• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2669
  • پنج شنبه 1383/7/16
  • تاريخ :

میان شعله آتش مادربزرگش را دید و به آغوشش پرید. او را بوسید و از سختی ها و مشکلاتش برای او تعریف کرد و با گریه گفت: مادربزرگ تو را به خدا نرو می دانم اگر کبریت خاموش شود تو هم مثل بخاری و بقیه چیزها ناپدید می شوی در همین موقع کبریت خاموش شد و صورت مادربزرگ ناپدید گشت.

دخترک این بار تمام کبریت ها را آتش زد و گفت شاید اینطور بتوانم مادربزرگم را نگهدارم.

در روشنایی آتش صورت مادربزرگ پیدا شد.

UserName