• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1501
  • پنج شنبه 1382/9/27
  • تاريخ :

لطف بی پایان خدا



مردی بود که او را رئیس مروان گفتندی، و او در روزگار سلطان محمود بود، و ظالم و خلق آزار بود. مدتی در این به سر برده بود،(1) و آخر الامر توبه کرد، و از سرهمه بدیها برخاست(2)، و خیرات و صدقات بسیار پیش گرفت، و عزم سفر قبله(3) کرد. روزی سگی را از دور بدید – گرگین و افتاده و لاغر و نحیف و موی ریزیده و ریخته و از رنج بیچاره گشته . رئیس را دل بر وی بسوخت، گفت: " بیچاره جانوری است و هم آفریده خدای است." پس خدمتکار را گفت: " برو و نان و رسنی بیار" و هم آنجا بایستاد تا او باز آمد و نان و آب بیاورد. پس به دست خود او را سیر کرد، و آب داد، و رسن در گردن آن سگ کرد، و او را به وثاق برد، و فرمود تا پاره ای روغن بیاورد، و به دست خود روغن در سگ مالید. و هر روز یک من نان او راتب فرمود(4)؛ تا مدتی بر آمد و آن سگ قوت گرفت، و موی برآورد، و بر در خانه رئیس ملازمت نمود.

بعد از مدتی رئیس وفات یافت. او را به خواب دیدند که در بهشت می خرامید. ازاو پرسیدند که " خدای، تعالی، با توجه کرد؟" گفت: " مرا در گور نهادند، فرشتگان عذاب در آمدند و قصد من کردند، و من دل برعقوبت نهادم . آنگاه نسیم رحمت بوزید و بشارت بدیشان رسانید و گفت : دور شوید از او، که او سگی بود از سگان دوزخ، اما او را در کار سگی کردند(5)، تا عالمیان بدانند که رحمت ما قلب نیست و اکرم الاکرمین(6) ماییم، و کرم ما را نهایت نیست."

پی نوشت :

1- یعنی مدتی به ستمگری و مردم آزاری مشغول بود.

2- یعنی از همه بدیها کناره گرفت.

3- یعنی سفرحج

4- یعنی برای آن سگ یک من نان مقرری تعیین کرد.

5- یعنی او را به سبب سگی بخشیدند.

6- یعنی بخشیده ترین بخشندگان.

آزادمردی

آزادمردی

آزادمردی
جوان تائب

جوان تائب

جوان تائب
جوان شرمسار

جوان شرمسار

جوان شرمسار
جوان پشیمان

جوان پشیمان

جوان پشیمان
UserName
عضویت در خبرنامه