• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1547
  • پنج شنبه 1382/9/27
  • تاريخ :

حکایت مرد بت پرستى که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت ( منطق الطیر عطار )



بانگلبیکىزحضرت می شنود

یک شبى روح الامین در سد ره بود

می ندانمتا  کسىمی  داندش

بندهاى گفت این زمان می خواندش

نفس او مرده است او دل زنده ایست

اینقدردانم که عالى بنده ایست

زونگشت آگاه در  هفت  آسمان

خواست تا  بشناسد او را آن زمان 

باردیگر   گردعالمدربگشت

در  زمین گردید و در دریا بگشت

سوىاوآخرمرا  راهى  نماى

هم  ندید  آن بنده را، گفت اى خداى

درمیاندیرشومعلومکن

حقتعالىگفتعزم  رومکن

کان زمان می خواند بت را زارزار

رفتجبرئیلوبدیدش  آشکار

سوى حضرت بازآمد در خروش

جبرئیلآمد ازآن  حالت  بجوش

پرده  کن  در پیش من زین راز باز

پسزفان بگشاد  گفت اى بی نیاز 

توبه  لطف خود دهى او را جواب

آنکدردیرى  کند بت را خطاب 

مینداند،  زان  غلط  کردست راه

حقتعالى  گفت  هست او دل سیاه 

من  چو  می  دانم  نکردم  ره  غلط

گرزغفلتره غلط کرد آن سقط

لطفما خواهد شد او را عذر خواه

همکنونراهشدهمتاپیشگاه

درخداگفتنزفانشبرگشاد

اینبگفتو  راهجانش  برگشاد

کانچاینجا  می  رود  بی  علتست

تابدانىتو  کهاینآنملتست 

هیچ  نیست  افکنده،  کمتر  پیچ  تو

گربریندرگه  ندارى  هیچ  تو

هیچبر  درگاه  او  هم  می  خرند

نه همه زهدمسلم می خرند

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
من آن مرغم که ...

من آن مرغم که ...

من آن مرغم که ...
قصه عاشقان خوش است بسی

قصه عاشقان خوش است بسی

قصه عاشقان خوش است بسی
سفری دل انگیز در داستانهای کهن

سفری دل انگیز در داستانهای کهن

سفری دل انگیز در داستانهای کهن
UserName
عضویت در خبرنامه