• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 411
  • دوشنبه 1385/8/22
  • تاريخ :

نقد نمایش "درمیان ابرها"

انسانهای سرگردان درپی سرپناهی هستند تا برای همیشه ناکامی هایشان را پشت سربگذارند واین نمایش سعی دارد ، داستان دردها وسرگشته گی های آنان را بازگوید . آدم های این نمایش درپی گمشده ای هستند که به نظرمی رسد ، شناخت چندان درستی از" اویا آن" ندارند .گاه به نظرمی رسد این گمشده می تواند ذات حقیقی خود آنها باشد که شاید جایی درطول سفرازدست رفته است یا اینکه ازابتدای وجود ، امکان خود نمایی پیدا نکرده است .کمبودهایی که این آدم ها با آنها مواجه هستند ، تنها دلایل عمده سفروترک دیارنیستند ونمی توانند توجیه مناسبی برای همه رفتارهای شخصیت ها باشند . نمایش " درمیان ابرها " سعی دارد ، داستان وماجرایی را که میان دوشخصیت رخ داده وتاثیراتی که برآنها گذاشته است را به تصویربکشد . اما سوال اصلی اینجاست که درانجام این امروبه تصویرکشیدن این داستان تا چه حد موفق بوده است ؟نمایش با یک صدا آغازمی شود . صدایی که وضعیت شخصیت مرد نمایش را برای ما توصیف می کند . اولحظه غرق شدن خود وهمراهانش را دررودخانه ای دراروپای شرقی تعریف می کند . این صدا محو می شود وسپس زن درگوشه ای ازصحنه درحالیکه داخل یک آکواریوم پرازآب ایستاده است . شروع به تعریف داستان خود می کند واین امردراکثرلحظات وصحنه های نمایش ادامه پیدا می کند .


در میان ابرها - کار گردان : امیر رضا کوهستانی

درواقع بزرگترین مشکل این نمایش به اعتقاد من ، همین تعریف کردن داستان است . اگرچه درسنت های نمایش ایرانی ، روایت گری ازقدرو منزلت فراوانی برخورداربوده است. درهرحال نمی توان اجرای این نمایش را نوعی روایتگری دانست . چرا که تعریف هایی که برقامت روایت وروایتگراستوارمی شوند ، جوابگوی ساختارتعریف قصه این نمایش نیستند وبنابراین نمی توان آن را ازاین منظرمورد بررسی قرار داد . دراکثرقریب به اتفاق صحنه های این نمایش ، دوبازیگر رو به تماشاگر می ایستند وموقعیت ، فضا ، مکان ، زمان واحساسات را توصیف می کنند . تمامی این عناصریاد شده ، مواردی هستند که یک نمایش می بایستی با توجه به ساختاراتمسفری خود وقدرت ایجاد انگیزش برای تماشاگربه آنها برسد . درواقع چالش اصلی برای یک کارگردان تئاتر، ایجاد کردن وساختن اثری است که بتواند خود بدون واسطه با مخاطبش ارتباط برقرارسازد وازراه این ارتباط ، داستان ، شخصیت ها ، انگیزه ها واحساسات ورا به تماشاگرمنتقل سازد.بحث برسراین نیست که آیا چیزی که ما به عنوان نمایش دراین سالن می بینیم ، نمایش است یا نه ؟ بحث برسراین نیست که آیا این شیوه ابداعی ازنمایش است یا نه ؟ بحث برسراین است که اساسا ایستادن وتعریف کردن یک قصه طولانی وکش دارکه دارای لحظات جذاب وکشمکش های اندکی است ، نمی تواند حتی به شکل یک عمل تجربه گرایانه هم مورد تائید قراربگیرد . چرا که اصولا این عمل قصه گویی نام دارد وپس زمینه آن درادبیات وتاریخ ما دارای مقام روشن ومشخصی است که نیاز به تکرارآن روی صحنه تئاتروبه نام دیگری به نام نمایش حس نمی شود .مسئله دیگراین است که به نظرمی رسد کارگردان با این عمل خود را ازانجام کارهای دشواری چون تصویرسازی ، ایجاد فضای موثروهمراه با داستان ، شخصیت پردازی بدون کلام ودرعمل ، ساختن میزانس ونحوه قرارگیری درصحنه وبسیاری عناصردیگرکه درتئاترنقش های اساسی را برعهده دارند ، معاف کرده است . شکستن قوانین وشالوده های هنرتئاترنیازمند داشتن ذهنی انباشته ازهمان شالوده هاست . مدرنیسمی که درپس خود کلاسیسم را نداشته باشد ، محکوم به فناست . بسیارروشن وآشکاراست که این جملات احکام صادرشده توسط من وشما نیستند ودرطی قرون متمادی به اثبات رسیده اند. فرمانی که ما هنوزنمی توانیم به درستی یک تراژدی را با خصوصیات بارز وارزشمندش روی صحنه بیاوریم ، تنها ادای مدرن شدن را درخواهیم آورد . چگونه می توان تصورکرد که عناصریک شکل هنری را به دوربریزیم تا به شکل جدیدی ازهمان هنردست پیدا کنیم ؟وسایل کاریک نقاش را همگی ما می شناسیم . آیا درمدرن ترین شکل هم یک نقاش می تواند ، همه وسایل مورد نیازنقاشی را با هم ازصحنه حذف کند ؟ رنگ ، قلم ، بوم ، اندیشه ، تخیل ، تجسم ، کاردک ، پالت ، ترکیب ، مکمل ها ، پرسپکتیو ، کمپوزیسیون و... آیا همگی قابل حذف شدن هستند ؟ بالاخره درساده ترین نقاشی های کودکان هم مداد رنگی مصرف می شود . حتی درغارهای عصرحجرنیزماده ای به عنوان رنگ به کاررفته است .نمایش یعنی نشان دادن نه تنها حرف زدن وتعریف کردن حتی نمایشنامه های رادیویی نیزخصوصیاتی را دربردارند تا شنونده ای که به آنها گوش می دهد ، بتواند فضا ومکان وزمان را ازروی صدا سازی ها حدس بزند . بستن چشم ها هنگام دیدن نمایش " درمیان ابرها " چیزی ازنمایش نمی کاهد . می توان به راحتی فقط به صدای بازیگران گوش داد وقصه را شنید . قصه ای که خود دچارضعف شخصیت پردازی وساخت انگیزه برای شخصیت هاست . قصد ندارم با این توضیحات ، زحمات گروه اجرای این نمایش را زیرسوال ببرم . هدف اصلی این است که این یادداشت تلنگری باشد برذهن کسانی که حاضرند کلیت وموجودیت تئاتررا با همه زیبایی ها ورازهایش فدای به ظاهرنوگرایی های نا آگاهانه بکنند .روی صحنه ای که عمل ازمیان رفته است ، انگیزه حرفی برای گفتن ندارد ، فضایی ساخته نمی شود ، درگیری به معنای واقعی وجود ندارد و دریک کلام چیزی به تماشاگرنشان داده نمی شود تئاتربه مسلخ آمده است نه به میدان تجربه !برخی ایده های استفاده شده دراین نمایش ، ایده های خوبی هستند که متاسفانه دراین شکل وساختاررنگ وبوی خود را ازدست می دهند . استفاده ازآکواریوم های مختلف برای ساختن رودخانه یا دریا وهمچنین رحم مادر، ایده مناسبی است که به بارنمی نشیند واستفاده تصویری به جایی ازآن نمی شود.

درواقع نمایشنامه ای به معنای واقعی کلمه وجود ندارد که براساس آن بتوان نمایشی را با خصوصیات تصویری ونمایشی به تماشاگرنشان داد. ازقابلیت اصلی بازیگران هم به دلیل نبودن شخصیت های حساب شده ودارای انگیزه استفاده نشده است .آنها درتعریف قصه تمامی تلاش خود را به کارمی گیرند ودربرخی لحظات اندک نمایش که درمقابل یکدیگربه گفتگومی پردازند فضای خموده وضد نمایشی را می شکنند . اما درنهایت نمی توانند بارتمامی ضعف های نمایش را بردوش بکشند.درپایان تنها می توان امیدواربود که ازاین پس همگی ابتدا ریشه را بشناسیم وسپس به سوی میوه ها برویم چرا که میوه بی ریشه هرگزوجود خارجی نخواهد .

UserName