• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1797
  • پنج شنبه 1382/10/18
  • تاريخ :

بخشی از خاطرات سفر به روسیه

من معمای زن را لاینحل می دانم


گاهی اوقات که با حریفان تنها می ماندیم، پای زن به میان می آمد، اما من معمولاً از بی کسی خود مطلبی به میان نمی آوردم. وقتی که عکس دختری را ازسینه شان بیرون می کشیدند و نشانم می دادند، می دیدم برق شادی از چشمانشان می درخشید و درخشیدن اشک شادیشان چشمان مرا هم مرطوب می کرد. اغلب نزد خود می گفتم:

آیا قلب من همیشه باید خالی باشد... خالی مانند صندوقی که کوچکترین امانت با ارزشی در آن راه نداده باشند؟

آیا قلب من هیچگاه صندوقچه محبت دختری نخواهد شد؟

آیا من باید به خاطر کشتی و آن مدال طلای کذایی آن قدر تنها باشم؟

آیا کشتی به تنهایی کفاف زندگی مرا می دهد؟

این سوالی است که همیشه به آن می اندیشم اما. اما هیچگاه به آن جواب نداده ام.

عده یی از من می پرسند تو وجود و قلب خود را کی از تنهایی نجات خواهی داد؟

من معمای زن را لاینحل می دانم. من با آنکه قریب سی سال از عمرم می گذرد، هنوز نتوانسته ام این معما را حل کنم، در این باره من از همه بچه ترم.

لحظه یی که آلبول عکس آن دختر را در پوششی از طلا جای داد به من گفت:

تو از اینها نداری؟

من دستی به سرش کشیدم و در جواب او گفتم:

نه، چطور مگر؟

او هیچ نگفت. اما من به خاطر آوردم این سوال پنج سال پیش از طرف نیلسون سوئدی شده بود و در ورشو کولایف هم آن را تکرار کرد مضافاً به اینکه در کشور خود دایم از این پرسش رنج می برم. در اینجا لازم است به مطلب خود خاتمه دهم.

اما با همه اینها و برای اینکه مطلبم مبتنی بر واقعیات باشد و نقطه های تاریکی در روابط من و دوستانم ایجاد نشود با اجازه شما می خواهم دو کلمه عرض کنم.

به هیچ وجه معلوم نیست که من معمای زن را چگونه می خواهم حل کنم اما مجبورم ورق خود را رو کنم و بگویم من در هر لحظه که تصمیم به این کار بگیرم و درک کنم وجود من باعث آن خواهد شد که زنی سعادتمند گردد و سال بعد تصمیمم عملی می گردد، پس از دو سال و نه ماه تختی کوچولو متولد خواهد شد. من مجبورم تقاضای دلم را اجابت کنم...

UserName