• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2621
  • چهارشنبه 1385/7/5
  • تاريخ :

فوتبال پشت خاکریز اول


درگیری خانه به خانه، به گمرک خرمشهر رسید. خانه های سازمانی خرمشهر، سنگر اول بچه های جنوب بود. غلام کویتی پور از پله های آهنی داخل حبات خانه ای نزدیک گمرک به سرعت بالا رفت. نرده های کنار پله ها را گرفت و جهید روی پشت بام و روبه رو را نگاه کرد. ستون دود پشت ساختمان گمرک، نشان از درگیری داشت. بچه محل قدیمی، دروازه بان تیم نیامده بود بالا. غلام سرش را خم کرد و پایین را نگاه کرد؛ هی! سی فیسش( بهش نگاه کن)! کا! وسط درگیری؟ اینجا بکش بکشه. تو وایستادی داری مجله ورزشی می خونی؟ اینجام فوتبالو ول نمی کنی؟

- ها بیا ببین چه عکس هایی داره! عجب کیفیتی! از اون فوتبالا که خوشم می یاد.

- بابا! خونه مردمه، شاید راضی نباشن!

- آدرسشو می نویسم، بعد جنگ می یام مجله هاشونو قرض می گیرم.

گودرزی سری به بیرون چرخاند. به عقب نگاه کرد. خواست که برگردد عقب. غلام پایین آمد. صدایش کرد. جوابی نشنید. از جوانان محله پرسید: این گودرزی رو ندیدین؟

- ها! یه خمپاره خورد جلو پاش؛ بردنش!

قبل از اینکه به بیمارستان برسه، تمام کرده بود.

فوتبال، اگرچه با آغاز جنگ، الویت خود را از دست داده بود اما بدون شک یکی از مناسبترین تفریحات آنهایی بود که جبهه و خاکریز و جنگ را انتخاب کرده بودند. مسلماً به دلیل گسترش فوتبال در خوزستان، جبهه جنوب سهم بیشتری در «فوتبال جنگ» به خود اختصاص داده بود؛ فوتبال در استادیوم های مخروبه، خیابان ها، پادگان ها و زمین های خاکی اطراف شهر.


اسلحه و گرمکن برزیل

غروب شهر، مثل غروب قبرستان بود. جوانان شهر با کاهش حجم آتش طرفین به خانه ها باز می گشتند. عده ای هم به پادگان های اضطراری شهر؛ حس خفه ای داشت. مرگ رو توی هر محله حس می کردی.

تنها توپ دولایه و تیر دروازه های کوچک برای بچه های جنوب مانده بود. کتانی چینی را پا می کردند، گرمکن برزیلی را می پوشیدند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده؛ می افتادند به جان توپ و تا می خورد، دریبل می زدند. جهان آرا فرماده سپاه خرمشهر که می آمد، به احترامش توپ را جمع می کردند. بعضی ها هم نه، نمی شد به همین راحتی توپ را از پاهایشان جدا کرد؛ آقاجان جمع نشین، کل شهر، سیبل دیده بانیه. راحت جمعیت رو می زنن.


تاکتیک جنگی با توپ فوتبال

آن طرف، به فاصله 17،18 کیلومتر در شهر آبادان هم وضعیت به همین منوال بود؛ «صبح ها می جنگیدیم، رو به غروب حجم آتیش هم کم می شد. بین دو طرف، استراحت کاذبی برقرار بود. همین وقت ها نوبت فوتبال می شد. توپ را برمی داشتیم، می رفتیم استادیوم نفت (تختی آبادان)، علی نکویی از فوتبالیست های قدیمی صنعت نفت مانده بود در شهر برای جنگ، مثل خیلی های دیگر؛ «صبح قرار می ذاشتیم برای عصر اما تضمینی نبود که عصری، همه بچه ها زنده باشن.»

یکی از روزهای محاصره آبادان، مثل همیشه جوانان شهر به دو تیم تقسیم شدند. قرار بود استادیوم تختی آبادان محل برگزاری بازی دوستانه ای باشد. توپ که به میانه زمین رسید، خبر آوردند عراقی ها از شاه آباد (منطقه ای در شمال غرب آبادان) وارد شهر شده اند؛ « وقت عوض کردن لباس نبود. با شورت و لباس ورزشی دویدیم به سمت شاه آباد. تنها اسلحه مون یه ژ-3 بود. توپ رو زده بودیم زیر بغلمون». درست بود؛ یک تانک مهاجم و چند سرباز اسکورت پشت سرش؛ « رفتیم سمت تانک. نمی دونم چی شد که فرمانده و سربازانی عراقی خودشون رو اسیر کردن. به یکی از بچه ها گفتم بپرس چرا خودشون رو اسیر کردن. فرمانده جواب داد که وقتی ما را با لباس های ورزشی دیدن، فکر کردن تاکتیک جدید جنگی ماست.»

فرمانده عراقی تا چند ساعت باور نمی کرد جوانان آبادانی تنها یک ژ-3 همراه داشتند. علی نکویی و دوستانش رفتند بالای تانک و یک عکس نظامی- ورزشی یادگاری گرفتند.


فوتبالیست ها شهید شدند

با آزاد سازی خرمشهر و شکست حصر آبادان، جوانان جبهه ها که حالا از تمام کشور نماینده ای پشت خاکریزها داشتند، تصمیم گرفتند برای افزایش روحیه شان یک بازی دوستانه بین یگان های مختلف برگزار کنند. این رقابت ها در استادیوم تختی آبادان برنامه ریزی شده بود؛ منتخب رزمندگان خرمشهر. به دلیل گرمای هوا، زمان برگزاری رقابت، ساعت 6 بعدازظهر تعیین شده بود؛ « ما آماده بودیم. ساعت 6 شد. اونا نیومدن. شش و ربع شد. نیومدن. داشتیم آماده می شدیم بریم مقر که یک دفعه اونا رسیدن. وقتی ازشون دلیل دیر اومدنشون رو پرسیدیم، گفتن: داشتیم می اومدیم. نزدیک هتل کاروانسرا یه خمپاره خورد نزدیک مینی بوس. 3-2 نفر از بچه ها شهید شدن و یکی دو تا هم زخمی.» بازیکنان منتخب خرمشهر به فکر به هم زدن مسابقه نبودند اما با کمبود یار مواجه شدند؛ « برای ما ورزش خیلی مهمه. برگشتیم خرمشهر، یار جمع کنیم و برگردیم. به خاطر همین دیر شد.»


فوتبال روی خط جنگ

پس از سال 1361، فوتبال جای خود را در میان رزمندگان، بیش از گذشته باز کرد. در شرایط عادی و اغلب سال های جنگ، فصل های گرما خاص درگیری و حملات غرب کشور و مناطق معتدل تر بود. در این مدت جبهه جنوب در استراحت جنگی به سر می برد. فصل های سرما نیز شرایط، برعکس می شد؛ یعنی جنگ، بیشتر به مناطق جنوبی کشور گسترش می یافت. در دوره های استراحت جنگی یا فواصل میان عملیات، پادگان ها محل برگزاری رقابت های دوستانه فوتبال بود. با تخریب اغلب زمین های خاکی و چمن، بیشتر بازی های فوتبال روی آسفالت و با دو گل کوچک انجام می شد. خیابان های پادگان دو کوهه که کمی عقب تر از خط مرزی و جنگی محسوب می شد، محل برگزاری بازی های دوستانه بسیاری بود؛ « توپ دولایه پلاستیکی بود و یک جفت کتانی چینی. البته بعضی ها هم آدیداس می پوشیدن اما کمتر بود. وقتی فوتبال شروع می شد، کری خوندن هم طبیعی بود. برای همدیگه کری می خوندیم. خب پرسپولیسی- استقلالی هم بودیم ولی سعی می کردیم خیلی قرمز و آبیش نکنیم.»

پادگان های ابوذر(سر پل ذهاب) و شهرک آناهیتا (کرمانشاه) هم در فصل های گرم سال، رزمندگان فوتبالیست را تجربه می کردند. بهزاد کتیرایی- رئیس سابق حراست تربیت بدنی- سابقه حضور 8 ساله در جنگ را داشت: بین گردان عمار و حمزه لشگر 27 محمد رسول الله(ص) کری خواندن شدیدتر بود.


جنگ، مقدم تر از فوتبال

شاید گرمای فوتبال در جبهه ها را بتوان به حضور بخش های مختلف اداری- خدماتی شهرها نسبت داد؛ سازمان هایی مثل آب، برق، مخابراتف آتش نشانی و ... در هر حال در شهر حضور داشتند. اغلب این نهادهای دولتی، زمین های فوتبال مخصوص به خود داشتند و کارکنان شان، اوقات بیکاری شان را در آنجا سپری می کردند؛ کویتی پور می گوید: « تیم سپاه خرمشهر رو تشکیل دادیم برای یه بازی دوستانه با شهرداری خرمشهر که مقرشان بین آبادان و خرمشهر بود؛ یه تیم کاملاً جوون و آنها حداقل 8-7 نفر ریش سفید داشتن. بازی شروع شد. دقیقه 1 بازی ما گل خوردیم. من نوک حمله بازی می کردم. هر کاری می کردیم، گل نمی خوردن. دفاعشون خیلی حسابی بود. خلاصه هوا گرگ و میش شده بود. آخر بازی بود که یه توپ رسید به من. استپ سینه کردم و یه قیچی زدم که هزار بار دیگه توپ را می دادن، نمی تونستم به اون زیبایی بزنم. توپ چسبیده بود به تور. خب اون موقع که دروازه ها تور نداشت اما دروازه های زمین آتش نشانی، داشت. این گل حسابی زیبا شد. بلند شدم. همه دویدن طرفم . خوشحالیمون که تموم شد، برگشتم قیافه اونا رو ببینم. دیدم هیچکدومشون توی زمین نیستن. از بقیه پرسیدم اینها خجالت زده شدن، رفتن؟ بچه ها بهم حالی کردن که وقتی گل می زدم، یک نقطه شهر رو عراقی ها زدن، اونا هم بر حسب عادت و وظیفه بدون در نظر گرفتن بازی، دویدن سمت ماشین های آتش نشانی.»


فوتبالیست رزمنده

محمد پنجعلی از فوتبالیست هایی بود که مدام بین تهران و مناطق جنگی در رفت و آمد بود. بازیکن پرسپولیس و تیم ملی، هر بار که به منطقه می رفت، به آتش کری استقلالی و پرسپولیسی رزمندگان هیزم می ریخت؛« بچه ها خیلی خوشحال می شدن. خب کری هم بود اما با من کری نمی ذاشتن؛ بین خودشون شدید می شد. غیر از منم حاج محمد کوثری در جبهه بود؛ همبازیم توی ابومسلم. اون روزا حاج محمد فرمانده بود و ما سرباز.»


رقابت بسیج و سپاه

اما سال های پایانی جنگ رقابت های فوتبال شکل جدی تری به خود گرفت. رقابت های استانی فوتبال برگزار شد و بسیج و سپاه هم هر از گاهی تیم تشکیل می دادند و به مسابقات می رفتند. البته خیلی زود هم برمی گشتند؛ کویتی پور می گوید: « خب ما که حرفه ای فوتبال بازی نمی کردیم».

اما بسیج و سپاه، دو تیم جداگانه تشکیل داده بودند؛ بسیج قوی تر بود. بار اول که دو تیم بازی کردند، سپاه موفق شد تیم بسیج را شکست دهد اما دو بار بعدی، این بسیج بود که از سد تیم سپاه گذشت. البته با پایان یافتن جنگ، هیچ گاه رقابت این دو تیم به عدد 4 نرسید. کری خواندن بین بسیجی ها و کادر سپاه، وسط بازی فوتبال در طول بازی ها ادامه داشت.


محمد پنجعلی

اواسط جنگ، محمد پنجعلی با هماهنگی، چند کامیون را به حوالی منیریه (بورس لوازم ورزشی) می برد. از همان مغازه اول شروع می کند. دور می چرخد و از هر مغازه برای رزمنده ها لوازم ورزشی هدیه می گیرد. مردم و مغازه دارها وقتی می فهمند قرار است وسایل به بچه های جبهه برسد، دست و دلبازی به خرج می دهند. کامیون ها پر می شوند. پنجعلی از غرب کشور دوره می چرخد و به هر پادگانی که می رسد، چند بسته ورزشی می دهد؛ توپ، تور والیبال و فوتبال، کتانی، میز پینگ پنگ، لباس ورزشی و .... خودش می گوید: بعد عملیات، بچه ها چند وقتی بیکار می شدند، خیلی بیکار. خب تنها تفریح شان هم ورزش بود. نمی شد که همه بیایند مرخصی. می ماندند و ورزش می کردند. نمی دانید! وقتی وسایل ورزشی را به گردان ها و یگان ها می رساندیم، چهره بچه ها آنقدر شادمان می شد که قابل قیاس با هیچ پاداشی نبود.


علی نکویی

رزمندگان وسط زمین خاکی دنبال توپ فوتبال می دویدند. آنها به خوبی می دانستند تفاوت سوت داور و سوت خمپاره و موشک و راکت چیست. یکی از همین بازی ها بود. صدای سوت آمد. همه، خیز برداشتند روی زمین. چند لحظه ای همه روی زمین درازکش افتاده بودند اما یکی آن وسط نه نشست و نه خیز برداشت. او ایستاد. همین که دیگران دراز کشیدند، او به سمت توپ دوید. توپ را گرفت و از همانجا شوت زد. توپ به تور دروازه چسبید. همه بلند شدند. عصبانی به سمت داور خیز برداشتند. همبازی ها باورشان نمی شد گل قبول شده باشد اما داور با سوت و اشاره دست، وسط زمین را نشان داد. بازیکنان حریف می گفتند: بابا جان! ما خیز رفتیم. بازی قطع بود. داور مستاصل ایستاده و علی نکویی را نگاه کرد. او گل را پذیرفته و گفت: در هیچ کجای قوانین فیفا این مورد ذکر نشده. یادش به خیر؛ علی نکویی هم چند وقت پیش به خاطر شیمایی و سرطان رفت.


قاسم گودرزی

شاید خیلی ها اسمش را هم ندانند. آنها که سن شان کمتر است که هیچ و شاید بچه های جبهه هم یادشان نیاید. قاسم گودرزی از همان « گل کوچیک» بازان حرفه ای بود. فوتبالش حرف نداشت؛ یکی از همان رزمندگان معروف گردان عمار پادگان دو کوهه. یک بار با یک پا رفته بود روی زمین. وقتی رسیده بود بیمارستان، پایش را از زیر زانو قطع کردند و یک نمونه پلاستیکی به جایش به او دادند. وقتی برگشت، همه فکر می کردند که دیگر می شود او را دریبل زد اما وقتی برای اولین بار پس از بازگشت، کتانی به پا کرد، همه متوجه شدند او هیچ فرقی نکرده است. پای مصنوعی به اندازه طبیعی اش برای او دریبل زد. دریبل زن قهار خیابان های پادگان دو کوهه سال 1365، وقتی در عملیات کربلای 5 مجروح شد، توسط همرزمانش به آمبولانس رسید. آمبولانس که عقب بازمی گشت، هدف تیر مستقیم تانک قرار گرفت. تنها اجزای کوچکی از او یافت شد، دریبل زن دو کوهه شهید شده بود.


قاسم یدی

بعضی ها ماندند و از شهرشان دفاع کردند. عده ای شهید شدند. شاید در فوتبال یا کلاً ورزش خیلی سرشناس نبودند اما در جنگ سرشناس شدند. تعدادی هم اسیر شدند.

ترزبان بسکتبالیستی بود که اسیر شد. والی هم قهرمان وزنه برداری آسیا بود. او با شروع جنگ به پشت خاکریزها آمد. او ایستاد تا اسیر شد. قاسم یدی هم فوتبالیست خوبی بود. اوایل درگیری های کوچه به کوچه خرمشهر، یک روز به اسارت عراقی ها درآمد.

بچه محل خیلی از رزمندگان خرمشهری، 11 سال تمام در اسارت ماند. او در تمام طول جنگ در اردوگاه های عراق این سو و آن سو می شد. فوتبالیست جوان خرمشهری وقتی به میهن بازگشت دیگر نه ذوقی برایش مانده بود از فوتبال، نه سن و سالش اجازه می داد پا به توپ شود. او هنوز هم هست، اما شاید هیچ وقت به جوانی و آرزوهای فوتبالی اش فکر نکند.

UserName