• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3737
  • چهارشنبه 1382/5/15
  • تاريخ :

یادداشت هایی از كتاب "بابایی به روایت همسر شهید"

سال 1350 ه.ش آمریكا، شهر لاواك، پایگاه هوایی ریتس؛ محل آموزش خلبان های اف – 5. عباس بابایی از دانشجویان اعزامی از ایران است. كارهایش طبق گزارش های مندرج در پرونده اش " غیرنرمال" است. نماز می خواند . در آن دوره كه همه به فسق و فجور مباهات می كنند، وسط اتاق خوابگاهش یك نخ كشیده تا هم اتاقی مشروب خورش این طرف نیاید. خودش حتی پپسی هم نمی خورد. می گوید كارخانه اش مال اسرائیلی هاست. كلنل باكستر فرمانده  پایگاه وقتی به دفتر كارش برگشت جوان را كه احضار كرده بود دید. قیافه جوان ایرانی آشنا به نظر می رسید. یادش آمد شبی دیر وقت با همسرش از مهمانی برمی گشته و او را دیده كه دارد در خیابان های پایگاه می دود، برای آنكه " شیطان را از خودش دور كند." حالا هم جوان داشت روی روزنامه هایی كه كف دفترش پهن كرده بود ، دولا و راست  می شد. بعد از تمام شدن كارش توضیح داد این از واجبات دین آن ها است و الآن وقت انجام دادنش بوده و كلنل هم كه نبوده... انگلیسی را گرچه كمی شمرده ، ولی روان صحبت می كرد. كلنل فكر كرد چه جالب !  بقیه گزارش های پرونده را هم نگاه كرد. جوان را نگاه كرد. عكس های آن موقع، جوانی خوش چهره با ته ریشی دو روزه را نشان می دهند. كمربند كلفت چرمی روی شلوار جینش بسته و با رفقایش، خوشحال دور میز فورمیكایی یك كافه نشسته .  كلنل زیر پرونده اش را امضا كرد. عباس خلبان شده بود.

ملیحه حكمت ،دخترعمه وهمسربابایی، درباره  شهید چنین می گوید : "  عباس در رشته ی پزشكی هم قبول شده بود اما خلبانی را انتخاب كرد ، بعد از تكمیل دوره های آموزشی از آمریكا آمد و ازدواج كردیم . آن موقع زندگی خلبان ها جور دیگری بود. خلبان ها ارج و قرب خاصی داشتند. حقوقشان هم خوب بود، ولی عباس اصرار داشت كه من حتماً سر كار بروم. می خواست با آدم ها سرو كار داشته باشم تا بفهمم دور و برم چه خبر است. به همین خاطر من معلم شدم ". او در ادامه ی خاطراتش چنین می گوید  :

"همان چند ماه، بعد از این كه رفتیم دزفول ، عباس كم كم در گوشم حرفهایی خواند كه قبل از آن نشنیده بودم. می گفت آدم مگر روی زمین نمی تواند بنشیند، حتماً مبل می خواهد. آدم مگرحتماً باید توی لیوان كریستال آب بخورد. می رفت و می آمد و از این حرفها به من می زد.  آن موقع من 18 سال داشتم  ، در آن سن و سال طبیعی بود كه من وسایلم را دوست داشته باشم. ولی داشتم چیزی بزرگ تر را تجربه می كردم؛ زندگی با آدمی كه به او علاقه داشتم. آخر سر برگشتم گفتم" منظورت چیست؟ می خواهی تمام وسایلمان را بدهی بیرون؟ " چیزی نگفت . گفتم " تو من را دوست داری و من هم تو را. همین مهم است. حالا می خواهد این عشق توی روستا باشد یا توی شهر. روی مبل باشد یا روی گلیم." گفت" راست می گویی؟" راست می گفتم.

.....".جنگ كه شروع شد او فرمانده پایگاه اصفهان شد. از سروانی به سرهنگی ارتقا پیدا كرد. اوایل انقلاب می گشتند و آدم هایی را كه قبلاً هم خوب بودند پیدا می كردند. وقتی مسئولیتش زیادتر شد بالطبع او را كم تر می دیدم . حسرت یك صبحانه دور هم خوردن به دلم مانده بود . صبح زود بلند می شد. قرآن می خواند. صدای زیبایی داشت. بعد لباس پروازش را می پوشید و می رفت. توی جیب لباس پروازش حرز گذاشته بودم تا سالم برگردد. خودش می گفت" هر بار كه از خانه می روم بیرون و با من خداحافظی می كنی، به این فكر هم باش كه شاید دیگر همدیگر را ندیدیم." شغلش خطرناك بود. توی جنگ هم كه نقل و نبات پخش نمی كردند. من هم بدرقه اش می كردم و می آمدم تا به كارهای خودم و خانه برسم. خودم، هم زن خانه بودم  هم مرد خانه.".....

... " جدای از مسئولیت های نظامی و فرمان دهی اش در پایگاه، به همه مشكلات و دعواهای خلبانان و كارمندان رسیدگی می كرد. خارج از محدوده آدم هایی كه با او كار و رفت و آمد داشتند ، كسی نمی توانست بفهمد كه او فرمانده پایگاه است. سربازها می توانستند بیایند و با او درد دل كنند. حتی برای این كه از نزدیك بفهمد كه سربازان در چه شرایطی به سر می برند، بعضی وقت ها می رفت و جایشان پاس می داد. سرباز هم می گفت" به كسی نگویی كه این كار راكردی. فرمانده مان بفهمد  بدبختم." حالا خود فرمانده شان داشت جایش نگه بانی می داد. به عادت نوجوانی و جوانی اش، هوای پیرمردهای خدماتی پایگاه را داشت. خانه هایشان را بلد بود. با این كه حقوقش كم نبود، آخر ماه كم می آورد. طوری كه كسی نفهمد پول هایش را به آدم های محتاج می داد.

... یك روز آمد و گفت خانه مان را باید عوض كنیم. یكی از پرسنل نیروی هوایی را دیده بود كه با هشت تا بچه در یك خانه دو اتاقه زندگی می كنند و نمی شد كه ما با دو بچه ( همان وقت محمد را حامله بودم) در این خانه نسبتاً بزرگ زندگی كنیم. آدرس خانه را به آن آقا داده بود و رفته بود. آن آقا بعد ازاین كه فهمید فرماندهپایگاه می خواهد خانه اش را به او بدهد كلی اصرار كرد كه نه! ولی با پافشاری عباس قبول كرد. و خانه مان را به آن ها دادیم. با این مهربانی و مظلومیتش ، فرمانده قاطعی بود. وقتی جدی می شد باورت نمی شد كه این همین عباسی است كه تا چند دقیقه قبل داشت شیرین بازی در می آورد و می خندید و همه را می خنداند. اما دیگر درخود اصفهان هم خبرش پیچیده بود كه برای پایگاه هوایی فرمانده جدیدی  آمده كه آدم خوبی است....

....."با آن كه فرمانده بود و می توانست بنشیند و دستور بدهد، خودش برای شناسایی منطقه ای كه قرار بود درآن عملیات كنند می رفت. با ماشین می رفت، می گفت هواپیما پروازش برای بیت المال هزینه دارد. وقت پرواز، خودش موتور را روشن و تست می كرد. با این كه چند بارهم از طرف مقامات گفته بودند بهتراست كمی از درگیریها دورتر باشد، بازدرعملیات شركت می كرد. هواپیمای خودش اف -14 بود كه مخصوص درگیری های هوایی است، ولی با هرهواپیمای دیگری هم بلد بود پرواز كند. "

..." گاهی اوقات  از اصفهان می رفت یزد خدمت آقای صدوقی. از آن جا مبالغی برای دادن به آدم های محتاج می گرفت. نصفه های شب می رسید. با این كه پایگاه چند تا ماشین بهتر از پیكان داشت كه اصلاً یكی اش برای استفاده شخصی خود او بود، همیشه با پیكان این طرف و آن طرف می رفت. ماشین بیوك فرمان دهی را به گروه ضربت پایگاه داده بود. نصفه های شب می رسید. حالا من همه روز را به این طرف و آن طرف بودن و زحمت كشیدن گذرانده بودم. آن قدر خسته می شدم كه خواب از هر چیزی برایم شیرین تر بود، ولی تا صدای كلیدش را روی در، یا اگر كلید نداشت صدای زنگش را می شنیدم، بلند می شدم و به استقبالش می رفتم. چشم هایش از زور بی خوابی و خستگی سرخ بودند. "...

......."هنوزهم بعضی وقت ها فرصت می شد تا مثل دزفول به روستاهای اطراف پایگاه سر بزنیم. استامبولی پلویمان را بر می داشتیم و می رفتیم با خانواده های روستایی دور هم می خوردیم. اصرار داشت جوری لباس بپوشم كه ساده ساده باشد و آن ها تفاوتی بین خودشان و ما احساس نكنند. می نشستیم و زیر آتش سیب زمینی كباب می كردیم. وقتی می خواست شوخ باشد می توانست . آن قدر ادا در می آورد و با لهجه قزوینی اش حرف های شیرین می زد كه من و بچه ها را به خنده می انداخت. این جور وقت ها طعم شیرین زندگی با او را می چشیدم. با روستاییان گرم می گرفت. و آن ها بعضی وقت ها بی آن كه او را بشناسند برایش درد دل می كردند و مشكلاتشان را می گفتند. یك بار رفتیم روستایی اطراف اصفهان كه آب خوردن و استحمام و غسل میتشان یك جا بود. برایشان آب لوله كشی فراهم كرد. اسم آن جا را عوض كردند و گذاشتند " عباس آباد" دیگر آن جا نرفتیم. تا اسم ده را عوض نكردند آن جا نرفت." ...

..." تهران همانقدر كه مسئولیت های او بیش تر شد، زمانی هم كه می توانستیم با هم باشیم كم تر شد. بچه ها دیگر به نبودن های دو هفته، یك ماه پدرشان عادت كرده بودند. مدرسه ای كه باید می رفتم نزدیكی های شاه عبدالعظیم بود . صبح ها بچه ها را آماده می كردم، حسین ومحمد را می گذاشتم مهد كودك وآمادگی. سلما مدرسه خودم بود. برای رفتن به مدرسه باید بیست كیلومترمی رفتم شهر ری ، بیست كیلومتر می آمدم، با آن ترافیك سختی كه آن جا داشت و اكثراً ماشین های سنگین می رفتند و می آمدند. می گفتم " عباس تو را خدا یك كاری بكن با این همه مشكلات، حداقل راه من یك كم نزدیك تر بشود"  می گفت:" من اگرهم بتوانم- كه می توانست- این كار را نمی كنم. آن هایی كه پارتی ندارند پس چه كار كنند؟ ما هم مثل بقیه. " می گفتم" آن ها حداقل زن و شوهر كنار همدیگر هستند، دست محبت پدری به سر بچه هایشان كشیده می شود. " می گفت" نه ، نمی شود. من باید سختی بكشم، شما هم همین طور."

ملیحه از معنویت و صلابت بابایی چنین می گوید : " بعضی وقت ها می شد كه نگاهش می كردم می لرزیدم. انگارابهتش، یك چیزی در وجودش مرا بترساند. یك بار به خودش گفتم. دم پایی را برداشت، زد توی سرش . روی زمین غلت زد. گفت " مگر من كه هستم كه این حرف ها را می زنی؟ همه مان از همین خاك هستیم و دوباره خاك می شویم. "  قرار بود  به همراه همسرش به حج  برود اما دو روز مانده به رفتن ، بهانه می آورد و ملیحه سفر را تنها آغاز می كند

 و اما شهادت ، ......

" پایگاه هوایی تبریز. روز عید قربان. ساعاتی مانده به ظهر.  عباس از چند شب پیش تقریباً نخوابیده بود. كارهای زیادی داشت كه باید انجام می داد. قول داده بود تا عید قربان خودش را می رساند آن جا. فرصت كمی باقی مانده بود. فقط چند ساعت دیگر خورشید درست وسط آسمان بود. دیشب در همدان یادش آمده بود باید درخواست وام خلبانی را امضا كند. راه افتاده بود و فقط برای همین به تهران رفته بود. نیمه شب از تهران حركت كرده بود تا پدر ومادرش را ببیند. گرگ و میش به قزوین رسیده بود و دلش نیامده بود پدرش را بیدار كند. هر چند پدر، خودش بیدار شده بود و داشت می گفت كه امروز عید قربان است و در تعزیه برایش نقشی در نظر گرفته اند كه اگر بتواند بیاید...

اما عباس نمی توانست. پرواز داشت و حالا هم سر ظهر در پایگاه تبریز بود. سه روز مداوم پرواز كرده بود. یك وعده غذای كامل هم نخورده بود. همه می دیدند كه این مردِ كمی عجیب از روزهای دیگرش هم غیرعادی تر است. هواپیمای اف -5 به دستور او كاملاً مسلح شده بود. تجهیزات پروازی اش را برداشت و از پلكان جنگنده بالا رفت. هنوز در كابین را پایین نیاورده بود. برای خدمه پرواز و دوستانش دست تكان داد. چند لحظه بعد غول آهنی روی هوا بود و داشت روی سرعراقی ها آتش می ریخت. آفتاب سر ظهر روی بدنه فلزی هواپیما سر می خورد. مأموریت با موفقیت انجام شده بود و حالا باید برمی گشتند. در مسیر برگشت ، كوه های بلند زیرپایشان، دشتی سبز را در بر گرفته بودند. از توی كابین پایین را نگاه كرد. بهشت هم شاید جایی مثل همین می بود. صدایش در رادیوی هواپیما پیچید. به كمك خلبانش گفت " اون پایین را نگاه كن! درست مثل بهشت می ماند. " فكر كرد خدا لعنتشون كند كه با جنگ، این بهشت را به جهنم تبدل كرده اند. حرف آخر ناتمام ماند. در كابین صدایی پیچید. پدافندی شلیك كرده بود. گلوله ای به دست  عباس  خورد و مسیرش را تا گردنش ادامه داد. كمك خلبان هر چه او را صدا كرد جوابی نشنید. كابین عقب را نگاه كرد . شیشه هواپیما شكسته بود و باد به شدت داخل كابین می زد و خون ها را پخش می كرد. مرگ، آرام  او را در بغل گرفته بود. "

همسرش  به یاد می آورد كه در مكه و عرفات سال عجیبی را داشت ، سفر او مقارن فاجعه ی شهدای مكه بود ؛ برای عباس در مكه مراسمی برپا شده بود ولی به او جریان را نگفته بودند ، گمان می كرد كه مراسم شهدای مكه است . در راه برگشت ، آرام به او گفتند عباس زخمی شده است ، لحظه ی ورود به فرودگاه چه سخت بود :

...امام خواسته بودند،"جنازه را دفن نكنند تا خانمش بیاید". او را سه روز نگه داشته بودند تا من برگردم و حالا برگشته بودم و باید بدن او راروی دست ها می دیدم. حالم قابل وصف نبود. حال آدمی كه عزیزش را از دست بدهد چه طور است؟ در شلوغی تشییع جنازه نتوانستم ببینمش. روزشهادت عباس ، عید قربان بود. روزی كه ابراهیم خواسته بود پسرش را قربانی كند. درست سر ظهر. عباس سرم كلاه گذاشته بود. مرا فرستاده بود خانه خدا و خودش رفته بود پیش خدا.

ولی بالاخره گذاشتند. تبسمی روی لب هایش بود. لباس خلبانی تنش بود و پاهایش بر خلاف همیشه جوراب داشت. صورتش را بوسیدیم. بعد ازآن همه سال هنوز سردی اش را حس می كنم. دوست داشتم كسی آن جا نباشد و كنارش دراز بكشم و تا قیام قیامت با او حرف بزنم...  "

گاهشمار زندگی سرلشگرشهید عباس بابایی در پنج جمله خلاصه می شود :

تولد    14 آذر 1329

اعزام به آمریكا جهت تكمیل دوره ی خلبانی 1348

بازگشت به ایران 1351

ازدواج  4 شهریور 1354

شهادت  15 مرداد 1366.

وقتی آسمان هم قفس می‌شود

وقتی آسمان هم قفس می‌شود

وقتی آسمان هم قفس می‌شود
علمدار آسمان

علمدار آسمان

علمدار آسمان
پرواز به سوی بهشت

پرواز به سوی بهشت

پرواز به سوی بهشت
شهید سرلشكر خلبان عباس بابایی

شهید سرلشكر خلبان عباس بابایی

شهید سرلشكر خلبان عباس بابایی
UserName
عضویت در خبرنامه