• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3109
  • پنج شنبه 1383/7/16
  • تاريخ :

دست پخت مادرشان بودند بگوش می رسید. دخترک آهی کشید و گفت: خوش به حالشان من هم دست پخت مادرم را خیلی دوست داشتم، وقتی او زنده بود چقدر شاد و خوشبخت بودم. دخترک پاهایش بی حس شده بود دیگر نمی توانست راه برود. زیر طاق ایوان خانه ای نشست و با خود گفت: سردم است. خوب است کبریتی آتش بزنم شاید کمی گرم شوم. سپس  یکی از کبریت ها را به دیوار کشید. کبریت روشن شد و میان آن بخاری گرم و روشنی دیده شد. دخترک با شادی گفت: عالی شد حالا

UserName