• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 7610
  • چهارشنبه 1385/5/4
  • تاريخ :

تاریخچه زندگی رسول اكرم صلی الله علیه و آله

مهاجرین

ولادت و دوران كودكی

انصار

مسافرت‌ها

منافقین و پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله

شغل‌ها

تاریخجه نبرد مسلمین

پیغمبر اكرم در عصر جاهلیت

غزوه احد

دعوت ازخویشاوندان

صلح حدیبیه

قریش و پیامبر صلی الله علیه و آله

فتح مكه

مردم مدینه و رسول اكرم صلی الله علیه و آله

برائت از مشركین

جلسه دارالندوه

حجة الوداع

هجرت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله

غار ثور


ولادت و دوران كودكی

ولادت پیغمبر اكرم به اتفاق شیعه و سنی در ماه ربیع الاول است، گو این كه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته‌اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را، به استثنی شیخ كلینی صاحب كتاب كافی كه ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت می ‌دانند.

رسول خدا در چه فصلی از سال متولد شده است؟ در فصل بهار . در السیرة الحلبیة می ‌نویسد: ولد فی فصل الربیع؛ در فصل ربیع به دنیا آمد. بعضی از دانشمندان امروز حساب كرده‌اند تا ببینند روز ولادت رسول اكرم با چه روزی از ایام ماه‌هی شمسی منطبق می ‌شود، به این نتیجه رسیده‌اند كه دوازدهم ربیع آن سال مطابق می ‌شود با بیستم آوریل، و بیستم آوریل مطابق است با سی و یكم فروردین. و قهرا هفدهم ربیع مطابق می ‌شود با پنجم اردیبهشت. پس قدر مسلم این است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سی و یكم فروردین یا پنجم اردیبهشت.

پیامبر اكرمصلی الله علیه و آله در ماه رمضان به كلی مكه را رها می كند و حتی از خدیجه هم دوری می گزیند. یك توشه خیلی مختصر، آبی، نانی با خودش برمی ‌دارد و می رود به كوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز یك مرتبه كسی را می فرستاد تا مقداری آب و نان برایش ببرد. تمام این ماه را به تنهایی در خلوت می گذراند. البته گاهی فقط علیعلیه السلام در آنجا حضور داشته است.

در چه روزی از ایام هفته به دنیا آمده است؟ شیعه معتقد است كه در روز جمعه به دنیا آمده‌اند، اهل تسنن بیشتر گفته‌اند در روز دوشنبه .

در چه ساعتی از شبانه روز به دنیا آمده‌اند؟ شاید اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنیا آمده‌اند، در بین الطلوعین .


مسافرت‌ها

رسول اكرم، به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است.

یك سفر در دوازده سالگی همراه عمویش ابوطالب، و سفر دیگر در بیست و پنج سالگی به عنوان عامل تجارت بری زنی بیوه به نام خدیجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بودو بعدها با او ازدواج كرد. البته بعد از رسالت، در داخل عربستان مسافرت‌هایی كرده‌اند. مثلا به طائف رفته‌اند، به خیبر كه شصت فرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته‌اند، به تبوك كه تقریبا مرز سوریه است و صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته‌اند، ولی در ایام رسالت از جزیرة العرب هیچ خارج نشده‌اند.


شغل‌ها

پیغمبر اكرم چه شغل‌هایی داشته است؟ جز شبانی و بازرگانی، شغل و كار دیگری را ما از ایشان سراغ نداریم . بسیاری از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانی می ‌كرده‌اند. همچنان كه موسی شبانی كرده است. پیغمبر اكرم هم قدر مسلم این است كه شبانی می ‌كرده است . گوسفندانی را با خودش به صحرا می ‌برده است، رعایت می ‌كرده و می ‌چرانیده و برمی ‌گشته است. بازرگانی هم كه كرده است. با این كه یك سفر، سفر اولی بود كه خودش می ‌رفت به بازرگانی ( فقط یك سفر در دوازده سالگی همراه عمویش رفته بود) . آن سفر را با چنان مهارتی انجام داد كه موجب تعجب همگان شد .


پیغمبر اكرم در عصر جاهلیت

سوابق قبل از رسالت پیغمبر اكرم چه بوده است؟ در میان همه پیغمبران جهان، پیغمبر اكرم یگانه پیغمبری است كه تاریخ كاملا مشخصی دارد ...

الف- در تمام سال‌های قبل از بعثت، در آن محیط كه فقط و فقط محیط بت‌پرستی بود، او هرگز بتی را سجده نكرد. البته عده قلیلی بوده‌اند معروف به (حنفا) كه آنها هم از سجده كردن بت‌ها احتراز داشته‌اند ولی نه این كه از اول تا آخر عمرشان، بلكه بعدا این فكر برایشان پیدا شد كه این كار، كار غلطی است و از سجده كردن بت‌ها اعراض كردند و بعضی از آنها مسیحی شدند. اما پیغمبر اكرم در همه عمرش، از اول كودكی تا آخر، هرگز اعتنائی به بت و سجده بت نكرد. این یكی از مشخصات ایشان است.

ب - پیش از بعثت بری خدیجه كه بعد به همسری‌اش در آمد، یك سفر تجارتی به شام انجام داد در آن سفر بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانت و درستكاری‌اش روشن شد او در میان مردم آنچنان به درستی شهره شده بود كه لقب (محمد امین) یافته بود امانت‌ها را به او می ‌سپردند. پس از كه با او مشكل پیدا كردند، باز هم امانت‌هی خود را به او می ‌سپردند، از همین رو پس از هجرت به مدینه، علیعلیه السلام .

در بسیاری از كارها به عقل او اتكا می ‌كردند. عقل و صداقت و امانت از صفاتی بود كه پیغمبر اكرم سخت به آنها مشهور بود به طوری كه در زمان رسالت وقتی كه فرمود آیا شما تاكنون از من سخن خلافی شنیده‌اید، همه گفتند: ابدا، ما تو را به صدق و امانت می ‌شناسیم .

یكی از جریان‌هایی كه نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است، این است كه وقتی خانه خدا را خراب كردند (دیوارهی آن را برداشتند) تا دو مرتبه بسازند، حجرالاسود را نیز برداشتند. هنگمی كه می ‌خواستند دو مرتبه آن را نصب كنند، این قبیله می ‌گفت من باید نصب كنم، آن قبیله می ‌گفت من باید نصب كنم، و عنقریب بود كه زد و خورد شدیدی روی دهد. پیغمبر اكرم آمد قضیه را به شكل خیلی ساده‌ی حل كرد.

مسئله دیگری كه باز در دوران قبل از رسالت ایشان هست، مسئله احساس تأییدات الهی است. پیغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت، از كودكی خودش فرمود. از جمله فرمود من در كارهی اینها شركت نمی ‌كردم ... گاهی هم احساس می ‌كردم كه گویی یك نیروی غیبی مرا تأیید می ‌كند. می ‌گوید من هفت سالم بیشتر نبود، عبدالله بن جدعان كه یكی از اشراف مكه بود، عمارتی می ‌ساخت. بچه‌هی مكه به عنوان كار ذوقی و كمك دادن به او می ‌رفتند از نقطه‌ی به نقطه دیگر سنگ حمل می ‌كردند.

پاره‌ی از شب، گاهی نصف، گاهی ثلث و گاهی دو ثلث شب را به عبادت می پرداخت با این كه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدینه در تلاش بود، از وقت عبادتش نمی كاست او آرامش كامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق می یافت عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزی یكی از همسرانش گفت: تو دیگر چرا آن همه عبادت می كنی؟ تو كه آمرزیده‌ی! جواب داد: آیا یك بنده سپاسگزار نباشم؟

من هم می ‌رفتم همین كار را می ‌كردم . آنها سنگ‌ها را در دامنشان می ‌ریختند، دامنشان را بالا می ‌زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت می ‌شد. من یك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم، مثل این كه احساس كردم كه دستی آمد و زد دامن را از دستم انداخت، حس كردم كه من نباید این كار را بكنم، با این كه كودكی هفت ساله بودم .

از جمله قضایی قبل از رسالت ایشان، به اصطلاح متكلمین (ارهاصات) است كه همین داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار می آید . رؤیاهی فوق العاده عجیبی بوده كه پیغمبر اكرم مخصوصا در ایام نزدیك به رسالتش می ‌دیده است. می ‌گوید من خواب‌هایی می ‌دیدم كه: یأتی مثل فلق الصبح مثل فجر، مثل صبح صادق، صادق و مطابق بود، این چنین خواب‌هی روشن می ‌دیدم. چون بعضی از رؤیاها از همان نوع وحی و الهام است، نه هر رؤیایی، نه رؤیایی كه از معده انسان برمی ‌خیزد، نه رؤیایی كه محصول عقده‌ها، خیالات و توهمات پیشین است. جزء اولین مراحلی كه پیغمبر اكرم بری الهام و وحی الهی در دوران قبل از رسالت طی می ‌كرد، دیدن رؤیاهایی بود كه به تعبیر خودشان مانند صبح صادق ظهور می ‌كرد، چون گاهی خود خواب بری انسان روشن نیست، پراكنده است، و گاهی خواب روشن است ولی تعبیرش صادق نیست، اما گاه خواب در نهایت روشنی است، هیچ ابهام و تاریكی و به اصطلاح آشفتگی ندارد، و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایی است.

پس از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اكرم یعنی در فاصله ولادت تا بعثت، این است كه تا سن بیست و پنج سالگی دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

پیامبر بسیار روزه می گرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتی از شعبان، یك روز در میان روزه می گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش به كلی جمع می شد و در مسجد معتكف می گشت و یكسره به عبادت می پرداخت، ولی به دیگران می گفت: كافی است در هر ماه سه روز روزه بگیرید می فرماید: به اندازه طاقت عبادت كنید، بیش از ظرفیت خود بر خود تحمیل نكنید كه اثر معكوس دارد .

پیغمبر فقیر بود، از خودش چیزی نداشت یعنی به اصطلاح یك سرمایه‌دار نبود. هم یتیم بود، هم فقیر و هم تنها. یتیم بود، خوب معلوم است، بلكه به قول ( نصا ب) لطیم هم بود یعنی پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقیر بود، بری این كه یك شخص سرمایه‌داری نبود، خودش شخصا كار می ‌كرد و زندگی می ‌نمود، و تنها بود. وقتی انسان روحی پیدا می ‌كند

و به مرحله‌ی از فكر و افق فكری و احساسات روحی و معنویات می ‌رسد كه خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد، تنها می ‌ماند.علیه السلام .

در بیست و پنج سالگی، خدیجه از او خواستگاری می ‌كند. البته مرد باید خواستگاری بكند ولی این زن شیفته خُلق و خُوی و معنویت و زیبایی حضرت رسول است. خودش افرادی را تحریك می ‌كند كه این جوان را وادار كنید كه بیاید از من خواستگاری كند. می آیند، می فرماید آخر من چیزی ندارم .

با رهبانیت و انزوا و گوشه گیری و ترك اهل و عیال مخالف بود، بعضی از اصحاب كه چنین تصمیمی گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند می فرمود: بدن شما، زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقی بر شما دارند و می باید آنها را رعایت كنید .

خلاصه به او می گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او می فهمانند كه خدیجه‌ كسی است كه اشراف و اعیان و رجال و از شخصیت‌ها از او خواستگاری كرده‌اند و آنها را نپذیرفته است، ولی تو را خواسته است. تا بالاخره داستان خواستگاری و ازدواج رخ می ‌دهد . عجیب این است:

حالا كه همسر یك زن بازرگان و ثروتمند شده است، دیگر دنبال كار بازرگانی نمی ‌رود. تازه دوره وحدت یعنی دوره انزوا، دوره خلوت، دوره تحنف و دوره عبادتش شروع می شود. آن حالت تنهایی یعنی آن فاصله روحی‌ی كه او با قوم خودش پیدا كرده است، روز به روز زیادتر می شود. دیگر این مكه و اجتماع مكه، گویی روحش را می خورد. حركت می كند تنها در كوه‌هی اطراف مكه (1) راه می رود، تفكر و تدبر می كند. خدا می داند كه چه عالمی دارد، ما كه نمی توانیم بفهمیم. در همین وقت است كه غیر از آن كودك یعنی علی علیه‌السلام كس دیگری، همراه و مصاحب او نیست.

در حال انفراد، عبادت را طول می داد، گاهی در حال تهجد ساعت‌ها سرگرم بود، اما در جماعت به اختصار می كوشید، رعایت حال اضعف مامومین را لازم می شمرد و به آن توصیه می کرد .

ماه رمضان كه می شود در یكی از همین كوه‌هی اطراف مكه - كه در شمال شرقی این شهر است و از سلسله كوه‌هی مكه مجزا و مخروطی شكل است - به نام كوه حر كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل‌النور(كوه نور) خلوت می گزیند.

بری یك آدم متوسط حداقل یك ساعت طول می كشد كه از پائین دامنه این كوه برسد به قله آن، و حدود سه ربع هم طول می كشد تا پائین بیاید .

ماه رمضان كه می شود اصلا به كلی مكه را رها می كند و حتی از خدیجه هم دوری می گزیند. یك توشه خیلی مختصر، آبی، نانی با خودش برمی ‌دارد و می رود به كوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز یك مرتبه كسی را می فرستاد تا مقداری آب و نان برایش ببرد. تمام این ماه را به تنهایی در خلوت می گذراند. البته گاهی فقط علیعلیه السلام:

و لقد جاورت رسول الله بحراء حبن نزول الوحی؛ آن ساعتی كه وحی نزول پیدا كرد من آنجا بودم .

از آن كوه پائین نمی آمد و در آنجا خدی خودش را عبادت می کرد . این كه چگونه تفكر می کرد ، چگونه به خدی خودش عشق می ورزید و چه عوالمی را در آنجا طی می کرد ، بری ما قابل تصور نیست. علی علیه‌السلام در این وقت بچه‌ی است حداكثر دوازده ساله. در آن ساعتی كه بر پیغمبر اكرم وحی نازل می شود، او آنجا حاضر است. پیغمبر یك عالم دیگری را دارد طی می كند. هزارها مثل ما اگر در آنجا می بودند چیزی را در اطراف خود احساس نمی کرد ند ولی علیعلیه السلام .

مثل شاگرد معنوی كه حالات روحی خودش را به استادش عرضه می دارد، به پیغمبر عرض كرد: یا رسول الله! آن ساعتی كه وحی داشت بر شما نازل می شد، من صدی ناله این ملعون را شنیدم . فرمود بله علی جان!

انك تسمع ما اسمع و تری ما اری و لكنك لست بنبی؛ شاگرد من! تو آنها را كه من می شنوم، می شنوی و آنها كه من می بینم، می بینی ولی تو پیغمبر نیستی .

پاره‌ی از شب، گاهی نصف، گاهی ثلث و گاهی دو ثلث شب را به عبادت می پرداخت با این كه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدینه در تلاش بود، از وقت عبادتش نمی كاست او آرامش كامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق می یافت عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزی یكی از همسرانش گفت: تو دیگر چرا آن همه عبادت می كنی؟ تو كه آمرزیده‌ی! جواب داد: آیا یك بنده سپاسگزار نباشم؟

بسیار روزه می گرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتی از شعبان، یك روز در میان روزه می گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش به كلی جمع می شد و در مسجد معتكف می گشت و یكسره به عبادت می پرداخت، ولی به دیگران می گفت: كافی است در هر ماه سه روز روزه بگیرید می گفت: به اندازه طاقت عبادت كنید، بیش از ظرفیت خود بر خود تحمیل نكنید كه اثر معكوس دارد .

با رهبانیت و انزوا و گوشه گیری و ترك اهل و عیال مخالف بود، بعضی از اصحاب كه چنین تصمیمی گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند می فرمود: بدن شما، زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقی بر شما دارند و می باید آنها را رعایت كنید .

در حال انفراد، عبادت را طول می داد، گاهی در حال تهجد ساعت‌ها سرگرم بود، اما در جماعت به اختصار می كوشید، رعایت حال اضعف مامومین را لازم می شمرد و به آن توصیه می کرد .

دارالنُدوه حكم مجلس سنی مكه بوده است. مكه اساسا نه از خودش حكومتی داشت به شكل پادشاهی یا جمهوری، و نه تابع یك مركزی بود. یك نوع حكومت ملوك الطوایفی داشتند. قراری داشتند كه از هر قبیله‌ی چند نفر با شرایطی و از جمله این كه از چهل سال كمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتی كه پیش می آید با یكدیگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصمیم می گرفتند، دیگر مردم قریش عمل می کرد ند. (دارالنُدوه) یكی از اطاق‌هایی بود كه در اطراف مسجدالحرام بود. الان آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است .

یكی از سوابق رسول خدا این است كه امی بود یعنی مكتب نرفته و درس نخوانده بود و نزد هیچ معلمی نیاموخته و با هیچ نوشته و دفتر و كتابی آشنا نبوده است .

احدی از مورخان، مسلمان یا غیر مسلمان، مدعی نشده است كه آن حضرت در دوران كودكی یا جوانی، چه رسد به دوران كهولت و پیری كه دوره رسالت است، نزد كسی خواندن یا نوشتن آموخته است، و همچنین احدی ادعا نكرده و موردی را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت یك سطر خوانده و یا یك كلمه نوشته است .

مردم عرب، بالاخص عرب حجاز، در آن عصر و عهد به طور كلی مردمی بیسواد بودند. افرادی از آنها كه می توانستند بخوانند و بنویسند انگشت شمار و انگشت نما بودند. عادتا ممكن نیست كه شخصی در آن محیط، این فن را بیاموزد و در میان مردم به این صفت معروف نشود ...

خاورشناسان نیز كه با دیده انتقاد به تاریخ اسلمی می نگرند كوچك‌ترین نشانه‌ی بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نیافته، اعتراف كرده‌اند كه او مردی درس ناخوانده بود و از میان ملتی درس ناخوانده برخاست. كارلایل در كتاب معروف الابطال می گوید:

یك چیز را نباید فراموش كنیم و آن این كه محمد هیچ درسی از هیچ استادی نیاموخته است، صنعت خط تازه در میان مردم عرب پیدا شده بود . به عقیده من حقیقت این است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود، جز زندگی صحرا چیزی نیاموخته بود.

ویل دورانت در تاریخ تمدن می گوید:

ظاهرا هیچ كس در این فكر نبود كه وی (رسول اكرم) را نوشتن و خواندن آموزد. در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عرب‌ها اهمیتی نداشت. به همین جهت در قبیله قریش بیش از هفده تن خواندن و نوشتن نمی دانستند. معلوم نیست كه محمد شخصا چیزی نوشته باشد . از پس پیمبری كاتب مخصوص داشت. معذلك معروف‌ترین و بلیغ ترین كتاب زبان عربی به زبان وی جاری شد و دقایق امور را بهتر از مردم تعلیم داده شناخت.(2)

آن منافقینی كه داستان افك را جعل كرده بودند، آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند، اثم بود. اثم یعنی داغ گناه . تا زنده بودند، دیگر اعتبار پیدا نكردند .

غرض از نقل سخن اینان استشهاد به سخنشان نیست. بری اظهار نظر در تاریخ اسلام و مشرق، خود مسلمانان و مشرق زمینی‌ها شایسته‌ترند. نقل سخن اینان بری این است كه كسانی كه خود شخصا مطالعه ی ندارند بدانند

كه اگر كوچكترین نشانه‌ی در این زمینه وجود می داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غیر مسلمان پنهان نمی ماند .

رسول اكرم در خلال سفری كه همراه ابو طالب به شام رفت، ضمن استراحت در یكی از منازل بین راه، برخورد كوتاهی با یك راهب به نام بحیرا (3) داشته است. این برخورد، توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آیا پیغمبر اسلام از همین برخورد كوتاه چیزی آموخته است؟

وقتی كه چنین حادثه كوچكی توجه مخالفان را در قدیم و جدید برانگیزد، به طریق اولی اگر كوچكترین سندی بری سابقه آشنایی رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود می داشت، از نظر آنان مخفی نمی ماند و در زیر ذره بین‌هی قوی این گروه چندین بار بزرگتر نمایش داده می شد ...

آنچه قطعی و مسلم است و مورد اتفاق علمی مسلمین و غیر آنهاست این است كه ایشان قبل از رسالت كوچكترین آشنایی با خواندن و نوشتن نداشته‌اند . اما در دوره رسالت، آن اندازه قطعی نیست. در دوره رسالت نیز آنچه مسلم‌تر است ننوشتن ایشان است، ولی نخواندنشان آن اندازه مسلم نیست. از برخی روایات شیعه ظاهر می شود كه ایشان در دوره رسالت می خوانده‌اند ولی نمی نوشته‌اند، هر چند روایات شیعه نیز در این جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراین و دلایل استفاده می شود این است كه در دوره رسالت نیز نه خوانده‌اند و نه نوشته‌اند.

بری این كه دوره ما قبل رسالت را رسیدگی كنیم لازم است درباره وضع عمومی عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنیم .

از تواریخ چنین استفاده می شود كه مقارن ظهور اسلام، افرادی در آن محیط كه خواندن و نوشتن می ‌دانسته‌اند بسیار معدود بوده‌اند .

در اسد الغابه ذیل احوال تمیم بن جراشه ثقفی داستانی از او نقل می ‌كند كه به صراحت می فهماند پیغمبر اكرم حتی در دوره رسالت نه می خوانده و نه می نوشته است.

در كتب تواریخ نام دبیران رسول خدا آمده است. یعقوبی در جلد دوم تاریخ خویش می گوید:

دبیران رسول خدا كه وحی، نامه‌ها و پیمان نامه‌ها را می نوشتند اینان‌اند: علیبن ابی طالب علیه السلام)

مسعودی در التنبیه والاشراف تا اندازه‌ی تفصیل می ‌دهد كه این دبیران، هر كدام چه نوع كاری را به عهده داشته‌اند و نشان می دهد كه این دبیران بیش از این توسعه كار داشته و نوعی نظم و تشكیلات و تقسیم كار در میان بوده است .


دعوت ازخویشاوندان

در اوائل بعثت پیغمبر اكرم آیه آمد: انذر عشیرتك الاقربین (5) خویشاوندان نزدیكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پیغمبر اكرم اعلام دعوت عمومی به آن معنا نكرده بودند . می دانیم در آن هنگام علیعلیه السلم علیه السلم علیه السلام

ابولهب كه عموی پیغمبر بود تا این جمله را شنید، عصبانی و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردی بری این كه چنین مزخرفی را به ما بگویی؟! جار و جنجال راه انداخت و جلسه را به هم زد. پیغمبر اكرم بری بار دوم به علیعلیه السلام دستور تشكیل جلسه را داد . خود امیرالمؤمنین كه راوی هم هست می فرماید كه اینها حدود چهل نفر بودند یا یكی كم یا یكی زیاد . در دفعه دوم پیغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسی از شما كه اول دعوت مرا بپذیرد، وصی، وزیر و جانشین من خواهد بود.

در دوره مكه مسلمانان تعلیمات دیدند، با روح اسلام آشنا شدند، ثقافت اسلمی در اعماق روحشان نفوذ یافت. نتیجه این شد كه پس از ورود در مدینه هر كدام یك مُبلغ واقعی اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف می فرستاد خوب از عهده برمی آمدند. هنگمی هم كه به جهاد می رفتند می دانستند بری چه هدف و ایده‌ی می جنگند. به تعبیر امیرالمؤمنینعلیه السلام: و حملوا بصائرهم علی اسیافهم ؛ همانا بصیرت‌ها و اندیشه‌هی روشن و حساب شده خود را بر شمشیرهی خود حمل می کرد ند.

غیر از علی علیه السلام .


قریش و پیامبرصلی الله علیه و آله

زمانی كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قریش مانع بودند كه ایشان تبلیغ كنند و وضع سخت و دشوار بود، در ماه‌هی حرام (6) مزاحم پیغمبر اكرم نمی شدند یا لااقل زیاد مزاحم نمی شدند یعنی مزاحمت بدنی مثل كتك زدن نبود ولی مزاحمت تبلیغاتی وجود داشت. رسول اكرم همیشه از این فرصت استفاده می کرد و وقتی مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع می شدند (آن موقع هم حج بود ولی با یك سبك مخصوص) می رفت در میان قبائل گردش می کرد و مردم را دعوت می نمود. نوشته‌اند در آنجا ابولهب مثل سایه پشت سر پیغمبر حركت می کرد و هر چه پیغمبر می فرمود، او می گفت دروغ می گوید، به حرفش گوش نكنید. رئیس یكی از قبائل خیلی با فراست بود. بعد از آن كه مقداری با پیغمبر صحبت كرد، به قوم خودش گفت اگر این شخص از من بود لَاَكلتُ بِهِ العَرَبَ. یعنی من این قدر در او استعداد می بینم كه اگر از ما می بود، به وسیله وی عرب را می خوردم. او به پیغمبر اكرم گفت من و قومم حاضریم به تو ایمان بیاوریم (بدون شك ایمان آنها ایمان واقعی نبود) به شرط این كه تو هم به ما قولی بدهی و آن این كه بری بعد از خودت من یا یك نفر از ما را تعیین كنی. فرمود این كه چه كسی بعد از من باشد، با من نیست با خداست. این مطلبی است كه در كتب تاریخ اهل تسنن آمده است .


مردم مدینه و رسول اكرم صلی الله علیه و آله

مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج كه همیشه با هم جنگ داشتند. یك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره می آید به مكه بری این كه از قریش استمداد كند. وارد می شود بر یكی از مردم قریش .

كعبه از قدیم معبد بود گو این كه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف كه از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت. هر كس كه می آمد، یك طوافی هم دور كعبه می کرد . این شخص وقتی خواست برود به زیارت كعبه و طواف بكند، میزبانش به او گفت: (مواظب باش! مردی در میان ما پیدا شده، ساحر و جادوگری كه گاهی در مسجد الحرام پیدا می شود و سخنان دلربی عجیبی دارد. یك وقت سخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بی‌اختیار می كند . سِحری در سخنان او هست.) اتفاقا او موقعی می رود بری طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن می خواندند . در گوش این شخص پنبه كرده بودند كه یك وقت چیزی نشنود. مشغول طواف كردن بود كه قیافه شخصی خیلی او را جذب كرد. (رسول اكرم سیمی عجیبی داشتند.) گفت نكند این همان آدمی باشد كه اینها می گویند؟ یك وقت با خودش فكر كرد كه عجب دیوانگی است كه من گوش‌هایم را پنبه كرده‌ام . من آدمم، حرف‌هی او را می شنوم، پنبه را از گوشش انداخت بیرون . آیات قرآن را شنید و تمایل پیدا كرد. این امر منشأ آشنایی مردم مدینه با رسول اكرمصلی الله علیه و آلهصلی الله علیه و آلهصلی الله علیه و آلهصلی الله علیه و آله.


جلسه دارالندوه

دارالنُدوه حكم مجلس سنی مكه بوده است. مكه اساسا نه از خودش حكومتی داشت به شكل پادشاهی یا جمهوری، و نه تابع یك مركزی بود. یك نوع حكومت ملوك الطوایفی داشتند . قراری داشتند كه از هر قبیله‌ی چند نفر با شرایطی و از جمله این كه از چهل سال كمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتی كه پیش می آید با یكدیگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصمیم می گرفتند، دیگر مردم قریش عمل می کرد ند. (دارالنُدوه) یكی از اطاق‌هایی بود كه در اطراف مسجدالحرام بود. الان آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است .

در آنجا پیشنهادهایی كردند، گفتند بالاخره باید به یك شكلی آزادی را از محمد سلب كنیم، یا اساسا او را بكشیم یا حبسش كنیم و یا لااقل شرش را از اینجا بكنیم و تبعیدش كنیم، هر جا می خواهد برود . در اینجاست كه هم شیعه و هم سنی نوشته‌اند پیرمردی در این مجلس ظاهر شد با این كه قرار نبود كه غیر قریش كس دیگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم. گفتند اینجا جی تو نیست . گفت نه، من راجع به همین موضوعی كه قریش در اینجا بحث می كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود كه به صورت یك پیرمرد مجسم شد. به هر حال در تاریخ، او به نام (شیخ نجدی) معروف شد كه در آن مجلس شیخ نجدی هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شیخ نجدی تصویب شد. آن پیشنهاد كه گفتند یك نفر را بفرستند پیغمبر را بكشد رد شد. همان شیخ نجدی گفت این عملی نیست. اگر شما یك نفر بفرستید، قطعا بنیهاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كیست كه یقین داشته باشد كه كشته می شود و حاضر شود این كار را انجام دهد. گفتند او را حبس می كنیم. گفت حبس هم مصلحت نیست زیرا باز بنیهاشم به اعتبار این كه به آنها برمی خورند كه فردی از آنها محبوس باشد، اگر چه به تنهایی زورشان به شما نمی رسد ولی ممكن است در موقع حج كه مردم جمع می شوند، از نیروی مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بیرون بكشند. پیشنهاد تبعید شد. گفت این از همه خطرناك‌تر است. او مردی خوش صورت و خوش بیان و گیرا است. الان به تنهایی در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب می كند. یك وقت می بینید رفت در میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش كرد و با چندین هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پیشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولی به این شكل كه از هر یك از قبایل قریش یك نفر در كشتن شركت كند، و از بنیهاشم هم یك نفر باشد (چون از بنیهاشم، ابولهب را در میان خودشان داشتند) و دسته جمعی او را بكشند و به این ترتیب خونش را لوث كنند، و اگر بنیهاشم ادعا كردند، می گوییم قبیله شما هم شركت داشتند . حداكثر این است كه به آنها دیه می دهیم . دیه ده انسان را هم خواستند، می دهیم .


هجرت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله

همان شبی كه اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بكنند وحی الهی بر پیغمبر اكرم نازل شد همان حرفی كه به موسی گفته شد: ...ان الملا یأتمرون بك یقتلوك فاخرج. (قصص/20) و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوك او یقتلوك او یخرجوك و یمكرون و یمكر الله والله خیر الماكرین (انفال/ 30)؛ از مكه بیرون برو، خواستند شبانه بریزند. ابولهب كه یكی از آنها بود مانع شد. گفت شب ریختن به خانه كسی صحیح نیست. در آنجا زن و بچه هست، یك وقت اینها می ترسند یا كشته می شوند. باید صبر كنیم تا صبح شود. گفتند بسیار خوب. آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و كشیك می دادند، منتظر كه صبح بشود و در روشنایی بریزند خانه پیغمبر. این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین است و در این جهت حتی یك نفر تشكیك نكرده است كه پیغمبر اكرم، علیعلیه السلم علیه السلم علیه السلامصلی الله علیه و آلهصلی الله علیه و آله .


غار ثور

حضرت رسولصلی الله علیه و آلهصلی الله علیه و آله:

(صاحب). آنگاه كه پیغمبر به همراه خود گفت: نترس، غصه نخور، خدا با ماست. فانزل الله سكینته علیه و ایده بجنود لم تروها. خداوند وقار خودش را بر پیغمبر نازل كرد. دیگر نمی گوید وقار را بر هر دو نفر نازل كرد. رحمت خودش را بر پیغمبر نازل كرد و پیغمبر را تأیید نمود. نمی گوید هر دو را تأیید كرد.

پیامبر می فرماید: الست اولی بكم من انفسكم؟ (اشاره به آیه قرآن است كه: النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم ؛ آیا من حق تسلط و ولایتم بر شما از خودتان بیشتر نیست؟ همه گفتند بلی یا رسول الله. حضرت فرمود: من كنت مولاه فهذا علی مولاه.

تا به این مرحله رسید، از همان جا برگشتند. گفتند ما نفهمیدیم این چطور شد؟ به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت؟ مدتی گشتند. پیدا نكردند كه نكردند. سه شبانه روز یا بیشتر پیغمبر اكرمصلی الله علیه و آله در همان غار بسر بردند. آن دل‌هی شب كه می شد،

هند بن ابی هاله كه پسر خدیجه است از شوهر دیگری، و مرد بسیار بزرگواری است محرمانه آذوقه می برد و برمی گشت. قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهیه كنند. دو تا مركب تهیه كردند و شبانه بردند كنار غار، آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند .

حالا قرآن می گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختی‌هایی به چه نحوی كمك و مدد كرد. آنها نقشه كشیدند و فكر كردند و سیاست به كار بردند ولی نمی دانستند كه خدا اگر بخواهد، مكر او بالاتر است. و اذ یمكر بك الذین كفرو و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حیله به كار می برند بری این كه یكی از سه كار را درباره تو انجام بدهند: لیثبتوك (اثبات) معنایش حبس است. چون كسی را كه حبس می كنند در یك جا ثابت و ساكن نگه می دارند. عرب وقتی می گوید (اثبت) یعنی حبس كن بری این كه تو را در یك جا ثابت نگه دارند یعنی زندانیت كنند. او یقتلوك یا خونت را بریزند. او یخرجوك یا تبعیدت كنند. و یمكرون آنها مكر می كنند. قریش به مكر و حیله‌هی خودشان خیلی اعتماد داشتند و مثلا می گفتند چنان می كنیم كه خونش لوث بشود، ولی نمی دانستند كه بالی همه این تدبیرها و نقشه‌ها تقدیر و اراده الهی است و اگر بنده‌ی مشمول عنایت الهی بشود، هیچ قدرتی نمی ‌تواند او را از میان ببرد. (مكر) نقشه‌ی است كه هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه‌ی بكشد كه آن نقشه هدف معینی در نظر دارد اما مردم كه می ‌بینند خیال می كنند بری هدف دیگری است، این را می گویند (مكر). خدا هم گاهی حوادث را طوری به وجود می آورد كه انسان نمی داند این حادثه بری فلان هدف و مقصد است، خیال می كند بری هدف دیگری است، ولی نتیجه نهائیش چیز دیگری است. این است كه خدا هم مكر می كند یعنی خدا هم حوادثی به وجود می آورد كه ظاهرش یك طور است ولی هدف اصلی چیز دیگر است. آنها مكر می كنند، خدا هم مكر می كند، و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است .


مهاجرین

گروهی از مسلمان‌هی صدر اسلام، مهاجرین اولین یا به تعبیر قرآن ( سابقون الاولون) نامیده می شوند . مهاجرین اولین یعنی كسانی كه قبل از آن كه پیغمبر اكرم به مدینه تشریف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتی كه بنا شد پیغمبر اكرم خانه و دیار را، مكه را رها كنند و بیایند به مدینه، اینها همه چیز خود را یعنی زن و زندگی و مال و ثروت و خویشاوندان و اقارب خویش را یك جا رها كردند و به دنبال ایده و عقیده و ایمان خودشان رفتند. این از كمال خلوص و از نهایت ایمان حكایت می كند. قرآن اینها را مهاجرین اولین می نامد .


انصار

دسته دوم كه اینجا به آنها اشاره شده است، كسانی هستند كه قرآن آنها را (انصار) می ‌نامد یعنی یاوران . مقصود، مسلمانانی هستند كه در مدینه بودند و در مدینه اسلام اختیار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهی دیگر و البته بیشتر از مكه می آیند در حالی كه هیچ ندارند و دست خالی می آیند بپذیرند و نه تنها در خانه‌هی خود جی بدهند و به عنوان یك مهمان بپذیرند بلكه از جان و مال و حیثیت آنها حمایت كنند مثل خودشان. به طوری كه در تاریخ آمده است، منهی ناموس، هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراك در میان گذاشتند و حتی برادران مسلمان را بر خودشان مقدم می ‌داشتند: و یؤثرون علی انفسهم ولو كان بهم خصاصه. (8) آن هجرت بزرگ مسلمین صدر اسلام خیلی اهمیت داشت ولی اگر پذیرش انصار نمی بود آنها نمی ‌توانستند كاری انجام بدهند. اینها را هم قرآن تحت عنوان والذین آووا و نصرو ذكر می كند. آنان كه پناه دادند و یاری كردند این مهاجران را. هم مهاجرت آنها در روزهی سختی اسلام بود، هم یاری كردن اینها. هم آنها گذشت و فداكاریشان زیاد بود هم اینها .

منافقین و پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله

ان الذین جاؤا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرّا لكم بل هو خیر لكم لكل امریء منهم ما اكتسب من الاثم والذی تولی كبره منهم له عذاب عظیم. لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افك مبین. (نور/11-12)

آیات به اصطلاح افك است. افك دروغ بزرگی (تهمتی) است كه بری بردن آبروی رسول خدا بعضی از منافقین بری همسر رسول خدا جعل كردند. داستانش را قبلا به تفصیل نقل كردیم.(9) اكنون آیات را می ‌خوانیم و نكاتی كه از این آیات استفاده می ‌شود كه نكات تربیتی و اجتماعی بسیار حساسی است و حتی مورد ابتلی خود ما در زمان خودمان است بیان می كنیم. آیه می فرماید: ان الذین جاؤا بالافك عصبة منكم ؛ آنان كه افك را ساختند و خلق كردند، بدانید یك دسته متشكل و یك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند. قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار می كند كه توجه داشته باشید در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دسته جاتی هستند كه دنبال مقصدها و هدف‌هی خطرناك می باشند، یعنی قرآن می خواهد بگوید قصه ساختن این (افك) از طرف كسانی كه ساختند روی غفلت و بی‌توجهی و ولنگاری نبود، روی منظور و هدف بود، هدف هم بی آبرو ساختن پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود، كه به هدفشان نرسیدند. قرآن می گوید آنها یك دسته به هم وابسته از میان خود شما بودند، و بعد می گوید این شری بود كه نتیجه‌اش خیر بود، و در واقع این شر نبود: لا تحسبوه شرا لكم بل هو خیر لكم؛ گمان نكنید كه این یك حادثه سوئی بود و شكستی بری شما مسلمانان بود، خیر، این داستان با همه تلخی آن به سود جامعه اسلمی بود. حال چرا قرآن این داستان را خیر می داند نه شر و حال آن كه داستان بسیار تلخی بود؟ داستانی بری مفتضح كردن پیغمبر اكرم ساخته بودند و روزهی متوالی حدود چهل روز گذشت تا این كه وحی نازل شد و تدریجا اوضاع روشن گردید. خدا می داند در این مدت بر پیغمبر اكرم و نزدیكان آن حضرت چه گذشت!

این را به دو دلیل قرآن می گوید خیر است: یك دلیل این كه این گروه منافق شناخته شدند. در هر جامعه‌ی یكی از بزرگ‌ترین خطرها این است كه صفوف مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در یك صف باشند. تا وقتی كه اوضاع آرام است خطری ندارد.

یك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحیه منافقین بزرگ‌ترین صدمه‌ها را می بیند. لهذا به واسطه حوادثی كه بری جامعه پیش می آید باطن‌ها آشكار می شود و آزمایش پیش می آید، مؤمن‌ها در صف مؤمنین قرار می گیرند و منافق‌ها پرده نفاقشان دریده می شود و در صفی كه شایسته آن هستند قرار می گیرند. این یك خیر بزرگ بری جامعه است .

آن منافقینی كه این داستان را جعل كرده بودند، آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند اثم بود. اثم یعنی داغ گناه . تا زنده بودند، دیگر اعتبار پیدا نكردند .

فایده دوم این بود كه سازندگان داستان، این داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه، ولی عامه مسلمین نا آگاهانه ابزار این عصبه قرار گرفتند. اكثریت مسلمین با این كه مسلمان بودند، با ایمان و مخلص بودند و غرض و مرضی نداشتند بلندگوی این عصبه قرار گرفتند ولی از روی عدم آگاهی و عدم توجه، كه خود قرآن مطلب را خوب تشریح می كند .

این یك خطر بزرگ است بری یك اجتماع، كه افرادش ناآگاه باشند. دشمن اگر زیرك باشد خود اینها را ابزار علیه خودشان قرار می دهد، یك داستان جعل می كند، بعد این داستان را به زبان خود اینها می ‌اندازد، تا خودشان قصه‌ی را كه دشمنشان علیه خودشان جعل كرده بازگو كنند. این علتش ناآگاهی است و نباید مردمی اینقدر ناآگاه باشند كه حرفی را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند. حرفی كه دشمن جعل می كند وظیفه شما این است كه همان جا دفنش كنید. اصلا دشمن می خواهد این پخش بشود. شما باید دفنش كنید و به یك نفر هم نگویید، تا به این وسیله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنید. (10)

فایده دوم این داستان این بود كه اشتباهی كه مسلمین كردند این بود كه (مشخص شد) یعنی حرفی را كه یك عصبه (یك جمعیت و یك دسته به هم وابسته) جعل كردند، ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنیدند و بعد كه به هم رسیدند، گفتند: چنین حرفی شنیدم، آن یكی گفت: من هم شنیدم، دیگری گفت: نمی دانم خدا عالم است، باز این بری او نقل كرد و نتیجه این شد كه جامعه مسلمان، ساده لوحانه و ناآگاهانه بلندگوی یك جمعیت چند نفری شد .

این داستان افك كه پیدا شد یك بیدار باش عجیبی بود. همه چشم‌ها را به هم مالیدند: از یك طرف آنها را شناختیم و از طرف دیگر خودمان را شناختیم . ما چرا چنین اشتباه بزرگی را مرتكب شدیم، چرا ابزار دست اینها شدیم ؟ !...

فایده دوم داستان افك همین بود كه به مسلمین یك آگاهی و یك هوشیاری داد. در خود قرآن آورد كه بری همیشه بماند، مردم بخوانند و بری همیشه درس بگیرند كه مسلمان! ناآگاهانه ابزار قرار نگیر، ناآگاهانه بلندگوی دشمن نباش .

خدا می داند این یهودی‌ها در درجه اول و بهایی‌ها كه ابزار دست یهودی‌ها هستند چقدر از این جور داستان‌ها جعل كردند. گاهی یك چیزی را یك یهودی یا یك مسیحی علیه مسلمین جعل كرده، آنقدر شایع شده كه كم كم داخل كتاب‌ها آمده، بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمین باورشان آمده است، مثل داستان كتابسوزی اسكندریه .


تاریخجه نبرد مسلمین

می دانیم كه اسلام دین توحید است و بری هیچ مسئله‌ی به اندازه توحید یعنی خدی یگانه را پرستش كردن و غیر او را پرستش نكردن اهمیت قائل نیست و نسبت به هیچ مسئله‌ی به اندازه این مسئله حساسیت ندارد . مردم قریش كه در مكه بودند مشرك بودند . این بود كه یك نبرد پی گیری میان پیغمبر اكرم و مردم قریش كه همان قبیله رسول اكرم بودند درگرفت. سیزده سال پیغمبر اكرم در مكه بودند .

در تمام دوره سیزده ساله مكه به احدی اجازه جهاد و حتی دفاع نداد، تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهی به حبشه مهاجرت كردند، اما سایرین ماندند و زجر كشیدند . تنها در سال دوم مدینه بود كه رخصت جهاد داده شد .

در دوره مكه مسلمانان تعلیمات دیدند، با روح اسلام آشنا شدند، ثقافت اسلمی در اعماق روحشان نفوذ یافت. نتیجه این شد كه پس از ورود در مدینه هر كدام یك مُبلغ واقعی اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف می فرستاد خوب از عهده برمی آمدند. هنگمی هم كه به جهاد می رفتند می دانستند بری چه هدف و ایده‌ی می جنگند. به تعبیر امیرالمؤمنینعلیه السلام.

چنین شمشیرهی آب دیده و انسان‌هی تعلیمات یافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمینه اسلام انجام دهند. وقتی كه تاریخ را می خوانیم و گفتگوهی این مردم را كه تا چند سال پیش جز شمشیر و شتر چیزی را نمی شناختند می بینیم، از اندیشه بلند و ثقافت اسلمی اینها غرق در حیرت می شویم .

بعد از 13سال رسول اكرمصلی الله علیه و آله .


غزوه احد

چنان كه می دانیم، ماجری احد به صورت غم انگیزی بری مسلمین پایان یافت. هفتاد نفر از مسلمین و از آن جمله جناب حمزه، عموی پیغمبر، شهید شدند. مسلمین در ابتدا پیروز شدند و بعد در اثر بی‌انضباطی گروهی كه از طرف رسول خدا بر روی یك تل گماشته شدند، مورد شبیخون دشمن واقع شدند. گروهی كشته و گروهی پراكنده شدند و گروه كمی دور رسول اكرم باقی ماندند. آخر كار همان گروه اندك بار دیگر نیروها را جمع كردند و مانع پیشروی بیشتر دشمن شدند. مخصوصا شایعه این كه رسول اكرم كشته شد بیشتر سبب پراكنده شدن مسلمین گشت، اما همین كه فهمیدند پیامبر زنده است نیروی روحی خویش را بازیافتند .


صلح حدیبیه

پیغمبر اكرم در زمان خودشان صلحی كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتی اصحابشان شد، ولی بعد از یكی دو سال تصدیق كردند كه كار پیغمبر درست بود. سال ششم هجری است، بعد از آن است كه جنگ بدر، آن جنگ خونین به آن شكل واقع شده و قریش بزرگ‌ترین كینه‌ها را با پیغمبر پیدا كرده‌اند، و بعد از آن است كه جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه‌ی از پیغمبر انتقام گرفته‌اند و باز مسلمین نسبت به آنها كینه بسیار شدیدی دارند، و به هر حال، از نظر قریش دشمن‌ترین دشمنانشان پیغمبر، و از نظر مسلمین هم دشمن‌ترین دشمنانشان قریش است. ماه ذی القعده پیش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود. در ماه حرام سنت جاهلیت نیز این بود كه اسلحه به زمین گذاشته می شد و نمی جنگیدند. دشمن‌هی خونی، در غیر ماه حرام اگر به یكدیگر می رسیدند، البته همدیگر را قتل عام می کرد ند ولی در ماه حرام به احترام این ماه اقدمی نمی کرد ند. پیغمبر خواست از همین سنت جاهلیت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره‌ی بجا آورد و برگردد. هیچ قصدی غیر از این نداشت. اعلام كرد و با هفتصد نفر و به قول دیگر با هزار و چهارصد نفر از اصحابش و عده دیگری حركت كرد، ولی از همان مدینه كه خارج شدند محرم شدند، چون حجشان حج قرآن بود كه سوق هدی می کرد ند یعنی قربانی را پیش از خودشان حركت می دادند و علامت خاصی هم روی شانه قربانی قرار می دادند، مثلا روی شانه قربانی كفش می انداختند - كه از قدیم معمول بود - كه هر كسی می بیند بفهمد كه این حیوان قربانی است. دستور داد كه اینها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانی در جلوی قافله حركت دهند كه هر كسی كه از دور می بیند بفهمد كه ما حاجی هستیم نه افراد جنگی . زی و همه چیز، زی حجاج بود. از آنجا كه كار، مخفیانه نبود و علنی بود، قبلا خبر به قریش رسیده بود . پیغمبر در نزدیكی‌هی مكه اطلاع یافت كه قریش، زن و مرد و كوچك و بزرگ، از مكه بیرون آمده و گفته‌اند: (به خدا قسم كه ما اجازه نخواهیم داد كه محمد وارد مكه شود.) با این كه ماه، ماه حرام بود، اینها گفتند ما در این ماه حرام می جنگیم. از نظر قانون جاهلیت هم كار قریش بر خلاف سنت جاهلیت بود. پیغمبر تا نزدیك اردوگاه قریش رفت و در آنجا دستور داد كه پایین آمدند. مرتب رسول‌ها و پیام رسانها از دو طرف مبادله می شدند. ابتدا از طرف قریش چندین نفر به ترتیب آمدند كه تو چه می خواهی و بری چه آمده‌ی؟ پیغمبر فرمود من حاجی هستم و بری حج آمده‌ام، كاری ندارم، حجم را انجام می دهم، برمی گردم و می روم. هر كس هم كه می آمد، وضع اینها را كه می دید می رفت به قریش می گفت: مطمئن باشید كه پیغمبر قصد جنگ ندارد. ولی آنها قبول نكردند و مسلمین (و خود پیغمبر اكرم هم) چنین تصمیم گرفتند كه ما وارد مكه می شویم ولو این كه منجر به جنگیدن شود، ما كه نمی خواهیم بجنگیم، اگر آنها با ما جنگیدند با آنها می ‌جنگیم . (بیعت الرضوان) در آنجا صورت گرفت. مجددا با پیغمبر بیعت كردند بری همین امر، تا این كه نماینده‌ی از طرف قریش آمد و گفت كه ما حاضریم با شما قرارداد ببندیم . پیغمبر فرمود: من هم حاضرم . پیغام‌هایی كه پیغمبر می داد پیغام‌هی مسالمت آمیزی بود. به چند نفر از این پیام رسانها فرمود: ویح قریش (12) اكلتهم الحرب؛ وی به حال قریش، جنگ اینها را تمام كرد. اینها از من چه می خواهند؟ مرا وا بگذارند با دیگر مردم، یا من از بین می روم، در این صورت آنچه آنها می خواهند به دست دیگران انجام شده، و یا من بر دیگران پیروز می شوم كه باز به نفع اینهاست، زیرا من یكی از قریش هستم، باز افتخاری بری اینهاست فایده نكرد. گفتند قرارداد صلح می بندیم . مردی به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرارداد صلح بستند كه پیغمبر امسال برگردد و سال آینده حق دارد بیاید اینجا و سه روز در مكه بماند، عمل عمره‌اش را انجام دهد و بازگردد .

همین كه این قرارداد صلح را بستند و بعد مسلمین آزادی پیدا كردند و آزادانه می توانستند اسلام را تبلیغ كنند، در مدت یك سال یا كمتر، از قریش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بیست سال مسلمان نشده بود. بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمین چرخید كه مفاد قرارداد خود به خود از طرف خود قریش از بین رفت و یك شور عملی و معنوی در مكه پدید آمد.

-سهیل بن عمرو یك پسر داشت كه مسلمان و در جیش مسلمین بود. این قرارداد را كه امضا كردند، پسر دیگرش دوان دوان از قریش فرار كرد و آمد نزد مسلمین . تا آمد، سهیل گفت قرارداد امضا شده، من باید او را برگردانم. پیغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو، خداوند بری شما مستضعفین هم راهی باز می كند. این بیچاره مضطرب شده بود، داد می كشید و می گفت: مسلمین! اجازه ندهید مرا ببرند میان كفار كه مرا از دینم برگردانند. مسلمین هم عجیب ناراحت بودند و می گفتند: یا رسول الله! اجازه بده این یكی را دیگر ما نگذاریم ببرند. فرمود: نه، همین یكی هم برود .

-داستان شیرینی نقل كرده‌اند كه مردی از مسلمین به نام ابوبصیر كه در مكه بود و مرد بسیار شجاع و قویی هم بود فرار كرد آمد به مدینه . قریش طبق قرارداد خودشان دو نفر فرستادند كه بیایند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرارداد باید این را ببریم . حضرت فرمود: بله همینطور است. هر چه این مرد گفت: یا رسول الله! اجازه ندهید مرا ببرند، اینها در آنجا مرا از دینم برمی گردانند، فرمود: نه، ما قرارداد داریم و در دین ما نیست كه بر خلاف قرارداد خودمان عمل بكنیم، طبق قرارداد تو برو، خداوند هم یك گشایشی به تو خواهد داد. رفت او را تقریبا در یك حالت تحت الحفظ می بردند. او غیر مسلح بود و آنها مسلح بودند. رسیدند به ذوالحلیفه، تقریبا همین محل مسجدالشجره كه احرام می بندند و تا مدینه هفت كیلومتر است. در سایه‌ی استراحت كرده بودند. یكی از آن دو شمشیرش در دستش بود. این مرد به او گفت: این شمشیر تو خیلی شمشیر خوبی است، بده من ببینم. گفت بگیر. تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت، نفر دیگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدینه. تا آمد، پیغمبر فرمود مثل این كه خبر تازه‌ی است؟ بله، رفیق شما رفیق مرا كشت . طولی نكشید كه ابوبصیر آمد. گفت: یا رسول الله! تو به قراردادت عمل كردی . قرارداد شما این بود كه اگر كسی از آنها فرار كرد تو او را تسلیم بكنی، و تو تسلیم كردی، پس كاری به كار من نداشته باشید . بلند شد رفت و در كنار دریی احمر، نقطه‌ی را پیدا كرد و آنجا را مركز قرار داد. مسلمینی كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همین كه اطلاع پیدا كردند كه پیغمبر كسی را جوار نمی دهد ولی او رفته در ساحل دریا و آنجا نقطه‌ی را مركز قرار داده، یكی یكی رفتند آنجا. كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتی تشكیل دادند. قریش دیگر نمی توانستند رفت و آمد بكنند. خودشان به پیغمبر نوشتند كه یا رسول الله! ما از خیر اینها گذشتیم، خواهش می كنیم به آنها بنویسید كه بیایند مدینه و مزاحم ما نباشند، ما از این ماده قرارداد خودمان صرف نظر كردیم، و به همین شكل صرف نظر كردند .

به هر حال این قرارداد صلح بری همین خصوصیت بود كه زمینه روحی مردم بری عملیات بعدی فراهم‌تر بشود، و همین طور هم شد، مسلمین بعد از آن در مكه آزادی پیدا كردند، و بعد از این آزادی بود كه مردم دسته دسته مسلمان می شدند، و آن ممنوعیت‌ها به كلی از میان برداشته شده بود .


فتح مكه

در سال هشتم هجرت، پیغمبر اكرم مكه را فتح كرد، فتحی بدون خونریزی .

فتح مكه بری مسلمین یك موفقیت بسیار عظیم بود چون اهمیت آن تنها از جنبه نظمی نبود، از جنبه معنوی بیشتر بود تا جنبه نظمی . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود. قهرا قسمت‌هی دیگر تابع مكه بود و به علاوه یك اهمیتی بعد از قضیه عام الفیل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پیدا كرده بود . بعد از این قضیه این فكر بری همه مردم عرب پیدا شده بود كه این سرزمین تحت حفظ و حراست خداوند است و هیچ جباری بر این شهر مسلط نخواهد شد. وقتی پیغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس این امر دلیل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضی است. به هر حال این فتح خیلی بری مسلمین اهمیت داشت. مسلمین وارد مكه شدند. مشركین هم در مكه بودند. تدریجا از قریش هم خیلی مسلمان شده بودند.

یك جامعه دوگانه‌ی در مكه به وجود آمده بود، نیمی مسلمان و نیمی مشرك. حاكم مكه از طرف پیغمبر اكرم معین شده بود یعنی مشركین و مسلمین تحت حكومت اسلمی زندگی می کرد ند. بعد از فتح مكه مسلمین و مشركین با هم حج كردند با تفاوتی كه میان حج مشركین و حج مسلمین وجود داشت. آنها آداب خاصی داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد ... .


برائت از مشركین

حج یك سنت ابراهیمی است كه كفار قریش در آن تحریف‌هی زیادی كرده بودند. اسلام با آن تحریف‌ها مبارزه كرد. پس یك سال هم به این وضع باقی بود. سال نهم هجری شد در این سال پیغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموریت داد كه از مدینه برود به مكه و سمت امیرالحاجی مسلمین را داشته باشد، ولی هنوز از مدینه چندان دور نشده بود كه جبرئیل بر رسول اكرم نازل شد (این را شیعه و سنی نقل كرده‌اند) و دستور داد پیغمبر، علیعلیه السلم علیه السلام.

علیعلیه السلام .

یكی از بدعت‌هایی كه قریش به وجود آورده بودند این بود كه به مردم غیر قریش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند، باید از ما لباس عاریه كند یا كرایه كند، و اگر كسی با لباس خودش طواف می کرد می گفتند این لباس را تو باید اینجا صدقه بدهی یعنی به فقرا بدهی. زورگویی می کرد ند. یك سال زنی آمده بود بری حج و می خواست با لباس خودش طواف بكند . گفتند این كار ممنوع است. باید این لباس را بكنی و لباس دیگری را در اینجا تهیه بكنی. گفت بسیار خوب، پس لخت و عور طواف می كنم. گفتند مانعی ندارد. آن وقت بعضی‌ها كه نمی خواستند با لباس قریش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند، لخت و عور دور خانه كعبه طواف می کرد ند .

جزء اعلام‌ها این بود كه طواف لخت و عریان ممنوع شد، هیچ كس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و این حرف مهملی هم كه قریش گفته‌اند باید از ما لباس كرایه كنید غلط است. این هم كه اگر كسی با لباس احرام خود یا غیر لباس احرام (لباس احرام را شرط نمی دانستند) طواف كرد باید آن را بدهد به فقرا، لازم نیست، باید نگه دارد بری خود .

به هر حال امیرالمؤمنین آمد و مكرر در مكرر و در جاهی مختلف این اعلام را به مردم ابلاغ كرد. نوشته‌اند آنقدر مكرر می گفت كه صدی علیعلیه السلم علیه السلام .

یك اختلافی میان شیعه و سنی در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن این كه اهل تسنن بیشترشان به این شكل تاریخ را نقل می كنند كه پس از آن كه وحی خدا به رسول اكرم رسید كه این سوره را یا باید خودت ابلاغ كنی یا كسی از خودت، و پیغمبر علی علیه السلم علیه السلم علیه السلام .


حجة الوداع

حجة الوداع (13) آخرین حج پیغمبر اكرمصلی الله علیه و آله .

بعد می فرماید: الست اولی بكم من انفسكم؟ (اشاره به آیه قرآن است كه: النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم آیا من حق تسلط و ولایتم بر شما از خودتان بیشتر نیست؟ همه گفتند بلی یا رسول الله. حضرت فرمود: من كنت مولاه فهذا علی مولاه . این حدیث هم مثل حدیث ثقلین داری اسناد زیادی است .

پی‌نوشت‌ها:

1-كسانی كه مشرف شده‌اند می دانند اطراف مكه همه كوه است.

2-ترجمه فارسی، ج 11 / ص 14 .

3-پروفسور ماسینیون، اسلام شناس و خاورشناس معروف، در كتاب سلمان پاك، در اصل وجود چنین شخصی، تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او، تشكیك می كند و او را شخصیت افسانه‌ی تلقی می ‌نماید، می گوید: بحیرا سرجیوس و تمیم داری و دیگران كه در پیرامون پیغمبر جمع كرده‌اند اشباحی مشكوك و نایافتنی‌اند.

4-تاریخ یعقوبی، ج 2 / ص 69 .

5 -سوره شعرا/ آیه 214 .

6-ماه‌هی ذی القعده، ذی الحجه و محرم چون ماه حرام بود، ماه آزاد بود یعنی در این ماه‌ها همه جنگ‌ها تعطیل بود، دشمنان از یكدیگر انتقام نمی گرفتند و رفت و آمدها در میانشان معمول بود. در بازار عكاظ جمع می شدند و حتی اگر كسی قاتل پدرش را كه مدت‌ها دنبالش بود پیدا می کرد ، به احترام ماه حرام متعرضش نمی شد.

7-سوره توبه/ آیه 40 .

8 -سوره حشر/ آیه 9 .

9-نوار مذكور در دست نیست ولی خلاصه داستان به نقل اهل سنت این است كه عایشه همسر پیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یك غزوه، در یكی از منزل‌ها بری قضی حاجت داخل جنگلی شد، در آنجا طوق (روبند) او به زمین افتاد و مدتی دنبال آن می گشت و در نتیجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله بری جمع آوری از راه ماندگان حركت می ‌كرد، با تأخیر وارد مدینه شد. به دنبال این حادثه منافقین تهمت‌هایی را علیه همسر پیامبر شایع كردند .

10-مثلا یك وقتی شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضی‌ها شایع است، یك وقتی دیدم یك كسی می گفت: این فلسطینی‌ها ناصبی هستند. ناصبی یعنی دشمن علیعلیه السلام . ناصبی غیر از سنی است. سنی یعنی كسی كه خلیفه بلافصل را ابوبكر می داند و علیعلیه السلام را خلیفه چهارم می داند و معتقد نیست كه پیغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب كرده است. می گوید پیغمبر كسی را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند. سنی بری امیرالمؤمنین احترام قائل است چون او را خلیفه چهارم و پیشوی چهارم می داند، و علی را دوست دارد. ناصبی یعنی كسی كه علی را دشمن می دارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی كافر است، نجس است. ما با ناصبی نمی توانیم معامله مسلمان بكنیم . حال یك كسی می آید می گوید این فلسطینی‌ها ناصبی هستند. آن یكی می گوید. این به آن می گوید، او هم یك جی دیگر تكرار می كند، و همین طور. اگر ناصبی باشند كافرند و در درجه یهودی‌ها قرار می گیرند. هیچ فكر نمی كنند كه این، حرفی است كه یهودی‌ها جعل كرده‌اند. در هر جایی یك حرف جعل می ‌كنند بری این كه احساس همدردی نسبت به فلسطینی‌ها را از بین ببرند. می دانند مردم ایران شیعه‌اند و شیعه دوستدار علی و معتقد است هر كس دشمن علی باشد كافر است، بری این كه احساس همدردی را از بین ببرند، این مطلب را جعل می ‌كنند. در صورتی كه ما یكی از سال‌هایی كه مكه رفته بودیم، فلسطینی‌ها را زیاد می دیدیم، یكی از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چیست؟ بعد گفت من شیعه هستم، این رفقایم سنی‌اند. معلوم شد داخل اینها شیعه هم وجود دارد. بعد خودشان می گفتند بین ما شیعه و سنی هست. شیعه هم زیاد داریم. همین لیلا خالد معروف شیعه است. در چندین نطق و سخنرانی خودش در مصر گفته من شیعه‌ام . ولی دشمن یهودی یك عده مزدوری را كه دارد، مأمور می كند و می گوید: شما پخش كنید كه اینها ناصبی‌اند. قرآن دستور داده در این موارد اگر چنین نسبت‌هایی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتین می گویند، شنیدید وظیفه‌تان چیست.

11-نهج البلاغه، خطبه 150 .

12- ویح همان وی است كه ما می ‌گوییم اما وی در حال خوش و بش . در عربی یك ویل داریم و یك ویح . ما در فارسی كلمه‌ی بجی ویح نداریم . وقتی می گویند ویلك، این در مقام تندی و شدت است. وقتی می گویند و یحك، این در مقام خوش و بش و مهربانی است.

13 -حجة الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ایشان رخ داده است. وفات حضرت رسول در بیست و هشتم صفر یا به قول سنی‌ها در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذی الحجة به غدیر خم رسیده‌اند. مطابق آنچه كه شیعه می گوید حادثه غدیر خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روی داده و مطابق آنچه كه سنی‌ها می گویند این حادثه دو ماه و بیست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است .

14-سوره مائده/ آیه 67 .منبع:تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری - جلد اول

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
غدیر در کلام چهارده نور

غدیر در کلام چهارده نور

غدیر در کلام چهارده نور
در غدیر چه گذشت ؟

در غدیر چه گذشت ؟

در غدیر چه گذشت ؟
علی از حماسه غدیر می گوید

علی از حماسه غدیر می گوید

علی از حماسه غدیر می گوید
راویان غدیر

راویان غدیر

راویان غدیر
UserName