• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1392
  • دوشنبه 1385/6/20
  • تاريخ :

نگاهى به فیلم «من خداوند هستم، پروردگار شما» ساخته كریستف كیشلوفسكى

«آزادى درونى، آزادى جهانى است»

  


كریستف كیشلوفسكى

هفته گذشته به مناسبت دهمین سالگرد كیشلوفسكى از برنامه سینما چهار فرمان اول از ده فرمان ساخته این فیلمساز برجسته لهستانى پخش شد.

ده فیلم كوتاه «ده فرمان» براساس فرامین ده گانه حضرت موسى ساخته شده اند و در هریك از آنها كه نام این فرامین را بر خود دارند به یكى از این فرمان هاى معروف پرداخته مى شود.این نخستین بار است كه فیلمى از كیشلوفسكى خالق شاهكارهایى نظیر «سه گانه، سه رنگ» و «زندگى دوگانه ورونیك» از تلویزیون ایران پخش مى شود. همانطور كه یكى از مهمانان برنامه این هفته سینما چهار عنوان كرد، برنامه سینما چهار در دوره اخیرش فیلم هاى درخشانى از فیلمسازان بزرگ دنیا را پخش كرد.كافى است به اسامى كارگردانانى كه فیلمشان از برنامه سینما چهار پخش شده، نگاهى بیندازید تا اهمیت كار برنامه سینما چهار بهتر درك شود: ییمو، هانتكه، اگویان، كن لوچ، كوروساوا، دیوید لینچ، نانى مورتى، هرتزوگ و... این هفته نیز فیلمى كوتاه از كیشلوفسكى پخش شد تا علاقه مندان به سینما اگرچه از پخش سه گانه این كارگردان از تلویزیون ناامید باشند اما به هر حال حداقل یك فیلم از این كارگردان تماشا كرده باشند.

فیلم «من خداوند هستم، پروردگار شما» درباره پدرى است كه علم گراست و اعتقادى به خدا ندارد و در نهایت فرزندش را سر اعتقاد افراطى اش به علم از دست مى دهد.


درباره كارگردان

كریستف كیشلوفسكى بیست و هفتم ژوئن سال 1941 در ورشو به دنیا آمد. او یكى از فیلمسازان برجسته عرصه تلویزیون، سینما و فیلم مستند از دهه هفتاد تا دهه نود میلادى بود. زمینه هاى اجتماعى و اخلاقى جهان معاصر كانون بسیارى از فیلم هاى مهم او است و رویكرد منحصر به فردش به این زمینه جایگاه او را به عنوان یكى از بزرگترین كارگردانان سینماى مدرن تثبیت كرد. او یكى از اعضاى برجسته نسلى از فیلمسازان لهستانى بود كه فیلم هایشان با عبارت «سینماى اضطراب اخلاقى» توصیف مى شد. فیلم هایى كه محدودیت هاى سانسور سینماى سوسیالیستى را با نشان دادن خط افتراق بین فرد و حكومت آشكار مى ساختند.كیشلوفسكى در سال 1968 از مدرسه فیلمسازى لودز فارغ التحصیل شد و كارش را با ساخت فیلم هاى مستند هنرى و سیاسى با هدف ارتقاى آگاهى اجتماعى آغاز كرد. از فیلم هاى مستند كیشلوفسكى مى توان به «بیمارستان» اشاره كرد كه در آن فیلمساز مشكلات بهداشت عمومى را در لهستان مطرح مى كند. او اولین فیلم هاى سینمایى اش را براى تلویزیون ساخت. آثار سینمایى او نیز شكل گرفته از تصاویر مستند بود. از تكنیك هاى فیلم مستند براى اضافه كردن رئالیسم به فیلم هاى داستانى استفاده كرد. جاى زخم (1976) نخستین فیلم كیشلوفسكى بود كه در آن با نگاهى مبتنى بر رئالیسم اجتماعى مشكلات مدیریتى را در یك كارخانه بزرگ صنعتى به تصویر كشید. او با فیلم شیفته دوربین (1979) مورد توجه جشنواره ها قرار گرفت. فیلم هجویه اى بر صنعت سینما و كنكاش در مسئله سانسور بود. كیشلوفسكى در سال 1981 فیلم «شانس كور» را ساخت كه در آن به نقش بخت و اقبال در آینده انسان ها پرداخت. از سال 1984 او همكارى بلندمدتش را با كریستف پیشویچ فیلمنامه نویس با فیلم «وكیل لهستانى» آغاز كرد. فیلم در فضاى حكومت نظامى سال 1982 در لهستان مى گذرد و داستان یك وكیل مرده است كه زندگى خانواده اش را دنبال مى كند.فیلم هاى «دكالوگ» كه كریستف پیشویچ در نوشتن اش با كیشلوفسكى همكارى كرد، مجموعه ده فیلم یك ساعته است كه براساس ده فرمان حضرت موسى براى تلویزیون لهستان ساخته شد. تمام فیلم ها در یك مجتمع مسكونى در ورشو مى گذرند. مجموعه این فیلم ها در جشنواره ونیز نمایش داده شد و منتقدین آن را شاهكار سینماى مدرن نامیدند.كیشلوفسكى وقتى نتوانست در لهستان بودجه لازم را براى ساختن فیلم هایش تهیه كند، فیلمسازى را در فرانسه دنبال كرد و در سال 1992 فیلم «زندگى دوگانه ورونیك» را ساخت كه برایش شهرتى جهانى را رقم زد.

كیشلوفسكى سپس سه گانه مشهورش را براساس رنگ هاى پرچم فرانسه ساخت. آبى (،1993 آزادى)، سفید (،1994 برابرى) و قرمز (،1994 برادرى). در فیلم آبى ژولیت بینوش نقش زنى را بازى مى كند كه در یك تصادف اتومبیل شوهر و فرزندش را از دست مى دهد و زندگى جدید و آزادى نمى تواند جایگزین عشق از دست رفته اش شود. در سفید، یك آرایشگر لهستانى مى كوشد تا عشق همسر سابقش را بازیابد. همسر سابق او كه نقشش را جولى دلفى بازى مى كند یك دختر زیباى فرانسوى است كه از رابطه یكطرفه شان برابرى را طلب مى كند. در فیلم قرمز ایرنه ژاكوب نقش مدلى را بازى مى كند كه به تدریج عاشق یك مرد مسن مى شود. كیشلوفسكى به دفعات از فیلمسازى اعلام بازنشستگى كرد اگرچه هیچگاه نتوانست واقعاً از سینما دست بكشد. آخرین پروژه او سه گانه دیگرى با نام هاى «بهشت، جهنم، دوزخ» بود كه البته كیشلوفسكى پیش از اینكه ساخت فیلم ها تمام شود درگذشت. او كه در اكثر اوقات سیگار به لب داشت در سن 54 سالگى پس از یك عمل جراحى قلب از دنیا رفت. «بهشت» اولین فیلم از سه گانه ناتمام كیشلوفسكى در سال 2002 توسط تام تایكور و با بازى كیت بلاپخت ساخته شد.


از زبان كارگردان

«آیا واقعاً انسان ها آزادى، برادرى و برابرى را مى خواهند؟ این فقط یك شیوه براى حرف زدن نیست؟»

«خوش بینى از نظر من دو عاشقى هستند كه در غروب یا طلوع آفتاب - هر كدام كه مى پسندند - بازو در بازوى هم قدم بزنند.» «مشكلى با زندگى در كنار آدم هایى با ملیت هاى مختلف ندارم، هم عصران ما با اعتقاد بیش از اندازه به ملیت چیزهایى را از دست داده اند.» «در زندگى واقعى نام هایى هستند كه شگفت زده مان مى كنند چون اصلاً برازنده آدم هایى كه آن نام ها را دارند به نظر نمى رسند.» «در ده تعبیر مختلف ده فرمان ضرورت وجودى زندگى را بیان مى كند و سه كلمه آزادى، برابرى و برادرى. میلیون ها نفر جانشان را فداى این آرمان ها كرده اند.» «یك نفر در یك آپارتمان را مى زند تا از همسایه اش نمك یا شكر قرض كند. آدم ها در آسانسور با هم رو به رو مى شوند و از این طریق آن آدم توى ذهن تماشاگر نقش مى بندد.» «ما همیشه به عشق از چشمان كسى نگاه مى كنیم كه از آن عشق، رنج مى برد» «در هر آدمى، قلمروهاى پررمز و راز وجود دارد.»

«حقیقتش را اگر بگویم در كار ما عشق در مقابل همه چیزهاست چرا كه باعث به وجود آمدن وضعیت هاى دشوار مى شود. عشق، رنج مى آورد. نه مى توانیم با آن زندگى كنیم و نه بدون آن، به ندرت در كار من پایان خوش مى بینید.» «صنعت تلویزیون دوست ندارد پیچیدگى جهان را ببیند. تلویزیون گزارش ساده با ایده هاى ساده را ترجیح مى دهد: این سفید است آن سیاه. این خوب است، آن بد.» «فیلم ها همان قدر باید تحت تاثیر احكام فردى باشند كه احكام فردى از زندگى روزمره ما تاثیر مى گیرند.» «خودم را لهستانى مى دانم. من دقیقاً اهل روستاى كوچكى در شمال شرقى لهستان هستم. آنجا خانه اى داشتم. دوست دارم اوقاتم را در آن بگذرانم. اما آنجا فیلم نمى سازم. هیزم مى شكنم.» «تحقیق درباره چیزهاى ناشناخته شاید از این جهت ارزشمند است كه حس آدم نسبت به چیزهاى ناشناخته اغلب حسى دردناك است.»


تحلیل فیلم توسط مهمانان برنامه

علیرضا رئیسیان فیلمساز و سیداحمد سیدپایدارى فیلمساز و منتقد مهمانان این هفته برنامه سینما چهار بودند كه به نقد و بررسى فیلم «من خداوند هستم، پروردگار شما» پرداختند.

در ابتداى برنامه رئیسیان گفت: من مجموعه فیلم هاى كیشلوفسكى را خیلى دوست دارم چون وراثت خیلى خوبى از سینماى شاعرانه فلسفى تاركوفسكى و سینماى شكاك معنوى برگمان در آن هست كه در آثار كیشلوفسكى بسیار پخته تر شده و سینمایى بى پیرایه كه به هیچ وجه سعى نمى كند تماشاگر را مرعوب كند و از آن طریق وارد بحث هاى پیچیده شود، بلكه همه پیچیدگى ها را در مضامین ظاهراً ساده ولى پر از لایه هاى اشاره دهنده به مفاهیم عمیق نشان مى دهد. به هر حال وقتى یك مجموعه داستان را هم مى خوانیم داستان اول و داستان آخر كتاب خیلى اهمیت دارد. به این دلیل كه اولین باید مخاطب را جذب كند و آخرین داستان به مجموعه اى كه در ذهن مخاطب است پایان دهد. شاید خود كیشلوفسكى به این دلیل فیلم «من خداوند هستم پروردگار شما» را در ابتداى ده فرمان قرار داده كه وضعیت اضطراب آ میز بشر امروز و بحث عدم اعتقاد و علم گرایى مدرنیت را خیلى مستقیم نشان مى دهد و در نهایت به ایمانى باورپذیر مى رساند. تكنولوژى، علم زدگى و ایمان مهمترین مسائل این فیلم هستند.» سیدپایدارى نیز گفت: «به نظر من اگر كسى دیگر فیلم هاى كیشلوفسكى را ندیده باشد و فقط همین یك فیلم را ببیند با خیلى از مایه هاى آثار كیشلوفسكى آشنا مى شود. تنهایى آدم ها، فقدان ارتباط انسان ها، مواجهه شخصیت ها با عشق و مرگ از جمله این مایه ها است. فكر مى كنم در این كار مسئله عمده تضاد بین معنویت و تكنولوژى و عقل است.» رئیسیان در ادامه گفت: «اگر در فیلم دقیق شویم مى بینیم كه فیلم تنهایى آدم را در زندگى شهرى مدرن امروز نشان مى دهد، و این كاملاً با آثار فیلمسازانى مثل تاركوفسكى و برگمان متفاوت است كه انسان را به محیط هاى طبیعت گرایانه و انتزاعى تر كشانده و آنجا حرفشان را مى زنند. كیشلوفسكى اصلاً چنین كارى نمى كند و در فیلم هایش از ده فرمان به بعد یك انسان امروزى با اصطكاكات زندگى مدرن اروپا را مى بینیم كه روال سنت گرایانه معنوى اش را فراموش كرده است. یك نكته مهم دیگر در این آثار این است كه فیلمساز یك جورهایى به نقد نظام كمونیستى حاكم بر كشورش هم مى پردازد و با طرح مضامین درونى و معنوى، موضع خودش را نسبت به پدیده یكسان كردن آدم ها در قالب هاى مشخص نیز اعلام مى كند. دیگر مهمان برنامه با اشاره به جمله اى از كیشلوفسكى حرف هایش را ادامه داد و گفت: كیشلوفسكى درباره دكودكالوگ جمله جالبى دارد. او مى گوید با شروع این كار دیگر از پیرامون آدم ها دل كندم و آمدم به درون آدم ها. در فیلم هاى قبل از شما كیشلوفسكى را مى بینید كه معترض شرایط اجتماعى است و بیشتر نسبت به شرایط جامعه اى كه در آن زندگى مى كند نقد اجتماعى دارد. ولى در اینجا چرخش خاصى در نگاه او اتفاق مى افتد و او سعى مى كند معضلات را عمیق تر ببیند و از وجه سیاسى و اخلاقى بگذرد و نگاهى هستى شناختى به انسان داشته باشد و مى بینیم كه در اولین فیلم این مجموعه هم صراحتاً مى رود سراغ مسائل دینى و مذهبى، چه در كارهاى قبلى و چه در كارهاى بعدى كیشلوفسكى چنین صراحتى را در اشاره به مسائل دینى نمى بینیم.

رئیسیان گفت: «بررسى موضوعات فیلم هاى كیشلوفسكى باید با شناخت و درك دقیق محیط اجتماعى دوران ساخت این آثار باشد. یعنى این ده فرمان در اواخر دهه هشتاد یك نوع نگرش پیش بینانه یا پیشگیرانه نسبت به وضعیت موجود آن دوران در استان یا اروپاى شرقى است. كیشلوفسكى در فیلمسازانى كه گرایش خاص به مبانى معنوى و درونى دارند و خصوصاً اعتقاد به متافیزیك در آثارشان پررنگ است وضعیت موجود جامعه را به نقد تحلیلى و محتوایى مى كشند و به همین دلیل است كه اینها در عین اینكه فیلمسازان معترض هستند، اعتراضشان سیاسى نیست بلكه بازگشت به معنویت فراموش شده در یك زندگى مادى است. وقتى خالق یك اثر هنرى مى خواهد در كارش قالب شكنى كند قطعاً ارجاعات باید یا به چیزى باشد كه شرایط اجتماعى را نقد كند یا فلسفه اى كه این شرایط اجتماعى را به وجود آورده مورد پرسش قرار دهد. به نظر من حسن كار كیشلوفسكى در همین ساده كردن موضوعات پیچیده است یعنى چیزى كه تاركوفسكى برگمان فاقد آن هستند. شما مى بینید كه كشف این فیلمساز توسط فرانسوى ها و دادن فرصت به او براى ساخت ورونیكا و بعد سه گانه سه رنگ چقدر به بسط این نوع تفكر در اروپاى دهه نود كمك كرد.» سیدپایدارى گفت: «به نظر مى رسد كه كیشلوفسكى و فیلمسازانى مثل او از فیلم مستند شروع كردند. گرایش به مستندسازى در كشور لهستان زیاد بوده و گرایش جریانات رسمى و حزبى كشور خصوصاً حزب كمونیست به واقع گرایى و مستندسازى باعث مى شد كه اینها از این طریق وارد سینما شوند. ولى خیلى سریع پى مى برند آن واقع گرایى كه حزب كمونیست به اینها حقنه مى كند و اینها را مجبور مى كند كه در آن زمینه فیلم بسازند هیچ ربطى به مسائل درونى وجه انسان معاصر ندارد و در اصل یك نوع فریب دیگر است مثل فریب سینماى هالیوود. به همین دلیل جریان دیگرى را راه مى اندازند به نام جریان سینماى اضطراب اخلاقى. سینمایى كه در اصل مضطرب شرایط اخلاقى انسان معاصر در كشور لهستان است. منتها اینكه جریان كیشلوفسكى باعث شد كه سینماى معنوى در اروپا شكل بگیرد ردش در لهستان به غیر از كیشلوفسكى در فیلمساز دیگرى نیست. اما درباره جریان فیلم هاى اضطراب اخلاقى یك نكته ظریفى وجود دارد كه باید به آن دقت كرد. من استناد مى كنم به نوشته فیلسوف و متفكر معاصر ژیژك. او كتابى دارد درباره كیشلوفسكى كه در آن اثبات مى كند كه وقتى درباره كیشلوفسكى بحث مى كنیم فقط نباید محدود به حیطه اخلاق باشیم. آثار كیشلوفسكى فیلم هایى نیستند كه دنبال خوب و بد در حیطه اخلاقى بگردند. چون این نوع اخلاق یك نوع قرارداد است. اما كیشلوفسكى دنبال پرسش هاى اساسى تر و هستى شناختى تر درباره انسان است. البته این حرف به این معنا نیست كه آثار كیشلوفسكى غیراخلاقى اند اما اگر فقط در حیطه اخلاق به آثار كیشلوفسكى بپردازیم دچار مشكل مى شویم.»


تحلیل فیلم

فیلم كوتاه «من خداوند هستم ، پروردگار شما» ثابت مى كند چرا كیشلوفسكى یكى از بزرگترین فیلمسازان تاریخ جهان است. كیشلوفسكى همیشه در فیلم هایش فراتر از یك بعد انسان ها را نمایش مى دهد. كار كارگردان در این فیلم زمانى ارزشمندتر به نظر مى رسد كه او این فیلم را به همراه ? فیلم دیگر براى تلویزیون استان ساخت. تلویزیون رسانه اى است كه به قول خود كیشلوفسكى گزارش هاى ساده و یك بعدى از آدم ها را به نگاهى عمیق ترجیح مى دهد اما رویكرد كیشلوفسكى در این فیلم اتفاقاً به یكى از درونى ترین مسائل انسان یعنى ایمان مى پردازد.

فیلم ماجراى پدرى است كه به همراه فرزندش در یك مجتمع مسكونى زندگى مى كند. از همان اول فیلم در كنار این دو یك نیروى برتر نقش بازى مى كند: كامپیوتر. پاول از پدرش مى خواهد كه برایش مسئله اى را طرح كند بعد بلافاصله پشت كامپیوتر مى رود و مسئله را به كمك كامپیوتر حل مى كند. پس از اینكه پسربچه یك سگ مرده را بیرون از خانه مى بیند از پدرش سئوالاتى درباره مرگ مى پرسد. مرگ سگ او را وامى دارد تا درباره هستى خود پرسش كند. او كه تا پیش از این تمام مسائل را توسط كامپیوتر حل مى كرد ترجیح مى دهد این سئوال را از پدرش بپرسد. پدر او نیز در ابتدا درباره مرگ به ارائه دلایل پزشكى مرگ اشاره مى كند. قلب دیگر نمى تواند خون پمپاژ كند. او سرطان، حمله قلبى، تصادف و كهولت سن را عواملى مى داند كه باعث مرگ مى شود.اما پاول قانع نمى شود. او نمى تواند مسئله مرگ را همچون مسئله هاى ریاضى به راحتى بپذیرد.بى پاسخ بودن مرگ براى پاول نگاه او را به زندگى نیز تردیدآمیز مى سازد. در واقع او مى خواهد با فهم مرگ، به درك درستى از زندگى دست پیدا كند. او نمى تواند بفهمد كه چرا مرگ نیز مثل مسائل پیچیده دیگر قابل حل نیست.پاول روایت دیگرى از مرگ و زندگى را هم مى شنود. عمه او كه آدمى مذهبى است مى كوشد برادرزاده خود را با مفهوم خدا و ایمان آشنا كند. عمه پاول مى خواهد تصویرى آرام از خدا براى پاول ترسیم كند. به همین جهت است كه در توصیف خدا به پاول مى گوید: «خداوند هست به همین سادگى، اگر ایمان داشته باشى.» جالب اینجا است كه پاول طبق آموزه هاى پدر علم گرایش، هوش را مهمترین ویژگى براى قضاوت درباره آدم ها مى داند و وقتى عمه اش عكس كشیش را به او نشان مى دهد مى پرسد: «باهوش هست؟»

پدر پاول آدمى علم باور است. از نظر او تمام وجوه زندگى توسط علم قابل كشف است. البته تصور او از علم بر پایه منفعت هایى است كه به انسان مى رساند. از دیدگاه او علم چنان در خدمت انسان قرار مى گیرد كه رستگارى را روى زمین برایش رقم مى زند. او چنان از درستى دیدگاهش مطمئن است كه اشكالى نمى بیند اگر پسرش به كلیسا برود و درس هاى مذهبى را بخواند. شاید چون معتقد است بالاخره پاول نیز همچون او به آدمى صرفاً علم باور تبدیل خواهد شد.

پاول مى خواهد روى دریاچه نزدیك مجتمع مسكونى اسكیت بازى كند. پدرش توسط كامپیوتر محاسبه مى كند كه اگر سه برابر وزن پاول هم روى دریاچه اسكیت بازى كند یخ نخواهد شكست. با این حال او شبانه روى دریاچه مى رود و یخ ها را امتحان مى كند. این صحنه شاید بیش از آنكه نشانگر شك او به كامپیوترش باشد از عشق او به فرزندش حكایت دارد. روز موعود فرا مى رسد. روزى كه از نگاه كیشلوفسكى قدرتش را به پدر پاول نشان مى دهد. پاول براى اسكیت بازى روى دریاچه مى رود و یخ دریاچه مى شكند و پاول غرق مى شود. در این صحنه ها شاهد دگرگونى درونى پدر پاول در روند وقوع حادثه اى مرگبار هستیم. وقتى به او خبر مى دهند یخ دریاچه شكسته است با اطمینان مى گوید كه امكان ندارد. اعتماد او به علم و كامپیوترش باعث مى شود كه حتى صداى آژیر ماشین هاى آتش نشانى نیز او را به وحشت نیندازد. اطمینان او با زبان تصویر به زیبایى در فیلم نشان داده مى شود. ضرباهنگ فیلم به تدریج تندتر مى شود. خانواده بچه همسایه كه او نیز هنوز به خانه برنگشته سراسیمه از پله هاى مجتمع مسكونى بالا مى روند اما پدر پاول با اعتمادى كه به محاسبات كامپیوتر دارد با آرامشى كم نظیر ترجیح مى دهد با آسانسور به خانه اش برود. زمان كه مى گذرد شواهد بالاخره واقعیت شكسته شدن یخ ما را به او تحمیل مى كند. از اینجا به بعد شاهد انهدام درونى او هستیم. او كه ایمانش را به علم از دست رفته مى بیند در لحظه بى تكیه گاهى كنج خانه با خودش درگیر است. علم باورى او به قیمت از دست رفتن فرزندش تمام شده است. او پس از اینكه با دیدن جسد پسرش از مرگ او مطمئن مى شود به كلیسا مى رود و واكنشى پرخاشگرانه از خود نشان مى دهد كه نشانه اى هنرمندانه از ایمان او به خداوند است. او از یك سو به خدا ایمان آورده و از طرفى دیگر به او اعتراض مى كند كه چرا چنین تاوان سختى را بر او متحمل كرده است.

فیلم كوتاه «من خداوند هستم، پروردگار شما» متافیزیكى ترین فیلم كیشلوفسكى است. این كارگردان لهستانى اگر چه فیلم هایش را در قالب داستان هاى ساده از زندگى ساده مردم عادى ساخته اما كوشیده از بطن جسمیت زندگى روزمره به ماوراى فیزیك بپردازد. این نگاه در ده فیلم كوتاه از مجموعه ده فرمان پررنگ تر است. این فیلم ها بر اساس ده فرمان حضرت موسى ساخته شده اند و طبیعتاً فیلم هایى اخلاق گرا هستند. اما هنر فیلمساز در آن است كه به هر كدام از این فرامین كه در قالب یك جمله خلاصه شده، عمقى پیچیده مى بخشد كه در عین حال ظاهر ساده شان مخدوش نشده و قابل فهم هستند.

«من خداوند هستم، پروردگار شما» اشاره اى به زندگى حضرت ابراهیم و اسماعیل نیز دارد. با این تفاوت كه در اینجا پاول قربانى مى شود تا پدرش به خدا ایمان بیاورد. این تفاوت باعث مى شود تا داستانى كه در اواسط دهه هشتاد در لهستان مى گذرد باورپذیرتر به نظر برسد. این فیلم نگاه انتقادآمیز كیشلوفسكى نسبت به وابستگى زندگى امروزه به علم را نیز به همراه دارد. هر چند كه در جهان فیلم ، پاول و پدرش به استقبال علم مى روند و هنوز از مدل زندگى امروز كه علم خود را به زندگى بشر تحمیل كرده خبرى نیست اما فیلمساز با ترسیم جهان علم باور، عواقب جبران ناپذیر این تفكر را هشدار مى دهد. در جهان فیلم كوتاه كیشلوفسكى معنویت در خطر است هر چند هنوز كاملاً رخت برنبسته است. از دست دادن فرزند، استعاره اى از تمام چیزهایى است كه بشر در جهان امروز فداى فاصله گرفتن از معنویت كرده است. فیلم نمایى از دریاچه یخ بسته و مردى كه كنار دریاچه آتشى روشن كرده است تا خودش را گرم كند آغاز مى شود. این مرد چند بار دیگر در همین موقعیت در فیلم دیده مى شود.گرماى آتش او كورسویى از معنویت در سرماى چهارده درجه زیر صفر ورشو است كه نهایتاً فقط مى تواند خود او را گرم كند. فیلم كیشلوفسكى به این دلیل تاثیرگذار است كه در آن از ادا و اطوارهاى فیلم هاى سطحى كه مى خواهند حرف هاى بزرگ بزنند خبرى نیست. دیالوگ هاى فیلم بسیار ساده است و اكثر نماهاى فیلم متوسط است جز نماهایى كه از فضاى جلوى خانه - همان جا كه اتفاق اصلى فیلم رخ مى دهد- ارائه مى شود. كیشلوفسكى از بطن این تصاویر رئالیستى است كه مى تواند درون شخصیت هایش را بكاود. كارى كه كامپیوترهاى پاول و پدرش از عهده اش برنمى آیند. چطور مى توان تمام هستى را در كامپیوترهایى خلاصه كرد كه حتى نمى توانند از خوابى كه دیده اید خبر داشته باشند؟


لینک :

 سینمای جهان 

UserName