• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1120
  • پنج شنبه 1385/6/16
  • تاريخ :

یک ایده درخشان در کافه ستاره


نگاهی به فیلم كافه ستاره ساخته سامان مقدم

كافه ستاره از یك ایده درخشان بهره می گیرد. روایتی اپیزودیك كه البته چندان شبیه دیگر فیلم های این گونه نیست و ما در این سه اپیزود با نوعی تداخل روایت روبه روییم كه آدم های فیلم را در عرض یكدیگر قرار می دهد.

از این رو نباید چندان تعجب كرد كه برخی صحنه ها در هر سه اپیزود تكرار شوند و تنها نكته ای كه موجب می شود این سكانس ها دچار تكرار و دوباره گویی نشوند تغییر در نوع میزانس و دكوپاژی است كه در هر بار یكی از كاراكترها را در مركزیت قرار می دهد.

با این حال می توان فیلم را به دو قسمت تقسیم كرد. اول ایده اصلی ماجرا است و دوم نوع پردازش داستان كه رویكردی اجتماعی و انتقادی دارد.

در مورد ایده اصلی فیلم كه از نقاط قوت آن به حساب می آید، در زمان اكران آن در جشنواره هم حاشیه هایی به وجود آمد. اینكه مقدم فیلمش را عینا از روی فیلمی مكزیكی ساخته و فقط به ایرانیزه كردن برخی مفاهیم دست زده است. با این وجود در تیتراژ ابتدایی و انتهایی فیلم نشانی از این موضوع به چشم نمی آید. چاره ای نیست. ما به كارگردان اعتماد می كنیم و از اینكه چنین ایده بكر و دست نخورده ای را دستمایه كار قرار داده می توانیم او را مورد تحسین قرار دهیم.

كافه ستاره روایتگر سرگذشت سه زن است. سامان مقدم در روایت زندگی این سه زن بدون اینكه بخواهد در دام مفاهیم فمینیستی بیفتد، بیشتر می خواهد از دریچه روایت زندگی آنها به نوعی دیدگاه انتقادی و اجتماعی نگر برسد.

با این نگاه به كافه ستاره و دقت در این مسئله به رغم تلاش كارگردان در ایجاد موقعیت های برآمده از دل جامعه ای كه تصویر می كند می توان به نقطه ضعف هایی برخورد كرد كه بیشترین لطمه را به روایت اثر و در وهله دوم شخصیت پردازی آدم ها وارد می كند.

اگر بخواهیم خود كافه را هم به عنوان محلی كه در مركزیت حوادث قرار دارد در كنار آدم های فیلم بررسی كنیم به نوعی تحمیل آن بر دیگر وجوه فیلم می رسیم. فیلم در سكانس های آغازین كه مدت زمان قابل ملاحظه ای را هم شامل می شود بی جهت در فضای كافه محبوس می شود بدون آنكه برآیند مفهومی از این قضیه به مخاطب منتقل كند ضمن اینكه كارگردان از موقعیت فریبا در كافه بهره خوبی نمی برد و هرچند تلاش می كند فضای كافه و سختی كاركردن در آن را به مصائب فریبا اضافه كند اما ناخودآگاه در این مكان می توان در رفتار فریبا نوعی اقتدار نصف و نیمه را مشاهده كرد كه حتی به او نوعی هویت اجتماعی هم می بخشد.

این مسئله دقیقا در نقطه مقابل درآمد اندكش از كافه قرار می گیرد او حتی اجاره میز بیلیارد را هم نمی تواند دربیاورد. اما به رغم این كاراكتر شوهر او فریدون از یك دستی بیشتری برخوردار است. مقدم در طراحی این كاراكتر به نوعی كلیشه ها را كنار می زند و از فریدون آدمی پلید و سیاه كه موجب انزجار ناخودآگاه مخاطب شود نمی آفریند.

اما مسئله به همین جا ختم نمی شود. پردازش بقیه شخصیت ها هم خالی از اشكال نیست. «ابی» یك كارگر مكانیك است اما ویژگی هایی كه نشان دهنده وابستگی او به این پایگاه اجتماعی باشد نشان داده نمی شود. دقت كنید كه نوع پوشش او، حرف زدنش، رفتارش و نوع و جنس عشقی كه به سالومه دارد او را از یك كارگر مكانیك دور می كند.

معمولا این گونه آدم ها به دلیل شرایط اقتصادی شان خیلی زودتر از موعد بزرگ می شوند. او اشاره می كند كه هیچ كس و كاری ندارد. در حالی كه می توان به وضوح برجستگی كودك درون ابی را در رفتارش مشاهده كرد. آیا رقصیدن او با چتر به شیوه ملودی های بالا لایكای روسی می تواند با خاستگاه اجتماعی اش مطابقت پیدا كند جالب تر اینكه او روزنامه خوان هم هست و خبر مرگ خسرو را از آگهی روزنامه متوجه می شود.

با این كاستی های فاحش تعجب مخاطب زمانی برانگیخته می شود كه برخی جزئیات به شكل هوشمندانه ای پرداخت شده اند كه بی توجهی به آنها می تواند نوعی بی انصافی به نظر برسد. مثلا آگاهی مخاطب از سرنوشت سالومه فقط با نگاه او از پشت شیشه به كتی حاصل می شود كه به موجزترین شكل ممكن از سرنوشت اسفبارش فرار كردن به دبی خبر می دهد.

اما جالب اینكه خوش و بش كردن های او با ایرج نوذری در كافه و سهل انگاری كارگردان در ایجاد این موقعیت دقیقا در نقطه مقابل این نگاه حرفه ای قرار می گیرد.

  

به همین دلایل است كه فیلم در اپیزود سوم به كلی از دست می رود و روایتی جدید را برمی گزیند كه به كمدی های این سال های سینمای ایران بی شباهت نیست. اولین پلان حضور ملوك و نشان دادن چهره او در لباس عروسی با پس زمینه یك موسیقی كاملا نامرتبط با فیلم این زنگ خطر را به صدا درمی آورد. اگر فیلم تا اینجا با نگاه تلخ اندیشی كه دارد می تواند دست كم طیف خاصی از مخاطبین را با خود همراه كند، در اپیزود سوم بدل به هجویه ای در باب زندگی آدم های حاشیه ای جامعه و بدبختی هایشان می شود.

افراط كارگردان در استفاده از موتیف های كمیك كه پی در پی خنده تماشاگر را به همراه دارد موجب می شود كه با وجود ناكامی آدم های فیلم در رسیدن به نقطه ای امیدواركننده، مخاطب با چهره ای خندان سالن سینما را ترك كند.

كافه ستاره یك فیلم اجتماعی و تلخ اندیش است كه می خواهد روایتگر زندگی آدم های حاشیه نشین باشد اما با پایان بندی نامرتبطش كه آن را از اهداف اولیه اش دور می كند، ثابت می كند كه سامان مقدم هنوز می تواند تجربه بیندوزد و با پشتكاری كه دارد به تصویری یك دست و نامتزلزل از جامعه و آدم هایش دست پیدا كند.

فراموش نكنیم مقدم با فیلمی مثل سیاوش كارش را شروع كرد و این مسئله موجب می شود كه كافه ستاره را بیش از اینها جدی بگیریم.


لینک :

 گزارش تصویری فیلم کافه ستاره 

 نگاهی به حضور چهار بازیگر زن در «کافه ستاره» 

 تقدیر از كافه ستاره 

 دلایل استقبال از کافه ستاره 

UserName