• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2056
  • چهارشنبه 1386/4/27
  • تاريخ :

دوشگا خفه کن

جنگ تحمیلی

یادی از فرمانده سلحشور گردان حبیب لشکر 27، شهید عمران پستی

* متن ذیل خاطره ای است از عملیات کوهستانی والفجر 4 در منطقه عملیاتی کانی مانگا. این خاطره که به قلم «گل علی بابایی» به رشته تحریر درآمده، در مسابقه خاطره نویسی حوزه هنری در سال 1371 به همراه خاطره ی دیگری از احمد دهقان مشترکاً رتبه نخست را کسب کرده است.

از چادر فرماندهی که آمدم بیرون هنوز در فکر حرفهایش بودم. گفته هایش چه دلنشین و گیرا بود. کتاب تحریرالوسیله امام(ره) را می خواند. آرام و به عربی، باب جهاد را ترجمه و تفسیر می کرد. تمام توجه ام به او بود. چنان با هیجان و اطمینان صحبت می کرد که همه در دل آرزوی رفتن می کردند. بی اختیار، پرنده ذهنم به پرواز درآمد و رفت به آن شب.

شب نوزدهم بهمن سال 61.

گروهان نود نفری مان پشت آخرین خاکریز فکه بیتوته کرده بود. آن شب فکه در خون غلت می زد. در آن تاریکی نمازمان را خوانده و آماده حرکت بودیم. «عبدالله» گروهان را در نقطه ای جمع کرد. ما بودیم و عبدالله و یک گروهان نود نفری. دستور حرکت داد. به جایی که چشم هیچ نامحرمی نظاره مان نکند.

صدای تیرها لحظه ای قطع نمی شد. عبدالله در برابر گروهان ایستاد و آرام شروع به صحبت کرد:

- برادرها، جایی که امشب قراره کار کنیم، در شب قبل هم روی آن کار شده. گردان هایی که خیلی قوی تر از ما بوده اند رفتند و ناموفق برگشتند. گردان ما چندان شانسی ندارد، ما فقط برحسب تکلیف می رویم.

توی دشت که قدم بگذاریم، دوشکاهای عراقی هستند و ما، نمی دانیم چند نفر بر می گردند. اما این را بگویم که شاید هیچ کس نتواند برگردد. هوا تاریک است، هر کس نمی خواهد بیاید، همین جا بماند، اینجا امن است.

عجب شبی بود، آن شب! عبدالله جلوی ستون به راه افتاد شصت نفر هم به دنبالش. آه از آن شب.

به خودم که آمدم، سرمای بیرون مجبورم کرده بود تا دست ها را در جیب های اورکتم فرو برم. بعد هم یک راست به چادر خودمان رفتم و چسبیدم به والور وسط چادر.

از سرما داشتم می لرزیدم، یک پتو به خودم پیچیدم و همان جا کنار خلیل(1) و جواد(2) که مثل همیشه داشتند با وسایلشان ور می رفتند دراز کشیدم.

صبح فردا، بچه ها در میدان صبحگاه منتظر آمدن عبدالله بودند و همگی به چادر فرماندهی نگاه می کردند. هیچ کس نمی خواست حتی یک لحظه دیدن عبدالله را از دست بدهد. تا اینکه بالاخره آمد و فریاد بچه ها در محوطه صبحگاه گردان طنین افکند:

«صل علی محمد، فرمانده گردان ما خوش آمد.»

پس از تلاوت قرآن، عبدالله شروع به صحبت کرد. آیه ای از قرآن را خواند، از جهاد گفت، از صبر، از شهادت... و از عملیات:

- برادرها، روزهایی که همه انتظارش را می کشیدیم، رسیده. باید مزد زحماتمان را بگیریم. باید کاری کنیم که خستگی راهپیمایی ها، رزم شبانه ها و همه سختی هایی که کشیدیم از تنمان بیرون برود... باید به قول مولا علی(ع) حق جهاد را ادا کنیم.

صبحت های عبدالله به پایان رسید و بچه ها مثل همیشه یک صدا فریاد زدند: «هر چه خدا خواست، همان می شود.»

آن شب، سیزدهم آبان 1362 نمازمان را پشت خاکریز عاشورا خواندیم و راه افتادیم. عبدالله، با همان وقار همیشگی، در کنار ستون حرکت می کرد و به دنبالش، «بیسیم چی»ها و «پیک»ها. شلوار کردی و پیراهن فرم سپاه بر تن داشت و مانند پروانه دور ستون می گشت:

- برادرها، ذکر خدا یادتون نره... «و جعلنا» را زمزمه کنید. فاصله را حفظ کنید...

رسول و اسماعیل(3) هم مثل قرقی هر جا عبدالله می رفت دنبالش می دویدند.

هشت ساعت، در میان کوه ها و دره ها راه رفته بودیم. تنها همنوایان رودخانه ی «قزلچه» بود. رود برایمان آهنگ رزم می سرود.

دیگر به انتهای راه رسیده بودیم. عبدالله، هر چند متر یک بار، ستون را می نشاند و خودش جلو می رفت. وقتی بر می گشت، لبخند شادی به لبانش می درخشید؛ ستون را بلند می کرد و به دنبال خود می برد. کم کم به چند متری عراقی ها رسیدیم. گاهی تکه های ابر از مقابل ماه کنار می رفتند و کانی مانگا، مغرورانه هیبتش را به رخمان می کشید. لحظه های سختی بود.

به یکباره عراقی ها شروع کردند و زیر آتشمان گرفتند. عبدالله، فرمان حرکت دسته ی ویژه را داد تا تیربارها را از کار بیندازند. ما هم به دنبالشان راه افتادیم. می جنگیدیم و می رفتیم و قدم هامان بوی خون و باروت می داد.

گام های آخر بود و تنها یک دوشکا بر سرمان آتش می ریخت. همه بر زمین چسبیده بودند و نگاه ها به آن سو بود. چه می شد کرد؟

چه می توانستیم بکنیم؟...

در میان برق گلوله ها، یکی آرام – آرام به طرف سنگر دوشکا می رفت. همه حیران بودند و نگاه ها خیره مانده بود که چه کسی دارد می رود؟ ... خدایا نگهدارش باش! آن قدر جلو رفت که تنها قدمی با سنگر فاصله داشت. نفسهامان در سینه جا مانده بود. محو تماشایش بودیم. او نارنجک های را روانه ی سنگر کرد. دود و آتش سنگر دوشکا را فرا گرفت که ناگاه عراقی ها نارنجک انداختند و او قدش خمید. یکی از کنارم فریاد زد:

- ای وای... خدایا... برادر عبدالله!

و در میان صخره ها دوید مبهوت مانده بودم. یک نگاهم به او بود و یک نگاهم به سنگر عراقی، شبحی شوم بر بالای سنگر آمد و اسلحه اش را به طرف عبدالله گرفت. فریاد در دل دشت پیچید: «عبدالله... عبدالله...» و آنکه از کنارمان دویده بود، خود را روی عبدالله انداخت و گلوله ها بر بدنش باریدن گرفت.

وقتی بالای سرش رسیدیم، تنش سوراخ سوراخ شده بود و دیگر جانی در بدن نداشت. عبدالله را که هنوز نیمه جانی داشت، به شیاری در کنار یک تخته سنگ کشاندیم، تا به بدن زخم دیده اش زخم دیگری نرسد. در کنارش نشستم، آرام گفت:

- به بچه ها سلام برسان بگو کارشون خیلی عالی بود. بغض گلویم را می فشرد. گفتم:

- چرا خودت به طرف سنگر رفتی؟ چرا یکی از نیروها رو نفرستادی؟

تو فرمانده ای باید بایستی و نیروها را هدایت کنی.

نگاهش را به تخته سنگ دوخت و گفت:

- یک فرمانده باید موقعیت شناس باشد، وقتی دید عملیات به مرحله ای رسیده که نیروها دچار تزلزل شده اند، باید خودش دست به کار شود. اگر این کار را نمی کردم، شاید همه بچه ها قتل عامل می شدند.

نگاهم را به بدن زخم خورده اش دوختم. لکه های سرخ، مردانگی اش را به زخم می کشید. صورتم را برگرداندم تا نگاهش به اشکهایم نیفتد.

همان صبح زود پیکر نیمه جان عبدالله را به همراه دیگر مجروحان به عقب انتقال دادیم. بعد که خط تثبیت شد رفتیم سراغ شهدا.

در حین انتقال شهدا، چشمم خورد به پیکر بی جان شهید «محمد خانزاده» همان که خودش را سپر بلای فرمانده اش کرده بود. پیشانی اش را بوسیدم و گفتم: خوش به حالت بسیجی، خوب هوای فرمانده ات را داشتی.

منبع: یاد ماندگار

 

آقا سید

آقا سید

آقا سید
می خوای از درس خوندن فرار کنی ؟

می خوای از درس خوندن فرار کنی ؟

می خوای از درس خوندن فرار کنی ؟
مصطفی پیام مورچه را فهمید

مصطفی پیام مورچه را فهمید

مصطفی پیام مورچه را فهمید
به یاد روزهای خدایی اروند

به یاد روزهای خدایی اروند

به یاد روزهای خدایی اروند
UserName
عضویت در خبرنامه