• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 873
  • يکشنبه 1384/1/28
  • تاريخ :

در پى نشانه

 راه درازى آمده بود. خستگى توانى برایش نگذاشته بود. در كوچه‏هاى گرم سامرا آرام گام برمى‏داشت و به دنبال خانه امام مى‏گشت. امام زیر نظر شدید ماموران ‏خلیفه قرار داشت. از هر كه مى‏پرسید، پاسخی نمی شنید. نمى‏دانست چه كند. ناامید و درمانده شده بود.

در كوچه‏اى خلوت كسى را دید. فكر كرد بهتر است از او نیز بپرسد. قدم هایش راتندتر كرد، به او رسید و سراغ حسن بن‏على(ع) را گرفت.

جوان غفارى همراه چند تن مقابل در خانه امام حسن عسكرى(ع) نشسته بود و منتظر خروج امام بود. مى‏خواست ‏براى اولین بار چهره ابومحمد را ببیند. تبلیغات مسموم خلفاى عباسى فكرش را در مسیر انحراف قرار داده بود. اختلاف بر سر امامت ابومحمد(ع) در مدینه او و بسیارى را در تردید افكنده بود. مى‏خواست ‏تردیدش را برطرف كند و دوستان مدنى‏اش را نیز از شك برهاند. دستى به موهاى ‏سیاهش كشید، خاك دشداشه سفیدش را تكانید، چند قدمى پیش رفت تا در بزند و وارد شود؛ اما دوباره برگشت. همچنان پریشان و منتظر بود. مردى كه كنارش ‏ایستاده بود، دریافت كه جوان به تدریج ‏شكیبایى‏اش را از كف مى‏دهد. نزد وى آمد و گفت: « پسرم، اهل كجایى؟» از مدینه آمده‏ام.

مرد تعجب كرد و پرسید: « این جا چه مى‏كنى؟»

جوان، كه همچنان به درمى‏نگریست، پاسخ داد: « درباره امامت ابومحمد(ع) اختلاف پیش آمده است، آمده‏ام ‏او را ببینم، سخنى بشنوم یا نشانه‏اى بیابم تا دلم آرام گیرد.

اندكى خاموش ماند و سپس ادامه داد: « من از قبیله غفارم، ابوذر از اجداد من است. او خدمتگزار این خاندان بود، نمى‏خواهم از راه درستى كه وى انتخاب كرد، منحرف شوم.»

در این هنگام در چوبى‏ خانه امام باز شد. از خانه كوچك و گلى امام نورى بیرون آمد و مردى خوش ‏سیما و نورانى خارج شد. آنگاه خدمتكار امام خارج شد و در را بست. چند نفر از ماموران خلیفه، كه در كوچه رفت و آمد مى‏كردند، نزدیكتر آمدند. مردى كه در كنار جوان ایستاده بود به او گفت: « به ایشان سلام نكن و نزدیك ‏نرو ممكن است جانت ‏به خطر افتد.»

جوان تمام حواسش به امام بود، مى‏خواست پیش ‏برود و حرفى بزند؛ ولى مى‏هراسید.

امام، با قدم هاى سنگین، كنار جوان آمد. روبرویش ایستاد و مدتى به او نگریست. جوان سرش را به زیر انداخت. مى‏خواست چیزى بگوید اما نتوانست. دست و پایش را گم‏ كرده بود. امام به او فرمود: آیا غفارى هستى؟

جوان پاسخ داد: آرى .

امام فرمود: مادرت «حمدویه‏» چه مى‏كند؟

جوان شگفت ‏زده شد، دستش به لرزه افتاد. با تعجب پاسخ داد: «خو... خوب است.»

سرش را به زیر انداخت. دیگر شكش برطرف شده بود. امام(ع) از برابرش گذشت و دور شد. مى‏خواست دنبال امام برود و از وى عذر بخواهد، اما از ماموران خلیفه ‏مى‏هراسید.

دیگر از سر درگمى درآمده بود. خیالش راحت‏ شده بود. نشانه‏اى كه از امام ‏مى‏خواست، یافته بود. مردى كه كنارش ایستاده بود، پرسید:« آیا قبلا او را دیده بودى؟»

جوان كه هنوز دور شدن امام(ع) را نظاره مى‏كرد، جواب داد: نه‏ .

مرد دوباره پرسید: «آیا همین نشانه برایت كافى است؟» جوان نفس عمیقى كشید و گفت: «كمتر از این نیز كافى بود.»

"محمدهادى عسگرزاده"

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName