• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2253
  • شنبه 1382/3/3
  • تاريخ :

تو كجا بودی امیر

گفتند از اتاق جنگ تماس گرفته اند با " نورانی " كار دارند. جهان آرا بود. نورانی كه آمد پشت بی سیم، جهان آرا هر چه را كه بهروز قیصری از عراقی ها گفته بود گذاشت كف دست نورانی.

­- اگه می تونین امشب یه ِسری كار چریكی بكنید.

- كار چریكی دیگه چیه؟

 - بهروز قیصری با چند تا از بچه ها رفته تا كارخونه ی  سنگ بری. می گه عراقیا اون جا ستاد زدن. اگر بتونید با چند تا از بچه ها برید یه شبیخون بهشون بزنید، لااقل تو روحیه شون اثر می ذاره. به فكرشون نمی رسه ما از این كارا بكنیم.

- چی بگم؟ حالا ببینیم چه می شه.

بچه ها خسته بودند. تازه، به جز چند نفر كسی آموزش چریكی ندیده بود كه بخواهند شب به عراقی ها حمله كنند. خود نورانی كه مثلا مسؤول بچه ها بود، یك دوره پانزده روزه  توی سپاه دیده بود، همین و بس. اما باز آمد پیش بچه ها و به همه گفت كه جهان آرا چه گفته.

- خب، حالا كی می یاد ؟

همه بلند شدند.

- بابا همه كه نمی شه بیان. پنج – شیش نفر بیان كه اگر گیر افتادیم، دست و پای هم رو برای فرار نبندیم. اون جوری خدای نكرده یكی اگه بیفته، كی می تونه بیاردش عقب؟

راست می گفت. فقط یكی را می خواست كه از بین بچه ها چند نفر را جدا كند! بقیه شاكی می شدند. چاره ای نبود. نورانی خودش شش نفر را انتخاب كرد: رسول بحرالعلوم، نادر طُبیجی، پرویز عرب، اسماعیل خسروی، جواد عزیزی با غلام بوشهری. آمدند راه بیفتند، اما امیر رفیعی نمی گذاشت ؛ پیله كرده بود كه مرا هم ببرید. آخر سر هم با این كه پایش هنوز می لنگید، نورانی مجبور شد ببردش.

نورانی ، پرویز عرب و یكی دیگر آرپی جی داشتند. بقیه هم ژ- 3. باید سبُك می رفتند. برای هر آرپی جی ، سه تا موشك برداشتند، برای هر اسلحه هم دو خشاب پر. راه افتادند سمت صد دستگاه.  نمی خواستند از گمرك رد شوند؛ خطرش زیاد بود. از جلوی خانه های صد دستگاه رد شدند رفتند سمت پاسگاه دوربند. پاسگاه دست عراقی ها بود. بی سر و صدا از پشت پاسگاه رد شدند رسیدند به نهر آب. روی نهر یك پل تخته ای كوچك بود. از روی پل رد شدند. رسول و جواد ماندند دم پل كه اگر عراقی ها آمدند، سریع به بچه ها خبر بدهند. بقیه رفتند نزدیك اتاق فرماندهی عراقی ها. تا به حال چنین كاری نكرده بودند. صورت ها شده بود خیس عرق. صدای قلب خودشان را می شنیدند. خیلی می ترسیدند ؛ عراقی ها هنوز داشتند می زدند. هوا هنوز تاریك تاریك نشده بود. عراقی ها را قشنگ می دیدند. ناچار بودند صبر كنند تا هوا خوب تاریك شود. تاریك كه شد، آمدند جلوتر.

- بچه ها تا من با آرپی جی نزدم، كسی شلیك نكنه.

نورانی بود. یك ضد هوایی آن طرف بود، یك تانك این طرف. نادر و غلام رفتند سمت ضدهوایی، پرویز و اسماعیل هم رفتند جلوی تانك.

نورانی ماند و امیر رفیعی. دو نفری داشتند می رفتند كه یك منور توی هوا روشن شد. همه جا شد عین روز روشن. خوابیدند روی زمین. یك كامیون عراقی پر از نیرو داشت می آمد طرف نورانی و امیر. توی همان چند ثانیه ای كه منور روشن بود. دیدنش. ماشین آمد تا جایی كه نورانی و امیر خوابیده بودند. آن جا نگه داشت. معلوم نبود می خواست پیاده كند یا سوار. نورانی امان نداد. بلند شد اولین آرپی جی را زد.

موشك مستقیم خورد به كامیون. آتش گرفت. بقیه هم كه منتظر این شلیك بودند، انگار دستشان روی ماشه خشك شده بود، تا صدا را شنیدند، زدند. محمد هنوز می ترسید. توی تاریكی امیر رفت بغلش كرد. انگار نه انگار وسط دشمنند. دست گذاشت روی شانه های محمد و فشار داد.

- خیلی خوب بود محمد، یكی دیگه.

كپسول روحیه بود. بعد تند یك موشك دیگر آماده كرد داد دست محمد. محمد حالا می فهمید كه چه خوب شد امیر هم راهشان آمد .

موشك را گرفت گذاشت توی قبضه. دومی را هم شلیك كرد. پرویز و نادر هم همین طور. دیگر جای ماندن نبود. عراقی ها مثل دیوانه ها دور خودشان می چرخیدند . و به عربی داد می كشیدند. بچه ها دویدند سمت جواد و رسول، كنار نهر. هنوز راهی نرفته، دشت شد روز روشن. عراقی ها منور زده بوند. توی نور دنبال بچه ها می دویدند. با هر چه دم دستشان بود می زدند: آرپی جی، تیربار، كلاش. بچه ها خوابیدند زمین. سینه خیز رفتند تا رسیدند به یك نهر آب. پر لجن بود. رفتند توی لجن ها. تا گردن رفتند توی لجن. اما آتش بند  نمی آمد. گلوله می خورد توی نهر و اطراف، لجن و خاك می پاشید توی صورتشان. از نهر آمدند بیرون. دویدند تا رسیدند به یك خانه. از دیوار پریدند بالا و رفتند تو.

عراقی ها داشتند درست پشت سرشان می آمدند. راه برگشت نبود. رفتند از در خانه بروند بیرون كه دیدند در قفل است. غلام مهلت نداد؛ با لگد زد توی در. دو لنگه در چهار طاق از هم باز شد. دویدند بیرون. خودشان را رساندند به شهر. خیلی خوشحال بودند.

- پس امیر كو؟

به هم نگاه كردند. امیر بینشان نبود. به عقب نگاه كردند. خبری نبود. جا مانده بود. یعنی كجا؟ موقع فرار نفهمیده بودند كجا مانده.

-  می گید برگردیم بچه ها؟

كسی چیزی نمی گفت. با هم راه افتادند سمت عراقی ها . هنوز راهی نرفته بودند كه دیدند یك نفر توی تاریكی اسلحه اش را گذاشته روی كولش وقدم زنان می آید سمتشان. داشت با خودش سرود می خواند:

«خمینی ای امام خمینی  ای امام ...» می خواند ومی آمد. پریدند بغلش كردند.

تو كجا بودی امیر ؟

8خاطره از لحظه شهادت کربلاییان

8خاطره از لحظه شهادت کربلاییان

8خاطره از لحظه شهادت کربلاییان
به پسرم دروغ نگویید...

به پسرم دروغ نگویید...

به پسرم دروغ نگویید...
برادر چهارم را هم بردیم جبهه!

برادر چهارم را هم بردیم جبهه!

برادر چهارم را هم بردیم جبهه!
جنازه ات رابرای مادرت می فرستم

جنازه ات رابرای مادرت می فرستم

جنازه ات رابرای مادرت می فرستم
UserName
عضویت در خبرنامه