• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1405
  • يکشنبه 1385/7/16
  • تاريخ :

نور دو چشم مرتضی

امام حسن علیه السلام

 

از زلف و خط و قد و خدّ پیوسته دارد ماه من

مُشكی به عنبر برده سر، سروی مرتب با سمن

از غیرت رخسار او وز حسرت گفتار او

پیچیده مه، رخ در كَلَف1 درمانده در قعر عدن

لعل لب و ریحان خط دُرج و دُرش می‌پرورد

در غنچه گل، در نافه بو، در نی شكر، گل در چمن

در شهر و در بازار و كو از جلوه و از گفت ‌و گو

یعقوب دارد كو به كو صد یوسف گل پیرهن

تیر خدنگ غمزه‌اش ناز و نیاز عشوه‌اش

گیرد درون سینه جا، آرد برون جان از بدن

تا دیدم آن میم دهان، چون دال قدّم شد كمان

حیرانم از تنگی آن، در آن چه سان گنجد سخن؟

نوش لبش، مهر رُخش، عِقد دُرش پیدا كند

شهد از قصب، مه بر فلك، گل در چمن، دُر در یمن

از قوّت رفتار او، از لذت گفتار او

بالد به خود سر و سهی، آرام گیرد جان به تن

عاشق به وصف روی او، هر دم دُر فشانی كند

آری ز شوق گل شود، بلبل غزل‌خوان در چمن

از عارض چون مشتری، دل را ربوده آن پری

چشمش پس از غارتگری، افكنده در چاه ذُقن

ای نطق شو گوهر فشان، ای خامه شو عنبر نشان

كن روی امید از كسان، در نعت شاه دین حسن

شاهی كه جبریل امین، بر در گهش ساید جبین

ذاتش بود قطب زمین، نامش بود فخر زمن

شاه سریر اصطفا2، مِهر سپهر ارتضا3

طوبای باغ لافتی، برهان شك و ریب و ظن

از عرش آمد بر زمین، شام و سحر روح‌الامین

تا مهد جنباند ببین، قدر و كمالش در زمن

از ضریت تیغ و سنان، در دفع خصم بد گمان

از قالب شیر ژیان، بر كنده سر، افگنده تن

سبط رسول، مجتبی، نور دو چشم مرتضی

گل دسته خیرالنسا، فخر زمین، شاه زمن

شاهی كه از نصّ جلی، قدرش نمی‌ماند خفی

در جنّتش جاری بود، نهر مصفّا از لبن

بهر چراغ روضه‌اش، وز بهر شمع قبّه‌اش

نور هدی آمد ضیا، صحن فلك باشد لگن

از هیبتش، از شوكتش، از حشمتش، از صولتش

معیار دیوان قضا، سازد چو قدرش ممتحن

مستوفی جودش اگر، در بیع كالای جهان

از مرزبان كن فكان، خواهد عطا بهر ثمن

صرّاف گنجور قضا، سازد حواله كاورد

خورشید زر، معدن گهر، نیسان دُرَر، مرجان عدن

قوّت فزای گلستان، راحت رسان انس و جان

خجلت فزای بحر و كان، رونق ده سَلوی و من

از شرم مهر روی او، از گیسوی دلجوی او

شد در كلف مه بر فلك، در نافه شد مشك خُتن

ذات همایون فال او، نام طرب افزای او

شد دافع رنج و الم، شد قالع4 درد و مِحن

از سوزن رنج و عنا، از تار و از پود بلا

دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم كفن

شد گوشوار عرش دین، از ذات این دُرّ ثمین

بر خاتم دولت نگین، نامش بود بی‌شك و ظن

ذاتش بود از جدّ و اب، مر آفرینش را سبب

بر صفحه هستی بود، اینشان نشان از ما و من

نخل امل را «لامعا» از حبّ‌ آل آمد ثمر

روز جزا نقد عمل، در حُبّشان شد مرتهن5

حبّ نبی و عترتش، در جان و دل دارد مَقَر

حاشا گر آن جا بگذرد، گفته نبی حب‌الوطن

                         "لامع درمیانی"

پی‌نوشت‌ها:

1- كَلَف: داغ‌ها و نشان‌های تیره كه بر رخسار ماه دیده می‌شود.

2- اصطفاء: برگزیدن

3- ارتضاء: پسندیدن و خشنود شدن.

4- قالع: بركننده و از بین برنده دردها و محنت‌ها (از مصدرقلع)

5- مُرتهن: در گرو.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName