• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1524
  • يکشنبه 1385/6/5
  • تاريخ :

اینبار تو سرنوشت ساختی!

(قسمت اول)


«چیزی که من همیشه در زندان انفرادی با خودم می گفتم این بود که « رجایی !همه اش نباید دیگران سرنوشت باشند و تو آنها را بخوانی. یکبار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار دیگران بخوانند.»

 

محمدعلی رجایی 

من محمد علی رجایی  در سال 1312 در قزوین در خانواده‌ای مذهبی متولد شدم. پدرم شخصی پیشه‌ور بود و در بازار مغازه خرازی داشت. در چهار سالگی او را از دست دادم و مسئولیت اداره زندگی ما به عهده مادر و برادرم افتاد، برادرم در آن موقع 13 سال داشت.

من، طبق معمول به دبستان می‌رفتم؛ درسم را ادامه داده تا موفق به اخذ مدرك ششم ابتدایی شدم. بعد از آن به كار در بازار پرداختم و شاگردی را از مغازه دائی‌ام كه خرازی بود، شروع كردم. حدود 14 سال داشتم كه قزوین را به قصد تهران ترك گفتم، در تهران، ابتدا در بازار آهن فروشان به شاگردی مشغول شدم و مدتی را هم به دستفروشی گذراندم. بعد از مدتی دستفروشی، رفتم به تیمچه «حاجب‌الدوله» چند جایی شاگردی كردم و مجددا به دستفروشی پرداختم كه مصادف شد با دوران حكومت رزم‌آرا. روزی رزم‌آرا تصمیم گرفت كه دستفروشهای سبزه‌میدان را جمع كند و این باعث شد كه بساط كاسبی ما را هم جمع كردند. همان موقع نیروی هوایی با مدرك ابتدایی برای گروهبانی استخدام می‌كرد و من هم با مدرك ششم ابتدایی، برای گروهبانی، وارد نیروی هوایی شدم.


27 سال با آیت الله طالقانی

بعد از مدتی با فدائیان اسلام همكاری می‌كردم و در جلسات آنان شركت داشتم. مصدق هم فعالیتش در همان موقع در اوج بود و ما جذب این شعار فدائیان اسلام شدیم كه می‌گفتند:«همه كار و همه چیز تنها برای خدا» و «اسلام برتر از همه چیز است و هیچ چیز برتر از اسلام نیست» و بالاخره اینكه «احكام اسلام باید مو به مو اجرا شود.»

بعد از 4 سال اول نیروی هوایی كه 28 مرداد اتفاق افتاد و من به همراه عده زیادی از افراد نیروی هوایی تصفیه شدیم و رفتیم به نیروی زمینی، در آن یك سال مبارزه، بچه‌هایی با ما تبعید شده بودند. برای این كه برگردیم به نیروی هوایی، ارتش هم بعد از مدتی ناچار شد بگوید اگر نمی‌خواهید، استعفا بدهید و ما هم بهترین فرصت را دیدیم و استعفا كردیم. مسئله‌ای كه باید عرض كنم، این كه به موازات این حركت، از همان سالی كه به نیروی هوایی آمدم، با آقای طالقانی آشنا شدم و تقریبا هرشب جمعه را در مسجد هدایت بودیم و هر روز جمعه ایشان یك جلسه داشتند در خانی‌آباد، منزل یك نانوایی بود و ما هم در خدمتشان بودیم و می‌توانم بگویم حدود 27 سال از نظر مسائل مذهبی و طرز تفكر و غیره، تحت تعلیم مرحوم طالقانی بودم و فكر می‌كنم از هر كسی به ایشان نزدیك‌ تر بودم.


50 روز در زندان

مهندس بازرگان درماه رمضان ما را دعوت كرد به افطار و نهضت آزادی ایران را اعلام كرد كه ما جزء نفرات اولی بودیم كه در نهضت ثبت نام كردیم.

سپس كم‌كم به عنوان عضو نهضت آزادی در دبیرستان كمال مشغول تدریس بودم. در 11 اردیبهشت سال 1342 شناسایی شدم و به وسیله ساواك در قزوین دستگیر شدم و بعد از دستگیری منتقلم كردند به زندان و 15 خرداد 1342 را من در زندان قزوین بودم كه عده‌ای هم با من در آنجا زندانی شدند در رابطه با 15 خرداد؛ از جمله برادران، امانی بود. پنجاه روز آنجا زندان بودم تا اینكه به قید كفیل از زندان آزاد و بعد از محاكمه تبرئه شدم.


ستاد نماز جمعه

در سال 1346 با دوستانی كه در زندان بودیم. من و آقای فارسی و آقای باهنر، سه نفری یك تیم شدیم و بقایای هیات موتلفه را اداره می‌كردیم.

بسیاری از این برادران كه ستاد نماز جمعه را تشكیل می‌دهند آن موقع جزء سرشاخه‌های هیات موتلفه بودند كه بنده‌ هم به نام مستعار امیدوار در آن جلسات شركت داشتم. جلساتی داشتیم تا اینكه كم‌كم برادران از زندان بیرون آمدند. كم‌كم یك سازمان جدید به وجود آمد، برای این كه یك پوشش اجتماعی داشته باشد و كار سیاسی هم بكند به نام بنیاد رفاه و تعاون اسلامی نامیده شد.

آقای فارسی رفت خارج؛ سریك سال، قرار شد كه من بروم كارهای آقای فارسی را ارزیابی كنم و اطلاعاتی بدهم و بگیرم و برگردم، پس مردادماه 1350 رفتم به خارج, اول پاریس بعد تركیه، بعد سوریه؛ و آقای فارسی هم آمد سوریه و ما همدیگر را آنجا دیدیم.


شكنجه در زندان

با اكثر بنیانگذاران سازمان مجاهدین از دوره دانشگاه و بعدها هم در جلسات مسجد هدایت كه پای تفسیر آقای طالقانی بودیم. آشنا شده بودم.در سال 47 یكبار سعید محسن برای عضوگیری به من مراجعه كرد ولی به علت اختلافاتی كه در برداشتمان نسبت به مبارزه داشتیم، من موافقت نكردم به عضویت این سازمان درآیم، منتهی شرعا تعهد كرده بودم كه تماس را به هیچ‌كس نگویم . شهید رجایی چون رابطه‌ای نزدیك با مبارزات اسلامی روحانیت داشت و به خصوص در جلسات شهید بهشتی شركت می‌كرد و در رابطه با سازمان مجاهدین هم بود، در آذرماه 1353 دستگیر شد و زیر شكنجه قرار گرفت.

ساواك خیلی انتظار داشت كه از من اطلاعات زیادی به دست بیاورد. آن سال كه من كمیته را می‌گذراندم، واقعا جهنمی بود كه بیست روز تمام مرا می‌زدند و هیچ مسئله‌ای را هم عنوان نمی‌كردند و فقط اظهار می‌كردند كه «حرف بزن» یا اینكه روزها چندین ساعت سرم را به پنجه‌هایم به حالت ركوع می‌بستند و اظهار می‌كردند كه درجا بزنم و اینكه صلیب می‌كشیدند و می‌بستند و آویزان می‌كردند تا اینكه صحبت كنم. ما هم روزها و شبها كتك می‌خوردیم و 14 ماه این مسئله طول كشید.

یكی از روزهای ماه رمضان، درست نیمه ماه رمضان بود، تولد امام حسن (ع) من را یك روز ساعت 8 بردند تاساعت یك بعدازظهر كه هنگام برگرداندن حالم طوری بود كه مرا كشان،كشان به سلولم آوردند. آن روز یكی از روزهای خیلی خوب زندگی من بود و خیلی خوشحال بودم كه روزه هستم و شكنجه می‌شوم.یادم هست كه در اتاق شكنجه و یا در سلولم بیشتر اوقات آیه «یا منزل السكینه فی قلوب المومنین» را تكرار می‌كردم. وقتی شكنجه می‌شدم، مجبورم می‌كردند كه برروی پاهای تاول زده بدوم. آنجا قسمتهایی از دعا را كه "قوعلی خدمتك جوارحی" .... این قسمت‌های دعا را تكرار می‌كردم.

اردیبهشت و خرداد 57 را به صورت تبعیدی در زندان عادی به سر می‌بردم ( به جرم اقامه نماز جماعت) و آنجا هم برای ما یك كلاس بود و تجربیاتی هم در آنجا اندوختیم. در آبان 1357 روز عید غدیر در سایه مبارزات مردم مسلمان از زندان آزاد شدیم و به این ترتیب دوران بازداشتم را گذراندم.

بازرگان راجع به بنی صدر به امام چه گفت؟

بازرگان راجع به بنی صدر به امام چه گفت؟

بازرگان راجع به بنی صدر به امام چه گفت؟
نمی‌خواستم شاه را بترسانم

نمی‌خواستم شاه را بترسانم

نمی‌خواستم شاه را بترسانم
حسین مرا کشتند!

حسین مرا کشتند!

حسین مرا کشتند!
فتنه 14 اسفند بنی‌‌صدر

فتنه 14 اسفند بنی‌‌صدر

فتنه 14 اسفند بنی‌‌صدر
UserName