمل كنند و خلافت را به وصى او بسپارند ولى آنجا كه مى‏بیند مشروعیت‏خلافت ابوبكر را مى‏خواهند از راه شورا توجیه كنند، امام اینجا نیز با منطق اهل سقیفه سخن مى‏گوید و بر فرض صحت استناد به شورا در این شرایط، خالى بودن میدان انتخاب به طور مطلق از خاندان پیامبر دلیل بر عدم صحت چنین شورا و انتخابى است و انتخاب ابوبكر به عنوان خلیفه از سوى كسانى بود كه حق تعیین و انتخاب نداشته‏اند.بنابراین، نه شورایى بوده و نه انتخابى صورت گرفته است.بدین جهت امام، ابوبكر را مخاطب قرار داده مى‏گوید:

فان كنت‏بالشورى ملكت امورهم فكیف بهذا و المشیرون غیب؟

اگر با شورا زمام امورشان را به دست گرفتى، این چگونه شورایى است كه مشاوران غایب بودند؟

عبدالفتاح عبدالمقصود، پس از نقل این بیت مى‏گوید:"چه سخن صادقانه و مطابق و مناسب با واقعیتى!" (33)این نوع استدلال از طرف على علیه السلام نوعى جدل منطقى است.

____________________________________________

1.نهج البلاغه، خطبه‏2.

2.اسد الغابة: 3/307; الاصابة: 4/80.

3.نهج البلاغه، خطبه 6.

4.نهج البلاغه، خطبه 173.

5.شرح ابن ابى الحدید: 9/305.

6.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 9/307.

7.شرح فشرده نهج البلاغه، آیة الله مكارم: 2/546.

8.شرح ابن ابى الحدید: 9/248.

9.شرح ابن ابى الحدید، خطبه 163.

10.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 9/248.

11.شرح ابن ابى الحدید: 1/307.

12.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، خطبه 3.

13.نمل/16. 14. مریم/6.

15.فى ظلال القرآن: 5/426.

16.مرآة العقول: 4/144.

17.نهج البلاغه، قسمت نامه‏ها، نامه شماره 6.

18.شرح نهج البلاغه: 14/35 36.

19.همان: 6/12.

20.مرحوم شرف الدین دركتاب ارزشمند خود "المراجعات‏" از مراجعه 70 به بعد به طور مستدل در اثبات وصیت‏سخن گفته است و همچنین مرحوم كاشف الغطاء در كتاب "اصل الشیعة و اصولها" از چندین كتاب نام برده كه در قرنهاى اول تا چهارم در این باره نوشته شده است.

21.اسلام صراط مستقیم، به اهتمام مورتان، نوشته‏ى یازده نفر، ترجمه پنج مترجم، ص145.

22.احزاب/36.

23.جامعه وحكومت، ص 229.

24.نهج البلاغه عبده، خطبه 6.

25.بحارالانوار: 8/328، چاپ قدیم.

26.حكومت در اسلام، قلمداران، صص 148 149.

27.نهج البلاغه، خطبه 2.

28.بحار الانوار: 6/330چاپ قدیم.

29.نهج البلاغه، خطبه 144.

30.نهج البلاغه، خطبه 197.

31.نهج البلاغه، خطبه 64.

32.نهج البلاغه عبده، خطبه 162.

33.خاستگاه خلافت، عبدالفتاح، ترجمه افتخارزاده، ص445.

كلام اسلامی-ش36

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
همه چیز درباره آبرو

همه چیز درباره آبرو

همه چیز درباره آبرو
حج، یافتن تاریخ در جغرافى

حج، یافتن تاریخ در جغرافى

حج، یافتن تاریخ در جغرافى
غدير خم در مُسند أحمد بن حنبل

غدير خم در مُسند أحمد بن حنبل

غدير خم در مُسند أحمد بن حنبل
سالروز مرگ ابوبکر خليفه اول

سالروز مرگ ابوبکر خليفه اول

سالروز مرگ ابوبکر خليفه اول
UserName
عضویت در خبرنامه