• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4375
  • چهارشنبه 1388/4/24
  • تاريخ :

خروسی که آوازخوان شد!

نان و شیر

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. خروسی بود بازیگوش و سر به هوا. از صبح تا شب، هی بالا می رفت و پایین می آمد و یک لحظه در جایی بند نبود.

روزی از روزها، موقع بازیگوشی و جست و خیز، خار کوچکی به پای خروس رفت. او از درد فریادی کشید و هر چه تقلا کرد خار را از پایش بیرون بیاورد، نشد که نشد.

پس لنگ لنگان به راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به پیرزنی.

او کنار تنور نشسته بود و می خواست نان بپزد؛ ولی هیزم برای روشن کردن آتش نداشت.

خروس به پیرزن گفت: «ای پیرزن! خار به پایم رفته، آن را از پایم در بیاور و با آن برای پختن نانت، آتش درست کن.»

پیرزن با خوشحالی گفت: «چی بهتر از این؟! تا چشماتو ببندی و باز کنی، خار را از پایت بیرون آورده ام.»

پیرزن خار را از پای خروس درآورد و انداخت توی تنور و با آن آتش درست کرد و نان پخت. همین که نان پخته شد، خروس گفت: «ای پیرزن! خارم را پس بده. لازمش دارم!»

پیرزن گفت: «ولی من با آن آتش درست کردم و نان پختم.»

گوسفند

خروس گفت: پختی که پختی! یا خارم را بده یا از این طرف می پرم، از آن طرف می پرم، نان تو را می برم.»

پیرزن گفت: «اگر از این چوب سیاه نمی ترسی، بپر!»

خروس از این طرف پرید، از آن طرف پرید و یک قرص نان گرم برداشت و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به چوپانی. چوپان زیر سایه درختی نشسته بود و می خواست شیر را با تپاله گوسفند بخورد. خروس گفت: «این چه کاری است که می کنی؟! مگر شیر را با تپاله می خورند؟!»

چوپان گفت: «نانم تمام شده. مجبور هستم.»

خروس گفت: «من یک قرص نان دارم. بیا، نان از من، شیر از تو، با هم بخوریم.»

چوپان گفت: «چی از این بهتر؟!»

بعد چوپان نان را از خروس گرفت و آن را ریزریز کرد و توی شیر ریخت و با هم نشستند و خوردند و به خواب شیرینی فرو رفتند. خروس از خواب که بیدار شد، گفت:«عمو چوپان! نانم را پس بده. لازمش دارم!»

تفنگ

چوپان گفت:«خودت نان را دادی! حالا هم می خواهی پس بگیری؟! مگر آن را با هم نخوردیم؟!»

خروس گفت: «بی جا کردی خوردی! یا نانم را می دهی، یا از این طرف می پرم، از آن طرف می پرم و گوسفند چاق و چله ات را می برم.»

چوپان گفت: اگر از سگ کله ام نمی ترسی، ببر.»

خروس از این طرف پرید، از آن طرف پرید، سگ گله را به کاری مشغول کرد و یک گوسفند چاق و چله چوپان را برداشت و رفت و رفت تا رسید به یک روستا. در روستا، خان، پسرش را داماد می کرد و برای شام مهمان ها، می خواست سگ بکشد. خروس به خان گفت: مگر در عروسی هم سگ می کشند؟!»

خان گفت: «گوسفند گیرم نیامد!»

خروس گفت: «من گوسفند دارم. گوسفند از من، پختن از تو!»

خان گفت: «چی از این بهتر؟!»

طبل

بعد، خان، گوسفند را از خروس گرفت و کشت و پخت و از مهمان هایش حسابی پذیرایی کرد. خروس هم تا می توانست خورد و در عروسی شادی کرد. عروسی که تمام شد، خروس پیش خان رفت و گفت: «خان دایی! گوسفندم را پس بده، خیلی لازمش دارم!»

خان گفت: «خودت گوسفندتو به من دادی، حالا می خواهی پس بگیری؟!»

خروس گفت: «گوسفندم را دادم که دادم، کارت را راه انداختم. حالا یا گوسفندم را بده یا از این طرف می پرم، از آن طرف می پرم و تفنگت را می برم!»

خان گفت: «اگر توانستی ببر!»

خروس از این طرف پرید، از آن طرف پرید، حواس خان را حسابی پرت کرد و تفنگ او را برداشت و رفت و رفت تا رسید به طبل زنی. به طبل زن گفت:

طبلت را با تفنگ عوض می کنی؟»

طبل زن قبول کرد. طبلش را داد و تفنگ را گرفت. خروس طبل را گرفت و زد و خواند.

زد و خواند؛ ولی صدایش با صدای طبل جور درنیامد. پس طبل را به دوش انداخت و رفت و رفت تا رسید به دوتارزنی.

خروس

 

خروس گفت: دوتارت را با طبل عوض می کنی؟»

دوتارزن گفت: «چرا عوض نکنم؟! چی از این بهتر؟!»

خروس طبل را داد و دوتار را گرفت. دوتار را خوب کوک کرد و زد خواند، زد و خواند. دید که صدایش با صدای دوتار خیلی جور درمی آید. پس بالای تپه ای رفت؛ دوتار را نواخت و خواند: «خار دادم، نان گرفتم، نان دادم، گوسفند گرفتم، گوسفند دادم، تفنگ گرفتم، تفنگ دادم، طبل گرفتم، طبل دادم، دوتار گرفتم ...»

از آن روز به بعد، خروس صبح به صبح، دوتار می نوازد و آواز می خواند. ولی ما فقط صدای خروس را می شنویم، نه صدای دوتارش را.

 

 

عبد الصالح پاک

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

****************************************

مطالب مرتبط

مخفیگاه مریم

ماجراجویی در سطل آشغال

درنای یک پا

مادر خوانده

قوچ سفید

با کلاه یا بی کلاه؟

پرواز پرستو

وقتی بابا گم شد  

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
مخفیگاه مریم

مخفیگاه مریم

مریم دختر کوچکی بود. پدر و مادرش او را خیلی دوست داشتند و هر وقت کار خوبی انجام می‏داد و یا تولدش بود، برایش اسباب‏بازی‏های قشنگی می‏خریدند تا اینکه مدتی بود که اسباب‏بازی‏های مریم گم می‏شد ولی خود مریم زیاد ناراحت نبود. زیرا مریم یک جای مخفی برای خودش در
ماجراجویی در سطل آشغال

ماجراجویی در سطل آشغال

من با دوستم گربه فری یک سطل پر از آشغال پیدا کردیم. دوتایی به جان سطل آشغال افتادیم. سطل آشغال خوبی بود! پر از استخوان و گوشت مرغ بود. حسابی غذا خوردیم و از صاحب‏خانه تشکر کردیم؛ البته صاحب‏خانه نبود. در خانه‏اش قفل بود.
درنای یک پا

درنای یک پا

سال‏ها پیش، در ایتالیا، خانواده‏‏ای به نام مدیسی زندگی می‏کرد. آنها خیلی ثروتمند بودند. این خانواده عاشق هنر و موسیقی بود. البته غذاهای خوب و خوشمزه را هم دوست داشت. «چی چی بیو» در قصر با شکوه آنها زندگی می‏کرد. او بهترین آشپز آن منطقه بود.
UserName