• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1116
  • يکشنبه 1385/6/26
  • تاريخ :

گفت وگو با زهره حكیمی نویسنده

بعد از خواندن داستان های زهره حكیمی در دو مجموعه بعد از ردیف درخت ها و اهل هیچ جا تصمیم گرفتم گفت وگویم را حول محور زن داستان هایش قرار دهم. گرچه او اعتقاد دارد كه در داستان هایش تنها مسائل زنان نیست كه برجسته است و به مسائل كارگری، بچه ها و حتی فضاهای مردانه نیز پرداخته است اما به نظر من دغدغه ذهنی حكیمی به مسائل زنان برمی گردد. آن هم طیف خاصی از زنان كه بیشتر در فضای داستان هایش قابل لمس به نظر می رسند تا در فضای كلانشهری پیرامونمان.اما او از عهده پرداخت همان زن ها در همان فضاها برآمده و تصویر قابل دركی از بچه ها و زن ها و مسائل روحی شان در محیطی رئالیستی به دست داده است.حكیمی به خوبی از تجربیات سال ها معلمی اش برای خلق داستان هایش بهره گرفته است. بچه هایی كه به بهترین واسطه برای روایت درد زنانی تبدیل شده اند كه هویت شان گاه زیر آوار ظلم تاریخی ای به نام مرد، پدر و شوهر رنگ باخته و به موجودی بی سر و شكل و منفعل استحاله یافته است.

من از وجه مشخصه داستان های شما شروع می كنم. به نظر من بارزترین خصوصیت داستان های شما این است كه مسئله زنان در آنها برجسته شده است، زنانی خاص از این منظر كه گرفتار سنت هستند و این سنت در محدوده خانواده بیشتر مطرح است. دوست دارم كمی راجع به این مسئله صحبت كنیم

اولا من این مسئله را كه بیشتر داستان هایم به این صورت است، قبول ندارم. شاید در مجموعه اول من این حالت بود ولی در مجموعه دوم مسائل عام تر است. مثلا پرداختن به مسائل یك پسر كارگر، مرد كارگر. ولی اینكه می گویید به بعد خانوادگی مسئله پرداخته شده فكر می كنم پایه و اساس همه چیز خانواده است. از خانواده سنت شروع می شود و بعد به اجتماع می آید. اگر ما از پایه اصلاح كنیم

هرچند كه وظیفه داستان اصلاح نیست در واقع از پایه مطرح كنیم، فكر می كنم مسائل دیگر هم باز می شود. جامعه ما هر فشاری به زن می آورد از همان خانواده شروع می شود. اگر خانواده زن را حمایت كند و قوانین حامی زن باشد این اتفاق نمی افتد. در داستان درد، خانواده ای هستند كه پسر می خواهند و فرزند دختر دارند و ظاهر را حفظ می كنند. اگر آن خانواده برخورد اولیه را با پسر به دنیا آمدن بچه چهارم نكند بقیه مسائل به نظر من خودبه خود به طور زنجیروار حل است. بعد هم فكر می كنم این طور هم كه شما می گویید نیست. وقتی ما به مسئله طلاق می پردازیم خانواده از كجا آمده. این یك تاثیر متقابل است. خانواده هم از جامعه تاثیر می گیرد. پدری كه متاسف است از اینكه دخترش كتك می خورد ولی باز نمی خواهد دخترش جدا شود و می گوید باید زندگی كنی، این پدر از كجا به این نتیجه رسیده. پدر می گوید من می دانم تو كتك می خوری ولی من جلو مردم چه كار كنم.

به نظر من اشكالی كه پیش می آید این است كه ما مسائل زنان را فقط محدود به این قضایا می كنیم به نظر من به شكلی این زنان گرفتار مسائل تكراری هستند. آیا واقعا مسائلی كه در این داستان ها مطرح شده مسئله زن امروزی است یا طیف زنانی كه در این داستان ها به آنها نگاه شده واقعا تصویر زن امروز جامعه ما هستند در حقیقت نگاه شما به زن امروز جامعه ما این است

اولا امروز جامعه را باید ببینیم. كدام قشر از جامعه را شما در نظر می گیرید نه. این مشكل یك طبقه ای اصلا نیست. ما جوامع شهرستانی و روستایی داریم. جوامعی داریم كه بسیار سنتی هستند. حتی از یك خیابان هایی در همین تهران كه پایین برویم جامعه واقعا متفاوتی را می بینید. در نتیجه اینكه بگوییم زن امروز ما، كدام زن و كدام خیابان و كدام محله بله، این مشكل خیلی ها هست و مشكل خیلی ها هم نیست. یك مسئله دیگر هم هست كه آن به كمبودهای قوانین می پردازد. مسائلی هست كه به قانون های جامعه برمی گردد.پرداختن به آن هم خیلی فراگیرتر است. در رمانی هم كه الان در حال نوشتن آن هستم روی همین مسئله تاكید دارم. یك سلسله قوانین دست وپاگیر، نه عرف. معتقدم به این جزئیات هم باید توجه كرد. زن امروز ایران را شما زن كدام منطقه می بینید

من زنی كه در داستان ها هست را می گویم. به نظر من زنان در داستان های شما زنان بی شكل و بی تفكری هستند. ذهنیت آنها دیده نمی شود. آنها زنانی هستند در چارچوب خانه و یا اگر در اجتماع هم بررسی شده اند خیلی محصور و جمع و جور است و به معنای اجتماع به شكل عام و گسترده آن نیست. جامعه حول و حوش آنها چند كوچه آن طرف تر و در و همسایه است. زن در برابر موقعیتی است كه خانواده یا مردم محل برایش پیش آورده اند.

یعنی شما می گویید موجود بی شكلی است كه اینها به او شكل داده اند

بهتر است بگویم زنان شكل همدیگر هستند و در موقعیت است كه تعریف می شوند. من احساس می كنم غالب زنانی كه من در این دو مجموعه دیدم زنانی هستند كه با موقعیت های مختلف مواجه می شوند و در همان موقعیت ها هم تعریف می شوند بدون اینكه ذهنیت یا تفكر و خط مشی خاصی داشته باشند.

یعنی می گویید موجودات منفعلی هستند

بله. به نوعی منفعل هستند و فقط در مواجهه با موقعیت ها و حادثه هایی كه با آن مواجه می شوند ناگزیر عكس العمل نشان می دهند.

من این طوری فكر نمی كنم. چون سعی كرده ام زنان داستان ها تلاششان را بكنند. وقتی تلاش می كنند و به نتیجه نمی رسند دو شكل پیش می آید. الان زنان جامعه ما هم همین هستند. وقتی تلاش می كند و به نتیجه نمی رسد فرار می كند و به دبی می رود. نوع برخورد فرق می كند.

من هم همین را می گویم. من می گویم در داستان ها یك موقعیت ایجاد شده كه زنان می آیند و به آن موقعیت تنها یك واكنش نشان می دهند.

در تمام طول تاریخ زنان به موقعیت واكنش نشان دادند. كی دست باز برای انتخاب داشتند. در تمام طول تاریخ مدون زنان به موقعیت واكنش نشان دادند.خیلی محدود بوده زمان ها و زنانی كه توانسته باشند موقعیت را ایجاد كنند. شما دنبال زنی هستید كه موقعیت ایجاد كند من هم دنبال همان زن می گردم. ولی به نظر من برای ایجاد آن زن باید موقعیت را به او نشان بدهی كه تو كجای كار ایستاده ای و تو این هستی. مبحثی در روانشناسی هست كه به آن می گویند سایكو آنالیز. اول روان طرف را برایش باز می كنند و بعد می گویند تو این هستی و از این به بعد این بشو. اعتقاد من این است كه اولا در تمام طول تاریخ زنان موجوداتی بودند كه موقعیت به آنها شكل داده است و دست بازی نداشتند به غیر از تعداد محدودی و یا مقاطع محدودی از تاریخ كه حتی اگر هم این باشد، این اشكال كار نیست. این باز كردن كلاف جلو خود طرف است كه مثلا خانم تو این هستی. حالا خواننده من باید متوجه شود كه این دختر می توانست كار دیگری هم بكند و تازه باید ببینی كه آن كار دیگر را هم آیا می توانسته بكند یا نه. دختری كه در یك جامعه با بافت سنتی پدرش اجازه ازدواج مجدد بعد از فوت شوهرش نمی دهد، من این را نشان داده ام. حالا آن كسی كه می خواند پیش خودش فكر می كند غیر از این راهی كه این دختر رفته، راه دیگری هم وجود داشته كه دیگر آن وظیفه من نیست. من فقط باید نشان بدهم. چه اشكالی دارد كه فقط در یك محدوده باشد ولی باز باید نشان داده شود و باز هم من معتقدم كه از همین جا همه چیز شروع می شود.

شما اشاره به زنان در جوامعی كه هنوز بافت سنتی دارد می كنید و یا زنانی كه شهرستانی هستند منتها شما لوكیشن و مكان و فضای داستان ها را فضای شهری انتخاب كردید. فضای شهری با خانواده های متوسط. خانواده هایی كه در یك طبقه متوسط زندگی می كنند. زنی متوسط كه در تهران زندگی می كند در محله های اصیل تهران، نه حاشیه های تهران كه بگوییم این مسائل وجود دارد. بحث من این است كه نگاه شما به این زن طبقه متوسط است نه زن روستایی و شهرستانی. آیا مسائل زن طبقه متوسط ما اینها است كه گفته اید این است كه مثلا اگر بخواهد شوهر دوم كند، واقعا پدرش اجازه نمی دهد یا آن زن تسلیم این شرایط می شود

اولا راجع به حاشیه ها، حاشیه نشین های شهر تهران بسیار آزادتر و راحت تر هستند از آن بافت سنتی ای كه من نشان داده ام. آنها گروهی مهاجر هستند كه از نظر قیود آزادتر هستند. شما می گویید واقعا پدر این زن این كار را با او می كند خب ممكن است بكند. بله. می كند. من نمی گویم كه این یك اپیدمی است، یك مورد است. حالا من در شكل محدودی آن را نشان داده ام. این افراد محدود هستند. ده نفر آدم در جامعه به این صورت هستند. چه اشكالی دارد كه من راجع به آن ده نفر نوشته ام. این هم كه این زن به این صورت برخورد می كند به نظر من یك نحوه برخورد است. اینكه شما زن شهرستانی را در نظر می گیرید، اولا من یك زن پارتی برو را نشان نداده ام كه این زن در مقابل پدرش كه می گوید حق ازدواج نداری تسلیم می شود. اتفاقا آن بافت خانواده و فضا هماهنگ با این است. مثلا از یك خانواده سطح بالا و حتی تحصیلكرده در داستان نداریم كه اینقدر دست و پایش را جمع كند. اما داستانی دارم به نام صبح خاكستر كه از خانواده بالای متوسط است. مرد مهندسی است كه مرده است و بعد معلوم می شود كه این مرد زن داشته است. شما واكنش آن زن را وقتی نگاه می كنید می بینید اصلا واكنش اش ربطی به واكنش یك زن سنتی ندارد. خیلی از مسائل هم هست كه اصلا بحث سنت و مدرنیته نیست. بحث روانشناسی آدم ها است. زن در داستان سایه سر مادری است كه هیچ وقت بزرگتری بالای سرش نبوده و او حالا كه می خواهد پسرش را زن بدهد با هزار شگرد می خواهد كه پسر را منصرف كند. حتی خودش را هم گول می زند. یك روز می گوید قلبم درد می كند، یك روز در روز خواستگاری گم می شود و... اینها همه متاثر از جامعه نیست. خیلی وقت ها مسائل درونی است كه ممكن است در همه دنیا هم باشد. ممكن است با یك زن اروپایی و یا آمریكایی هم روبه رو شوید كه آنقدر به پسرش وابستگی روانی دارد كه مانع ازدواج او می شود.ولی راجع به سئوالتان من معتقدم اولا فضاهایی را كه نشان داده ام فضاهای ناهمخوانی با آنچه كه گفتم نیست. من یك دختر امروزی را نشان نداده ام كه در مقابل خواهش پدرش سكوت كند. دختری را نشان داده ام كه سنتی است، كارمند نیست. از نظر اقتصادی وابسته است. بابایی است كه به دختر كوچك ترش می گوید در حیاط خانه با روسری راه برو. من این فضا را نشان داده ام و به نظرم فضا با موضوع همخوانی داشته است.

یكی از مسائل دیگری كه در داستان های شما مطرح و پررنگ است، جبرگرایی است. می شود گفت این جبرگرایی در ذهن آدم ها تا آنجا پیش رفته كه باعث می شود جلو عكس العمل هایشان را بگیرد. آدم ها محتوم به سرنوشتی هستند كه برایشان رقم زده شده و درنمونه كوچك تر محكوم به سرنوشتی هستند كه شخصیت های مستبد سنتی برایشان تدارك دیده اند. پدر سنتی و مادر سنتی كه اجازه نمی دهد بچه اش ازدواج كند. فرقی نمی كند. آدم های تك بعدی. پدربزرگ جهاندیده ای كه دنیایش محدود به كوچه و خیابان و فامیل و كاسب هایی می شود كه در همان محدوده محل اقامتش دیده و شناخته و محلی كه در آن بزرگ شده و كسب آبرو كرده و به هیچ قیمتی هم حاضر نیست به خاطر خودسری یكی دیگر از موقعیت هایش را از دست بدهد.

حالا آن زنی كه در این زنجیره نفر آخر واقع می شود بدتر است. چون سرنوشت او را آقاجانش رقم می زند و آزادی هر نوع عملی را از او می گیرد.باز برگشتیم به بحث قبلی كه باز شما معتقد بودید زنان منفعل هستند و من گفتم گیرم كه منفعل باشند. من فقط یك زن منفعل را نشان داده ام. شاید تاثیر این كمتر از آن نباشد كه شما زنی را نشان بدهید كه در مقابل سرنوشت اش قد علم می كند. شاید كسی وقتی با این واقعیت تلخ روبه رو شود فكر كند كه من هم همین هستم یا من همین بابا نباشم من غیر از این برداشت دیگری ندارم.در مورد جبرگرایی هم خود من معتقد هستم خیلی از مسائل زندگی به آن شكل وحشتناك جبر است. هرچند معتقد هستم كه خیلی وقت ها هم قضای آسمان و قوانین و اتفاقات است كه به صورت زنجیروار پیش می آید. رفتارهای دیگران است كه زندگی ما را می سازد. من به این اصل معتقدم كه می گویند اگر پروانه ای در نیمه شمالی بال بزند تاثیرش روی ما هست.

ببخشید منظور من تاثیر متقابل آدم ها است. تاثیر به نوع روابط امروزی بر می گردد كه در واقع تاثیر متقابل نشان داده نشده بلكه این تاثیر یك طرفه است. تاثیر، سایه و اسم یك پدر، شوهر یا یك مادر جبری روی زندگی بقیه و سرنوشت بقیه افتاده است. چون تاثیر متقابل تاثیری است كه آدم ها از همدیگر می گیرند و در بده بستان های ارتباطی عكس العمل های مختلف نشان می دهند كه این یك بعد انسانی به قضیه می دهد. جبرگرایی یك بعدی بودن قضایا است.

من یك كم دورتر را می بینم. به نظرم می آید وقتی من در داستانی پدر را نشانده ام در مرحله بالاتر آن پدر خودش تحت تاثیر چیست. آن مادر، خانواده، برادری كه می گوید اگر تو طلاق بگیری، زن من هم فردا همین كار را خواهد كرد، آنها از چه چیز تاثیر می گیرند . آن دورتر را می بینم. درست است كه این سایه روی سر او است ولی آنها هم تحت تاثیر سایه هایی هستند ولی راجع به جبرگرایی به مفهوم قضای آسمانی این طوری فكر نمی كنم. یك مقدار به قضا و قدر معتقد هستم ولی اینكه هرچیزی جبر به آن مفهوم باشد، نه فكر نمی كنم. من سایه ها را روی همدیگر می بینم. بیشتر هدفم نشان دادن این است كه خانواده ها، هر كدام مان تحت تاثیر نیروی قوی تری از خودمان قرار داریم و تا از اساس درست نشود همین است.

من دلم می خواهد نشان دهم كه خیلی وقت ها زنان ما فشار صد سایه را تحمل می كنند نه فشار یك سایه را. یك پدر ممكن است خودش را تخلیه كند و بگوید چشمت كور، بنشین و زندگی كن ولی زور آن به آن زن می آید. به اعتقاد من پله پله است و روی این پله ها همه مان تحت تاثیر هستیم و در آخرین پله در بیشتر مواقع زن خانواده قرار گرفته است.

منظور من این بود كه در این فضای جبرگرایانه كه ما آدم ها را در آن قرار می دهیم و آدم هایی كه آن طور نگاه می كنند باعث می شود كه بعد دیگری از این قضیه نشان داده نشود. پدر را ما یك بعد خیلی تیره مثل سایه سنگین كه روی خانواده افتاده می بینیم، به خصوص روی زنان خانواده از مادر خانواده بگیرید تا دختر كه یك نسل دورتر از مرد هست. رابطه شان یك رابطه سبك نیست. قضا و قدری دیدن باعث شده كه آدم ها شكل یك بعدی به خودشان بگیرند. یا سیاه سیاه یا سفیدسفید. در صورتی كه اگر ما بعدهای دیگر قضیه را نشان می دادیم هم از آن جبرگرایی صرف كاسته می شد و هم آدم ها مجال عكس العمل های دیگر داشتند.

ممكن است این طوری می بود. شاید باید از آن بعد هم نگاه می كردم. به نظر خودم من سعی كردم با دیالوگ ها و گفت وگوها نشان بدهم كه این دیگرانی هم كه مثل سایه سیاه روی سر دختر هستند خودشان زیر یك سایه سیاه تر ایستاده اند. تلاش من این بوده است. البته یك نكته را هم اینجا بگویم شاید از 40 داستان این دو مجموعه چیزی نزدیك 10 ،12 تایش به مسائل زنان پرداخته است. به مسائل دیگر هم پرداخته ام. مسائل بچه ها، كارگری، جوامع. صحبت من این است كه تلاش من این بود نشان بدهم همه مان تحت تاثیر هم هستیم. شرایطی كه امروز ما داریم از اینجا شروع شده كه ما وقتی با دختران فراری برخورد می كنیم خیلی از آنها مشكل اقتصادی ندارند ولی مثلا نامادری و یا ناپدری داشته اند و فرار كرده اند. مشكلات اقتصادی باعث چنین كارهایی در این آدم ها نشده بلكه فشارهای دیگر است. وقتی در پارك ها و ترمینال ها بگردید هنوز هم سیل اینها سرازیر است. اینها از كجا می آیند. باور كنید مشكل اقتصاد خیلی بعدتر قرار می گیرد. اینكه مثلا كسی را دوست دارند و خانواده موافق نیست. همین چنبره ها است كه بچه های ما را فراری می دهد. این شاید كمی قدیمی تر بوده و یا محدودتر است. شكل بعدی چنین فضاهایی چه می شود

اینكه اشاره كردید به بچه ها هم در داستان شما پرداخته شده، یكی از سئوال های من هم این بود كه نقش بچه ها در داستان های شما پررنگ است. حتی در داستان هایی هم كه مسائل زن مطرح می شود بچه ها راوی های بی طرف هستند و چشمان بینای داستان های شما هستند و درست تر از همه می بینند و وقایع را پیگیری می كنند و نویسنده با خیال راحت روایت را به دست بچه ها می سپرد و باید اعتراف كنم كه بچه ها خوب از پس روایت گری برآمده اند و جزئیاتی را دیده اند كه حتی می تواند این سئوال را پیش بیاورد كه چطور بچه ها اینقدر موشكافانه برخورد می كنند اما چون یك حس جست وجوگری در بچه ها است این به نوعی قابل توجیه است و باعث شده كه خواننده جواب سئوال هایش را از جهت جست وجوگری بچه ها بگیرد.

شما آنقدر خوب حرف های من را زدید كه دیگر حرفی نمی ماند. دقیقا همین است. بچه ها راوی های بی طرف، صادق و راستگو هستند. به نظر من آنچه را كه از زبان بچه می شود گفت به دست هیچ راوی دیگری نباید سپرد و آنچه كه از زاویه دید یك بچه می شود دید از هیچ زاویه دید و منظر دیگری نباید مطرح كرد. اگر داستانی بوده كه آدم دیگری مطرح كرده، جا برای بچه نبوده. اگر امكانش بود بچه ها را برای همه داستان هایم به عنوان راوی انتخاب می كردم. اولا اینكه من سال ها معلم بودم و كاملا با نگاه بچه ها به مسائل آشنا هستم و می دانم كه چقدر دقیق نگاه می كنند. جزئیاتی كه من خودم نمی دیدم هم شاگردانم می دیدند و هم بچه های خودم. در نتیجه بهترین گزینه برای داستان گویی به نظر من بچه ها هستند و روایت را باورپذیرتر می كنند. خواننده ناخودآگاه وقتی از دهان یك بچه گوش می كند به نظرش می آید كه واقعی است و راوی های قابل اعتمادی هستند.

برای اینكه روایت را جذاب می كنند و واقعا هیچ قضاوتی را وارد داستان نمی كنند. فقط تنها چیزی كه شاید بشود گفت این است كه نتوانند مناسبات بزرگترها را به آن شكلی كه در واقعیت جریان دارد ببینند. به هر حال با آن نگاه كودكانه شان بخشی از مناسبات را می بینند و شاید به بخشی از ذهنیت بزرگترها راه نیابند.

چرا می توانند راه یابند. حداقل من سعی كرده ام بچه ها را وارد این مناسبات و ذهنیات در فضای بسیار كودكانه ای بكنم. من در اینجا از این كارهایم واقعا دفاع می كنم. به دلیل اینكه شما كدام یك از داستان هایی را كه با روایت بچه هاست وقتی می خوانید متوجه نمی شوید كه پشت ذهن این بزرگتر چه بوده است. یكی یكی اگر بررسی كنیم من دفاع كامل می كنم.چون می دانم بچه های داستان های من بیشتر از سن شان حرف نمی زنند ولی آنقدر این بچه ها را من چرخانده ام كه آنچه را كه پشت ذهن بزرگترها و عاملان آن واقعه بوده گفتند و دیدند. شما در داستان بی انتها می بینید كه وقتی دختر را برای مرد بیمار به زنی می گیرند، تمام جزئیات گفته شده است. اینكه پشت این اتفاق چه بوده. این طور نبوده كه ما ببینیم یك دختر فقیر را برای مرد مریضی به زنی گرفته اند و چرا من در تمام داستان ها به جزییات پرداخته ام. حتی در داستان آخری پدر از طبقه ای است كه دوستش ندارد و كاملا هم تلاش كرده ام جوری گفته شود كه توی ذوق نزند اینها به عنوان مشكل خود بچه مطرح شده است. فكر نمی كنم اینجا گیر داشته باشد.

كمی وارد بحث ساختاری شویم. قالب داستان های این دو مجموعه رئالیستی است. پایه داستان های شما بر مبنای رئالیسم است و روایت بعضی داستان ها به خوبی در این قالب جواب داده است و كاملا عناصر در آن ساختار رئالیستی جا افتاده. به نظر می رسد كه شما به نوعی در بیان روایت های رئالیستی با آن هوا و حال موفق بودید و واقعا نمی خواهید در كارهای بعدی تجربه های دیگری هم داشته باشید.این نوع ارائه و بیان ممكن نیست خواننده را دچار تكرار در داستان های شما كند

نه. به نظر من هر كسی آن كاری را كه می تواند باید انجام دهد و مردم مسئول این نیستند كه من می خواهم تجربه كنم و تجربیات من را بخوانند. شاید من الان در خلوت خودم بخواهم تجربه هم بكنم و داستان های ذهنی را به اصطلاح داشته باشم كه یكی دو تا هم در همین مجموعه دوم دارم ولی داستان هایی بود كه به نظر خودم درآمده بود. اولا من كلا ذهن بسیار واقع گرایی دارم و به نظرم چرخاندنش به سمت دیگر تا وقتی جوشش درونی نباشد ادا درمی آید. من موافق این نیستم و فكر هم نمی كنم كه خواننده خسته شود. مگر این همه كتاب هایی كه با همین مكتب و سبك داریم خسته كننده است موضوع پرداخت و ارائه است كه خسته می كند.

من سئوالم را جور دیگری مطرح می كنم. دیالوگ و فضاسازی دو تا از عناصر برجسته داستان های شما هستند. این دو متناسب با درونمایه داستان ها است و حتی با معماری ساختمان ها در خیلی از داستان ها تناسب دارد. حوض، اطلسی ها، شمعدانی ها، طاقچه های قدیمی و ... و به یك وحدت ساختاری در خودش رسیده ولی به هر حال آدم دلش می خواهد فضاهای داستانی دیگری را هم تجربه كند و این تكرار داستان ها را شبیه هم كرده. چه راهكاری باید اندیشیده می شد كه این تكرار اتفاق نیفتد

این مسئله در مجموعه اول بود و با شما موافقم صرف نظر از اینكه اشكال است یا حسن. ولی در مجموعه دوم اصلا این فضا نبوده و كار من بسیار متنوع بود. حتی كسانی كه خوانده بودند مردد بودند كسی كه این داستان را نوشته داستان بعدی هم كار او باشد. در مجموعه دوم فضا حتی یك بار هم تكرار نشده است. تا آنجا كه من حضور ذهن دارم فضای تكراری و آدم های تكراری و محیط تكراری نداشتیم. این شاید حالا به نوعی تایید حرف شما است كه من متوجه این مسئله شده ام و آن را برطرف كرده ام.

نیلوفر نیاورانی

UserName