• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3490
  • شنبه 1385/7/29
  • تاريخ :

وقتی نکونام از مرگ نجات یافت


  

دست تقدیر گاهی اوقات آدمها را جایی می برد که روحشان هم خبر ندارد. وقتی این جمله را به جواد نکونام می گویم اینجوری جواب می دهد: آره! من تا 2 ماه پیش اصلاً نمی دانستم پامپلو کجاست، اما حالا در این شهر دارم زندگی می کنم. جام جهانی 2006 با تمام خاطرات تلخی که برای ما ایرانی ها بر جای گذاشت برای چند فوتبالیست ایرانی خوش یمن بود. این وسط اما نکونام سهم بیشتری دارد، چرا که به لیگی رفته که پای هیچ ایرانی به آن باز نشده، او رفته اسپانیا که جاده صاف کن بقیه باشد. این مصاحبه قبل از آغاز به کار نکونام در اسپانیا انجام شده، اما حالا این مصاحبه را می خوانید، آن هم بعد از باخت اوساسونا به بارسلونا.


باشگاه اوساسونا در کدام شهر قرار دارد؟

در پامپلونا!این شهر فاصله کمی با مادرید و بارسلونا دارد.


تا 2 ماه پیش می دانستی اوساسونا در پامپلونا است یا پامپلونا نزدیک مادرید است؟

نه! روح من هم از این چیزها باخبر نبود.


پس چطور از پامپلونا سر در آوردی؟

خودم هم انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم و فکر نمی کردم این پیشنهاد جدی باشد. حتی زمانی که وارد اسپانیا شدم چون بحث انتقالم به این تیم جدی نشده بود یک حالت معمولی داشتم، به طوری که محمود فاضلی مدیر برنامه هایم از من پرسید: چرا خوشحال نیستی؟ من هم به او گفتم فعلاً خبری نشده که خوشحال باشم.


بازی ایران – مکزیک تو را به لالیگا برد یا بازی ایران- پرتغال؟!

خودم هم نمی دانم! مربی اوساسونا گفت در بازیهای مقدماتی جام جهانی عملکردم را زیر نظر داشته. اما این بحث را یک سال مسکوت گذاشتند تا من را در جام جهانی ببینند. هر چه بود پیشنهاد اوساسونایی ها بعد از بازی ایران- پرتغال مطرح شد.


خودت فکر می کنی در کدام بازی بهتر بودی؟

نیمه اول بازی با مکزیک. البته مربی اوساسونا هم در این مورد با من هم عقیده است. او به من گفت: در 2 بازی ایران نمایش خوبی داشتی، اما در نیمه اول بازی با مکزیک عالی بودی.

  


سیگاندا (سرمربی اوساسونا) دیگر چه چیزهایی به تو گفت؟

او یک حرف جالب به من زد که خودم هم تعجب کردم. او گفت: پس از 2 اخطاره شدنت خدا را شکر کردم. زیرا خیالم راحت شد که دیگر کسی بازی ام را نخواهد دید.


انگار بدجوری چشم اسپانیایی ها را گرفتی ... راستی چرا بعد از بازی ایران- پرتغال که اوساسونایی ها به تو پیشنهاد دادند، چیزی در این مورد نگفتی؟

در شرایطی که تیم ملی 2 بازی اول خود را باخته بود، هر کس دیگری جای من بود حرفی نمی زد. به هر حال ما هم خودمان ناراحت بودیم و هم باید ناراحتی مردم را درک می کردیم.


اما بعد از برگشتن تیم ملی به ایران هم کسی از این پیشنهاد باخبر نشد.

خب خود من هم علاقه زیادی به بازار گرمی نداشتم و می خواستم همه چیز قطعی شود.


دلیل دروغ گفتنت همین بود؟

کدام دروع؟


تو گفتی برای عقد قرارداد با تیمهای آلمانی از ایران خارج می شوی، اما سر از اسپانیا در آوردی!

درست است! به همه گفتم می رم آلمان. دروغ هم نگفتم چرا که ویزای آلمان را گرفته بودم ولی از دوسلدورف به اسپانیا رفتم.


این وسط استقلالی ها هم سر کار بودند؟

چرا؟!


آخر با آنها هم وارد مذاکره شدی و چیزی نمانده بود استقلالی شوی ...

آنها از شرایط من مطلع نبودند. به همین خاطر هم با من صحبت کردند. من با پرسپولیسی ها هم مذاکره داشتم اما به نمایندگان هر 2 باشگاه گفته بودم گزینه اول من تیمهای خارجی هستند و اگر در ایران بمانم آن زمان تصمیم خواهم گرفت به کدام تیم ملحق شوم.

  


نه استقلال، نه پرسپولیس! حالا هم که باید در لالیگا بازی کنی، چقدر امیدواری در اسپانیا موفق شوی؟

تا این مرحله لطف خدا شامل حالم شده، اما از این جا به بعد همه چیز بستگی به تلاش خودم دارد. بازی در اسپانیا رویای کودکی من بود و حالا که این رویا برایم دست یافتنی شده انگیزه بالایی برای موفق شدن در خودم می بینم.


جواد! کمی راحت تر می خواهم با تو حرف بزنم. چیزی که چند سال است در مورد تو ذهن من و خیلی ها ی دیگر را مشغول کرده است اثرات سوختگی های شدید بر روی بدن تو است! در این مورد چیزهای مختلفی را هم شنیده ام؛ مثلاً این که نزدیک بوده جانت را از دست بدهی و ...

راستش زیاد دوست ندارم در این مورد صحبت کنم. چون نمی خواهم خانواده ام را با حرفهایم ناراحت کنم.


اما قطعاً مربی اوساسونا با دیدن این سوختگی ها، از تو خواهد پرسید... شاید خبرنگاران اسپانیایی هم این سوال را از تو بپرسند... این وسط فقط ما غریبه هستیم؟!

(انگار حرف زدن در این مورد برای او خیلی سخت است. حدود یک دقیقه با خودش کلنجار می رود و بعد ... ) من 8 سال داشتم که روزی همراه با مهدی برادر بزرگترم در خانه بودیم. والدینم از او خواسته بودند تا مراقب من که شیطان بودم باشد. به همین خاطر در داخل اتاق در حالی که چراغ نفتی کوچکی برای گرم کردن وجود داشت، مشغول بازی فوتبال شدینم که در یک آن با چراغ برخورد کردم و چراغ واپگون شد. در کوتاه ترین زمان ممکن فرش اتاق آتش گرفت و من در محاصره آتش درآمدم، به طوری که نمی توانستم خودم را نجات دهم. بعد هم همه چیز آتش گرفت، من دچار سوختگی شدیدی شدم.

  


پس از آن چه اتفاقی افتاد؟

پدر و مادرم که به خانه آمدند، از دیدن آن صحنه مات و مبهوت بودند و مرا فوری به بیمارستان رساندند، ولی پزشکان با دیدن و معاینه من، قطع امید کردند. آنها به پدر و مادرم گفتند که شانس زنده بودن ندارم. مگر این که خدا به شما و پسرتان رحم کند. بعد هم همه برای زنده ماندنم دعا کردند. واقعاً الان وقتی به یاد آن دوران می افتم، همه وجودم را درد فرا می گیرد، چون سوختگی بسیار شدیدی بود و در زیادی داشتم.


از آن دورانی که برای زنده ماندن می جنگیدی بیشتر تعریف کن...

آن 7 ماهی که در بیمارستان بستری بودم، برایم به اندازه چند سال طول کشید. خیلی سخت بود. چون می خواستم از آنجا بیرون بیایم، اما نمی توانستم یک روز سوئیچ اتومبیل پدرم را به دور از چشم او برداشته و شرط گذاشتم که باید مرا هم با خود به منزل ببرد. از آنجایی که پزشکان شانس اندکی برای زنده ماندن من قائل شده بودند و فرقی نمی کرد در بیمارستان بستری باشم یا در خانه به این بهانه امکان خروجم از بیمارستان مهیا شد. در خانه هم همه اهالی خانه دستورات پزشکی را در مورد من مو به مو اجرا کردند که همین به من نیرو و توانی بخشید که زنده بمانم.


انسانی که از چنین نبردی جان سالم به در برده، الان چه حال و روزی دارد؟

مسلم است که او خوشحال است و به آینده ای روشن فکر می کند. زمان با تمام خوبی و بدی اش به سرعت سپری می شود و من نیز همیشه سعی می کنم خاطرات خوب را در ذهن خود باقی نگه دارم.


قصد ازدواج کردن نداری؟

پدر و مادرم خیلی علاقه مندند که این کار را انجام دهم اما فعلاً چنین تصمیمی ندارم چون اگر ازدواج کنم مجبورم مرتب در خانه بنشینم و از فعالیت اصلی ام که فوتبال است غافل شوم.

گفت و گوی سایت باشگاه اوساسونا با جواد نکونام 

UserName