• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3320
  • پنج شنبه 1385/8/11
  • تاريخ :

نگاهی به فیلم اینک بهشت

عملیات انتحاری در جهان امروز چیز تازه ای نیست. قرن بیستم ما از این کامیکازه ها بسیار به خود دیده است، اما در سه دهه پایانی قرن پیش این گونه عملیات تبدیل به پدیده ای شرقی، اسلامی، عربی و ایرانی و مایه هراس تمام دنیای متمدن شد. دیگر تنها اسرائیلی ها نبودند که خواب راحت از چشمان شان گریخته بود، انفجار برج های دوقلوی تجارت جهانی این پدیده شوم را تبدیل به بحث روز تمام رسانه ها کرد. دیگر انفجار یک اتوبوس حامل مردم بی گناه یا ساختمانی کوچک در تل آویو با میانگین سی کشته مطرح نبود، ابعاد فاجعه جهشی حیرت انگیز به خود گرفته بود.

پدیده انجام عملیات انتحاری لااقل در تاریخ ما سابقه ای طولانی دارد و حتی مورخین غربی نیز هنگام سخن گفتن از چنین وقایعی حسن صباح و فدائیان وی را فراموش نمی کنند. اعمال فرقه اسماعیلیه اگر در اصول و ایدئولوژی با القاعده و دیگر سازمان های مجری عملیات انتحاری فرق داشته باشد، در نحوه اجرا شباهتی تام به نوادگان خلف خود دارد. هنوز بعد از گذشت قرن ها مردان جوان را با وعده دستیابی به بهشت روانه کاری می کنند که کشتن و کشته شدن جز اصلی آن است. اما چرا؟

دنیا بعد از پایان جنگ دوم جهانی کم کم با فراموش کردن کامیکازه های ژاپنی داشت آرامش در خیابان ها را زیر دندان مزه مزه می کرد، که جنبش آزادی بخش فلسطین در سال 1964 شروع به انجام عملیات چریکی علیه اسرائیلی ها کرد. کمتر از سه سال بعد ، زمانی که کرانه غربی و نوار غزه به اشغال اسرائیل در آمد، بار دیگر عملیات انتحاری چهره پلید خود را عیان کرد. مبارزان فلسطینی در دهه هفتاد با انجام عملیات انتحاری، هواپیما ربایی ها و گروگان گیری های متعدد توانستند به هدف اولیه خود، یعنی جلب توجه افکار عمومی دنیا به ظلمی که بر ملت شان روا داشته شده بود، نائل شوند.

بگذریم از این که چنین کارهایی را با همکاری افرادی چون ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس انجام دادند. کسی که به تروریستی حرفه ای و بین المللی و مزدور بیشتر شبیه بود تا مبارزی معتقد و لقب شغال که به راستی برازنده اش بود.( او تا همین امروز نیز محبوبیت خود را نزد بسیاری حفظ کرده و کتابی که به نام اسلام انقلابی نوشته در کشورهای اسلامی در رده کتب پر فروش قرار دارد).

در دهه هشتاد و نود میلادی عملیات انتحاری در خاورمیانه و به خصوص فلسطین و اسرائیل اوج گرفت. انجام دهندگان این عملیات دیگر لیلا خالد یا کارلوس نبودند، بلکه جوانانی بی نام و نشان بودند که برای رسیدن به بهشت آسمانی تصمیم به کشتن و کشته شدن گرفته بودند. این افراد بعد از مرگ تبدیل به اسطورهای مقاومت مردمی و سرمشق دیگران برای ادامه راه بودند. جنگ ایران و عراق نیز از این سرمشق ها زیاد به خود دید، اما هیچ کدام بخت آن را پیدا نکرد تا با تبلیغات دولتی تبدیل به حسین فهمیده بشود. در هیاهوی سیاستمداران و رهبرانی که حیات خود را در مرگ جوانان می دیدند، کمتر کسی به این فکر می افتاد که چرا باید یک جوان تنها سرمایه ارزشمند خود یعنی زندگی اش را چنین سهل از دست بدهد؟ آن چنان هاله قداستی اطراف این مردگان یا به زعم دروغ پردازان شهیدان، را فرا گرفته بود که هیچ کس جسارت آن را نداشت تا انگیزه واقعی و جدال درونی این انسانها را پیش از مرگ تصویر کند. تنها فیلمی که جرات آن را یافت تا در سال 1999 نوری بر این پهنه تاریک بیندازد، تروریست ساخته سانتوش سیوان بود. قصه دختری جوان که به قصد انجام عملیاتی انتحاری عازم ماموریت می شود، اما در هنگام تهیه مقدمات کار با زندگی، عشق و انسان ها آشنا می شود. این فیلم که بر اساس ماجرای ترور راجیو گاندی ساخته شده بود، پایانی مبهم داشت و تماشاگر را با این سوال تنها می گذاشت که آیا دختر مرگ را انتخاب خواهد کرد یا زندگی را؟

دلیل عمده نپرداختن به این موضوع جدا از حساسیت برانگیز بودن آن ، سخت تر شدن یافتن تهیه کننده ای برای تولید یک فیلم سیاسی بود. امروزه ساختن فیلم های سیاسی کاری سهل نیست، چون نمی توان بچه ای خوب بود و خاطر همه گروه ها را ارضاء کرد. چون اگر قادر به مخالفت ایدئولوژیک با فیلم تان نباشند، ان را با شعارهای مخالفت با جنگ و خشونت تحریم خواهند کرد. مخصوصاً حالا که طرفداری از صلح و نامزد شدن برای سفیر حسن نیت سازمان ملل مختصص زیبارویان شده است. اما راه هایی هست تا هم انسان خوبی بود و هم فیلمسازی خوب و تماشاگران زیادی را هم جلب کرد و خوشحالم که بگویم هنوز آدم های جسور و هوشمندی وجود دارند که فیلم های سیاسی واقع گرایانه بسازند. هانی ابو اسد و اینک بهشت نمونه بارز این مدعاست.

اینک بهشت داستان دو جوان فلسطینی در آخرین چهل و هشت ساعت زندگی شان است. فیلم در نابلس می گذرد. روزی هم چون روزهای دیگر که زندگی اهالی به دلیل حملات هر روز اسرائیلی ها به نحی بند است. سعید و خالد دو دوست که از کودکی با هم بزرگ شده اند اوقات شان را با کار در یک تعمیرگاه ، نوشیدن چای و کشیدن قلیان می گذراند. به نظر نمی رسد که آنها از دلباختگان انتفاضه باشند. مخصوصاً سعید که بعد از آشنایی با سوها زندگی اش رنگی تازه به خود گرفته ، تا این که مردی برای شان خبر می آورد که برای انجام عملیاتی در تل آویو برگزیده شده اند. آن دو که آرزو داشته اند شهید شوند، مردن در کنار همدیگر – بهترین دوست خود – را برگزیده اند .

پس از آخرین دیدار با اعضای خانواده ، سعید به دیدن سوها می رود . سوها انسانی تحصیل کرده و میانه رو است و می خواهد بداند چرا سعید خواستار قطع رابطه ای در حال شکوفایی است . او هم دختر یک شهید است، اما چنین عملیاتی – حتی مبارزه مسلحانه - را نمی پسندد.

ابو اسد انتخاب راه های خشونت آمیز را نتیجه اشغال دراز مدت کرانه غربی می داند و برای حصول به این نتیجه زندگی روزمره اهالی نابلس و فقر و درماندگی آنها را به شکلی مستند گونه تصویر می کند. این عملیات حاصل خشم و انتقام است که استثمار دینی و رواج شهادت طلبی و موهوم پرستی انگیزه مادی و انسانی را از آن سلب کرده است. نشان دادن این وجه پنهان عملیات انتحاری کاری شجاعانه بوده و ابو اسد به خوبی توانسته پاسخی جانانه به سوال افرادی که نگران ادامه این عملیات ها هستند بدهد. هر کسی خواستار رسیدن به بهشت است ، اما بهشت من و شما با هم تفاوت بسیار دارد و نکته مهم این است: چه کسی چشم انداز این بهشت را برای ما ترسیم کرده است؟

ابو اسد بیننده را به بمب گذار شدن تشویق نمی کند، از تروریسم حمایت نمی کند. او فقط در تلاش است تا انگیزه این انسان ها در انجام چنین کاری را تصویر کند. ابو اسد برای این کار لحنی مستند گونه اختیار کرده، اما از پرداخت سینمایی و ایجاد تعلیق غفلت نکرده و عملاً فیلم را از میانه آن تبدیل به یک بمب ساعتی می کند که هر لحظه به انفجار نزدیک می شود و لاجرم بر تعلیق و هیجان فیلم می افزاید. به جرات می توان گفت که حاصل کار او در میان فیلمسازان سیاسی یک پله بالاتر از زد یا حکومت نظامی کوستا گاوراس می ایستد و این دستاورد کمی نیست. ابو اسد با وجود روایت داستان از دیدگاه دو قهرمان خود با نشان دادن خصلت های انسانی آنها به شکلی موشکافانه و حتی بی رحمانه سرشت آنها و کارشان را می کاود. این که چرا چنین آدم هایی به انجام این کار رغبت نشان می دهند سوال اصلی فیلم است. ابو اسد نشان می دهد که چنین کاری فرجام یک مغزشویی گسترده است. او برای تعادل بخشیدن به فیلم و آگاه ساختن تماشاگر یک شخصیت زن قدرتمند در دنیایی مردانه خلق می کند. سوها صدای مخالفتی انسانی و منطقی با تحجر مذهبی سعید و خالد است. او قلب این جهان بی قلب است، روح این جهان بی روح ...

دو صحنه کلیدی در فیلم وجود دارد که از تاثیر گذارترین لحظات فیلم نیز به شمار می روند. اولی گفت و گوی میان سعید و سوهاست. سوها از سعید می پرسد آیا تا به حال به سینما رفته یا نه؟ سعید در پاسخ به او جمله ای معنی دار بر زبان می راند : " فقط یک بار، آن هم برای آتش زدن یک سینما بعد از به هم خوردن تظاهرات" سوها می پرسد: چرا؟ و سعید جواب می دهد: " چرا ما؟ " .

این صحنه جدا از ترسیم تفاوت های ذهنی دو نفر که ناشی از اختلاف طبقاتی و اجتماعی است به حقایقی اشاره می کند که از چشم بسیاری پنهان مانده است. راستی چرا آنها و نسل آنها دست به چنین کارهایی زده و می زنند؟ چرا حمله به مراکزی که منتشر کننده ظرافت های انسانی و زیبایی های روح صلح طلبانه بشری است در هنگامه رفتارهای انقلاب دستخوش حریق می شود؟ چرا کسی به اینها نمی گوید که اگر مارکس به دود شدن و به آسمان رفتن هر آن چه سخت و استوار است اشاره کرده ، مرادش آتش زدن نشانه های مادی یک تفکر نبوده، بلکه دگرگونی و نابودی افکار غلط را هدف گرفته بود.

دومی صحنه پایانی فیلم است، بعد از انفجار سیاهی و سکوت پرده را می پوشاند. در میانه فیلم هنگام بستن کمربند انفجاری جوان ها پرسیده بودند بعد از انفجار چه خواهد شد، آیا بلافاصله فرشتگانی برای بردن آنها به بهشت خواهند آمد؟ و پاسخ شنیده بود: مسلماً. اما ابو اسد به ما می گوید بهشتی در کار نیست، گول این وعده ها را نخورید. بهشت را فقط می توانید اینجا و امروز به دست خود بنا کنید. باقی هم چون درون واپسین کادر های فیلم سیاهی است و سکوت و خلاء...

به عنوان کسی که با نفس عملیات انتحاری با هر هدف و انگیزه ای مخالفم و آن را جنایتی علیه بشریت ارزیابی می کنم؛ از کلمات کلیشه ای ایثار و شهادت و عملیات استشهادی- شهادت طلبانه- که دو دهه است مورد سو استفاده سیاست مداران دین زده قرار گرفته و اسطوره های انقلابی مثل حسن فهمیده را خلق کرده و به خورد مردم می دهد منزجرم، اعلام می کنم دیدن اینک بهشت برای کسانی که آموزه های غلط و موهومات دینی چشمان شان را به روی زیبایی های زندگی بسته، یک امر واجب و بر فیلمسازان میهن ام ساختن چنین فیلم هایی در آینده کاری واجب تر است.

راستی چرا هیچ کس درباره نا آگاهی یک کودک یا نوجوان که هنوز طعم زندگی را نچشیده و خود را در پایان یک پروسه مغزشویی به مرگ تسلیم می کند، سخنی نمی گوید؟ آیا زمان قداست زدایی از این کلمات و اعمال نرسیده است؟ آیا زمان آن نرسیده که راه های صلح طلبانه تری برای تغییر جهان برگزینیم؟ آیا زمان دست شستن از بهشت های موهوم فرا نرسیده است؟ عجالتاً به احترام هانی ابو اسد کلاه از سر برمی گیرم. فیلم او فریاد صلح طلبی از منطقه ای است که هیچ کس انتظارش را ندارد، منطقه ای که امید آنجا را ترک کرده است.

نوشته :امیر عزّتی

UserName