• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3233
  • چهارشنبه 1385/6/15
  • تاريخ :

تشرف على بن مهزیار اهوازى

امام زمان عليه السلام

جناب على بن مهزیار فرمود: بیست بار با قصد این كه شاید به خدمت حضرت صاحب الامر (عج) برسم، به حج مشرف شدم، اما در هـیـچ كـدام از سفرها موفق نشدم .

تا آن كه شبى در رختخواب خود خوابیده بودم، ناگاه صدایى شنیدم كه كسى مى گفت: اى پسر مهزیار، امسال به حج برو كه امام خود را خواهى دید.

شادان از خواب بیدار شدم و بقیه شب را به عبادت سپرى كردم .

صـبـحـگاهان، چند نفر رفیق راه پیدا كردم، و به اتفاق ایشان مهیاى سفر شدم و پس از چندى به قـصـد حـج به راه افتادیم .

در مسیر خود وارد كوفه شدیم . جستجوى زیادى براى یافتن گمشده‌ام نـمـودم، امـا خـبـرى نـشـد، لذا با جمع دوستان به عزم انجام حج خارج شدیم و خود را به مدینه رسـانـدیـم .

چـنـد روزى در مدینه بودیم . باز من از حال صاحب الزمان(عج) جویا شدم، ولى مانند گـذشـتـه، خـبـرى نیافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگردید.

مغموم و محزون شدم و تـرسـیـدم كـه آرزوى دیـدار آن حـضـرت بـه دلم بماند.

با همین حال به سوى مكه خارج شده و جستجوى بسیارى كردم، اما آن جا هم اثرى به دست نیامد.

حج و عمره‌ام را ظرف یك هفته انجام دادم و تمام اوقات در پى دیدن مولایم بودم .

روزى مـتـفـكـرانـه در مسجد نشسته بودم . ناگاه در كعبه گشوده شد. مردى لاغر كه با دو برد (لباسى است) محرم بود، خارج گردید و نشست .

دل من با دیدن او آرام شد. به نزدش رفتم . ایشان براى احترام من، برخاست .

مرتبه دیگر او را در طواف دیدم .

گفت: اهل كجایى؟ گفتم: اهل عراق .

گفت: كدام عراق؟

گفتم: اهواز.

گفت: ابن خصیب را مى شناسى؟ گفتم: آرى .

گـفـت: خدا او را رحمت كند، چقدر شب‌هایش را به تهجد و عبادت مى گذرانید و عطایش زیاد و اشك چشم او فراوان بود.

بعد گفت: ابن مهزیار را مى شناسى؟ گفتم: آرى، ابن مهزیار منم .

گفت: حیاك اللّه بالسلام یا اباالحسن (خداى تعالى تو را حفظ كند).

سپس با من مصافحه و معانقه نمود و فرمود: یا اباالحسن، كجاست آن امانتى كه میان تو و حضرت ابومحمد (امام حسن عسكرى علیه السلام) بود؟ گفتم: موجود است و دست به جیب خود برده، انگشترى كه بر آن دو نام مقدس محمد و على علیهماالسلام نـقش شده بود، بیرون آوردم .

همین كه آن را خواند، آن قدر گریه كرد كه لباس احرامش از اشك چشمش تر شد و گفت: خدا تو را رحمت كند یا ابامحمد، زیرا كه بهترین امت بودى .

پروردگارت تو را به امامت شرف داده و تاج علم و معرفت بر سرت نهاده بود.

ما هم به سوى تو خواهیم آمد. بعد از آن به من گفت: چه را مى خواهى و در طلب چه كسى هستى، یا اباالحسن؟ گفتم: امام محجوب از عالم را.

گفت: او محجوب از شما نیست، لكن اعمال بد شما او را پوشانیده است .

برخیز به منزل خود برو و آمـاده باش .

وقتى كه ستاره جوزا غروب و ستاره‌هاى آسمان درخشان شد، آن جا من در انتظار تو، میان ركن و مقام ایستاده ام .

ابـن مـهـزیـار مـى گـوید: با این سخن روحم آرام شد و یقین كردم كه خداى تعالى به من تفضل فـرمـوده است، لذا به منزل رفته و منتظر وعده ملاقات بودم، تا آن كه وقت معین رسید.

از منزل خارج و بر حیوان خود سوار شدم، ناگاه متوجه شدم آن شخص مرا صدا مىزند: یا اباالحسن بیا.

به طرف او رفتم .

سلام كرد و گفت: اى برادر، روانه شو.

و خودش به راه افتاد.

در مسیر، گاهى بیابان را طى مى كرد و گـاه از كـوه بالا مى رفت .

بالاخره به كوه طائف رسیدیم .

در آن جا گفت: یااباالحسن، پیاده شو نماز شب بخوانیم .

پیاده شدیم و نماز شب و بعد هم نماز صبح را خواندیم .

بـاز گفت: روانه شو اى برادر.

دوباره سوار شدیم و راه‌هاى پست و بلندى را طى نمودیم، تا آن كه بـه گـردنـه‌اى رسـیـدیـم .

از گردنه بالا رفتیم، در آن طرف، بیابانى پهناور دیده مى شد.

چشم گشودم و خیمه‌اى از مو دیدم كه غرق نور است و نور آن تلالویى داشت .

آن مرد به من گفت: نگاه كن .

چه مى بینى؟ گفتم: خیمه‌اى از مو كه نورش تمام آسمان و صحرا را روشن كرده است .

گفت: منتهاى تمام آرزوها در آن خیمه است . چشم تو روشن باد.

وقـتـى از گردنه خارج شدیم، گفت: پیاده شو كه این جا هر چموشى رام مى شود.

از مركب پیاده شدیم .

گفت: مهار حیوان را رها كن .

گفتم: آن را به چه كسى بسپارم؟ گفت: این جا حرمى است كه داخل آن نمى شود، جز ولى خدا.

مهار حیوان را رها كردیم و روانه شدیم، تا نزدیك خیمه نورانى رسیدیم .

گفت: توقف كن، تا اجازه بگیرم .

داخل شد و بعد از زمانى كوتاه بیرون آمد و گفت: خوشا به حالت كه به تو اجازه دادند.

وارد خـیـمـه شـدم .

دیـدم اربـاب عـالم هستى، محبوب عالمیان، مولاى عزیزم، حضرت بقیة اللّه الاعـظـم، امام زمان مهربانم روى نمدى نشسته‌اند نطع سرخى بر روى نمد قرار داشت، و آن حضرت بر بالشى از پوست تكیه كرده بودند. سلام كردم .

بـهـتـر از سـلام من، جواب دادند.

در آن جا چهره‌اى مشاهده كردم مثل ماه شب چهارده، پیشانى گـشـاده با ابروهاى باریك كشیده و به یكدیگر رسیده .

چشم‌هایش سیاه و گشاده، بینى كشیده، گونه‌هاى هموار و برنیامده، در نهایت حسن و جمال .

بر گونه راستش خالى بود مانند قطره‌اى از مشك كه بر صفحه‌اى از نقره افتاده باشد.

موى عنبر بوى سیاهى داشت، كه تا نزدیك نرمه گوش آویـخـتـه و از پـیشانى نورانى‌اش نورى ساطع بود مانند ستاره درخشان، نه قدى بسیار بلند و نه كوتاه، اما كمى متمایل به بلندى، داشت .

آن حضرت روحى فداه را با نهایت سكینه و وقار و حیاء و حسن و جمال، زیارت كردم، ایشان احوال یـكایك شیعیان را از من پرسیدند.

عرض كردم: آنها در دولت بنى عباس در نهایت مشقت و ذلت و خوارى زندگى مى‌كنند.

فـرمـود: ان شـاءاللّه روزى خـواهد آمد كه شما مالك بنى عباس شوید و ایشان در دست شما ذلیل گـردنـد.

بـعد فرمودند: پدرم از من عهد گرفته كه جز، در جاهایى كه مخفى‌تر و دورتر از چشم مـردم اسـت، سـكـونـت نكنم، به خاطر این كه از اذیت و آزار گمراهان در امان باشم تا زمانى كه خداى تعالى اجازه ظهور بفرماید.

و به من فرموده است: فرزندم، خدا در شهرها و دسته‌هاى مختلف مخلوقاتش همیشه حجتى قرار داده است تا مردم از او پـیـروى كنند و حجت بر خلق تمام شود.

فرزندم، تو كسى هستى كه خداى تعالى او را براى اظهار حـق و مـحـو بـاطل و از بین بردن دشمنان دین و خاموش كردن چراغ گمراهان، ذخیره و آماده كـرده است .

پس در مكان‌هاى پنهان زمین، زندگى كن و از شهرهاى ظالمین فاصله بگیر و از این پـنـهان بودن وحشتى نداشته باش، زیرا كه دل‌هاى اهل طاعت، به تو مایل است، مثل مرغانى كه به سـوى آشـیـانـه پـرواز مـى كنند و این دسته كسانى هستند كه به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذلیل‌اند، ولى در نزد خداى تعالى گرامى و عزیز هستند.

ایـنـان اهـل قـنـاعـت و متمسك به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و تابع ایشان در احكام دین و شـریـعـت مـىبـاشـند.

با دشمنان طبق دلیل و مدرك بحث مى كنند و حجت‌ها و خاصان درگاه خـدایند، یعنى در صبر و تحمل اذیت از مخالفان مذهب و ملت چنان هستند كه خداى تعالى، آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه این سختی‌ها را تحمل مىكنند.

فرزندم، بر تمامى مصایب و مشكلات صبر كن، تا آن كه خداى تعالى وسایل دولت تو را مهیا كند و پـرچـم‌هاى زرد و سفید را بین حطیم و زمزم بر سرت به اهتزار درآورد و فوج فوج از اهل اخـلاص و تـقـوى نـزد حـجرالاسود به سوى تو آیند و بیعت نمایند.

ایشان كسانى هستند كه پاك طینتند و به همین جهت قلب‌هاى مستعدى براى قبول دین دارند و براى رفع فتنه‌هاى گمراهان بـازوى قـوى دارنـد.

آن زمان است كه باغ‌هاى ملت و دین بارور گردد و صبح حق درخشان شود.

خـداونـد بـه وسیله تو ظلم و طغیان را از روى زمین برمىاندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظـاهـر مى نماید.

احكام دین در جاى خود پیاده مى شوند و باران فتح و ظفر زمین‌هاى ملت را سبز و خرم مى سازد.

بعد فرمودند: آنچه را در این مجلس دیدى باید پنهان كنى و به غیر اهل صدق و وفا و امانت اظهار ندارى .

ابـن مهزیار مى گوید: چند روزى در خدمت آن بزرگوار ماندم و مسائل و مشكلات خود را سؤال نمودم .

آنگاه مرخص شدم تا به سوى اهل و خانواده خود برگردم .

در وقـت وداع، بیش از پنجاه هزار درهمى كه با خود داشتم، به عنوان هدیه خدمت حضرت تقدیم نموده و اصرار كردم كه ایشان قبول نمایند.

مـولاى مـهـربـان تـبـسـم نموده و فرمودند: این مبلغ را كه مربوط به ما است در مسیر برگشت استفاده كن و به طرف اهل و عیال خود برگرد، چون راه دورى در پیش دارى .

بعد هم آن حضرت بـراى مـن دعـاى بـسـیارى فرمودند.

پس از آن خداحافظى كردم و به طرف شهر و دیار خود باز گشتم.

 

منبع:

كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
مكاشفه ملامحمد تقى مجلسى(ره)

مكاشفه ملامحمد تقى مجلسى(ره)

مكاشفه ملامحمد تقى مجلسى(ره)
تشرف سید بحرالعلوم (ره)

تشرف سید بحرالعلوم (ره)

تشرف سید بحرالعلوم (ره)
تشرف شیخ انصاری محضر حضرت ولی عصر(عج)

تشرف شیخ انصاری محضر حضرت ولی...

تشرف شیخ انصاری محضر حضرت ولی عصر(عج)
تشرف سید بحرالعلوم در مسجد سهله

تشرف سید بحرالعلوم در مسجد سهله

تشرف سید بحرالعلوم در مسجد سهله
UserName
عضویت در خبرنامه