• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1951
  • پنج شنبه 1384/1/18
  • تاريخ :

اسوه اخلاق حسنه(2)

دو نمونه از بزرگوارى‏هاى امام(ع)

چه كسى همانند این جوانمردان است؟

زهد امام حسن(ع)

مكارم اخلاق و سیره‏هاى عملى امام

احسان در برابر آزار دیگران

دو نمونه از بزرگوارى‏هاى امام(ع)

محمد بن یوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطین روایت كرده كه مردى نامه‏اى به دست امام حسن(ع) داد كه در آن حاجت‏ خود را نوشته بود.

امام(ع) بدون آن كه نامه را بخواند به او فرمود: «حاجتك مقضیة‏»؛حاجتت رواست!

شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامه‏اش را مى‏خواندى و مى‏دیدى حاجتش چیست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مى‏دادى؟

امام(ع) پاسخى عجیب و خواندنى داد و فرمود:

«اخشى ان یسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته‏» (23)؛بیم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدین مقدار كه من نامه‏اش را مى‏خوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.

على بن عیسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احیاء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابوالحسن مدائنى و دیگران روایت كرده‏اند (24)كه امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و عبدالله بن جعفر (25)شوهر حضرت زینب(ع) به قصد انجام زیارت حج‏ خانه خدا از مدینه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پیش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شدیدى شدند و در این خلال به خیمه پیرزنى برخوردند و از او نوشیدنى خواستند!

پیرزن گفت: آب و نوشیدنى در خیمه نیست، ولى در كنار خیمه گوسفندى است كه مى‏توانید از شیر آن گوسفند استفاده كنید، آن را بدوشید و شیرش را بنوشید!

آنها رفتند و شیر گوسفند را دوشیده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.

زن گفت: جز همین گوسفند مالك چیزى نیستم و چیز دیگرى نزد من یافت نمى‏شود، یكى از شما آن را ذبح كنید تا من براى شما غذایى تهیه كنم؟

در این وقت ‏یكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نیز برخاسته براى ایشان غذایى تهیه كرد و آنها خوردند و لختى بیاسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آماده ‏رفتن شدند و به آن زن گفتند:

«یا امة الله نحن نفر من قریش نرید حج‏بیت الله الحرام فاذا رجعنا سالمین فهلمى الینا لنكافئك على هذا الصنع الجمیل‏»؛اى زن! ما افرادى از قریش هستیم كه اراده زیارت حج ‏بیت الله را داریم و چون سالم بازگشتیم، نزد ما بیا تا پاداش این محبت تو را بدهیم!

آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جریان را شنید، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:

«ویحك تذبحین شاتى لاقوام لا تعرفینهم ثم تقولین: نفر من قریش‏»؟!؛واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى كه نمى‏شناسى سر مى‏برى، آنگاه به من مى‏گویى: افرادى از قریش بودند؟!

این جریان گذشت و پس از مدتى، فقر و نیاز، آن پیرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدینه كشانید و چون سرمایه و كسب و كارى نداشتند به جمع‏آورى سرگین و پشگل مشغول شده و از این طریق امرار معاش كرده و زندگى خود را مى‏گذراندند.

در یكى از روزها پیرزن عبورش بر در خانه امام حسن(ع) افتاد و در حالى كه امام(ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را دید شناخت، ولى پیرزن امام را نشناخت. در این وقت امام حسن(ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پیرزن برود و او را به نزد وى بیاورد.

غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع) به او فرمود: آیا مرا مى‏شناسى؟

گفت: نه!

فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!

پیرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!

امام حسن(ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خریدارى كردند و با هزار دینار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نیز وى را به نزد برادرش ‏حسین(ع) فرستاد.

امام حسین(ع) از آن زن پرسید: برادرم حسن چه مقدار بهتو داد؟

عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دینار!

امام حسین(ع) نیز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پیرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبدالله بن جعفر فرستاد، و عبدالله از آن پیرزن پرسید:

حسن و حسین(ع) چقدر بهتو دادند؟

پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار!

عبدالله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار به او دادند! و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مى‏انداختم! (26)یعنى با پرداخت ‏بیش از این مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقى و مشكل دچار مى‏كردم.

و در كشف الغمه اربلى آمده كه گوید:

این قصه در كتاب ها و داستان هاى ائمه اطهار(ع) مشهور است، و در روایت دیگرى كه از طریقى دیگر نقل شده اینگونه است كه مرد دیگرى نیز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبدالله بن جعفر رفت و عبدالله به او گفت:

«ابدئى بسیدى الحسن و الحسین‏»؛به آقایان من حسن و حسین آغاز كن!

و چون به نزد امام حسن(ع) رفت آن حضرت یك صد شتر به او داد و امام حسین(ع) نیز یك هزار گوسفند به او عنایت فرمود و چون به نزد عبدالله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبدالله به او گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند ( و خیال مرا از این بابت آسوده كردند) و سپس دستور داد هزار دینار به او پرداخت كردند...! در اینجا پیرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدینه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى به آن زن گفت: من هرگز به پاى این سخاوتمندان بى بدل در جود نمى‏رسم و به یك دهم آنها نیز در بخشش نخواهم رسید، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مى‏دهم!

و به دنبال این ماجرا آن پیرزن آنها را گرفت و به دیار خود بازگشت. (27)

چه كسى همانند این جوانمردان است؟

از كتاب خصال شیخ صدوق(ره) روایت ‏شده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او- كه بر درب مسجد نشسته بود-درخواست ‏بخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.

آن مرد گفت: این مقدار دردى را از من دوا نمى‏كند، پس مرا به شخصى راهنمایى كن كه حاجتم را برآورده سازد!

عثمان به گوشه‏اى از مسجد كه امام حسن و امام حسین(ع) و عبدالله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:

«دونك هؤلاء الفتیة‏»؛به نزد این جوانمردان برو!

آن مرد نیز متوجه آنها شده و حاجت‏ خود را به ایشان معروض داشت!

حسنین(ع) به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دین مقرح، او فقر مدقع ففى ایها تسئل‏» ؛سؤال جز در یكى از سه چیز جایز نیست: خونى فاجعه آمیز، یا بدهكارى دردآور و جانسوز، یا فقرى كه انسان را خاكستر نشین كند، اكنون بگو: تو در كدامیك از این سه مورد سؤال مى‏كنى؟

پاسخ داد: در یكى از همین سه مورد است!

در اینجا امام حسن(ع) دستور داده پنجاه دینار به او بدهند، و امام حسین(ع) چهل و نه دینار و عبدالله بن جعفر چهل و هشت دینار!

آن مرد پول ها را گرفت و از نزد ایشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسید: چه كردى؟ و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنین(ع) و عبدالله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:

«من لك بمثل هوءلاء الفتیة؟! اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخیر و الحكمة‏» (28)؛چه كسى همانند این جوانمردان است، اینان ازسینه علم و دانش شیر خورده و خیر و حكمت را نزد خود گرد آورده‏اند.

نظیر این روایت از عیون الاخبار ابن قتیبة نیز نقل شده، با چند تفاوت:

اول-آن كه به جاى عثمان، عبدالله بن عمر ذكر شده است.

دوم- آن كه امام حسن(ع) به او فرمود:

«ان المسئلة لا تصلح الا فى دین فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة‏» ؛سؤال شایسته نیست جز در بدهكارى سنگین، یا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، یا خونبهایى و یا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟ و آن مرد در پاسخ گفت: یكى از همین سه چیز است.

سوم- این كه در نقل مزبور آمده كه امام حسن(ع) یكصد دینار به او داد و امام حسین(ع) نود و نه دینار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(ع) عمل كرده باشد.

و تفاوت چهارم- آن كه در این روایت نامى از عبدالله بن جعفر ذكر نشده است. (29)

زهد امام حسن(ع)

در اثبات زهد امام حسن(ع) همین مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت- كه حق مسلم او بود- چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد...

و از شیخ صدوق(ره) نقل شده كه درباره زهد امام حسن(ع) كتاب جداگانه‏اى نوشته و آن را زهد الحسن نامیده است...

و نویسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(ع) پس از جدش رسول خدا و پدرش على(ع) از همه مردم زاهدتر بوده... (30)

و این داستان را نیز از تاریخ ابن عساكر نقل كرده‏اند كه از شخصى به نام مدرك بن زیاد روایت كرده كه گوید:

ما در باغ هاى ابن عباس بودیم كه امام حسن و امام حسین(ع) و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغ ها گردش كردند، سپس در كنار یكى از جوى‏هاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(ع) فرمود:

«یا مدرك هل عندك غذاء»؟؛اى مدرك آیا غذایى دارى؟

عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(ع) آن را خورده و فرمود:« یا مدرك ما اطیب هذا»؟؛اى مدرك چه غذاى خوبى!

پس از آن غذایى در نهایت ‏خوبى آوردند، و امام(ع) متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد.

مدرك غلامان را جمع‏آورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع) چیزى از آن نخورد.

مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمى‏خورید؟

امام(ع) فرمود: «ان ذاك الطعام احب عندى‏»؛بهراستى كه من همان غذا را بیشتر دوست دارم. (31)

مكارم اخلاق و سیره‏هاى عملى امام

مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غیر اسلامى درباره آن كتاب ها نوشته و قلمفرسایى‏ها كرده‏اند تا جایى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرین مرحله كمال انسانیت دانسته‏اند با این بیان كه گفته‏اند:

ملت هاى گذشته در آغاز خلقت ‏با نیروى بدنى خود، بر یكدیگر برترى مى‏جستند، و پس از آن كه جامعه بشریت آن مرحله و دوران اولیه را پشت‏ سر گذارد و ارتقاء یافت، علم و دانش معیار برترى انسان ها گردید، و چون به حد اعلاى ارتقاء و مقام والاى انسانى رسید، وسیله برترى آنها اخلاق گردید، و با این بیان، اخلاق مرحله نهایى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست. و از این سخن كه بگذریم در آیات قرآن و روایت اسلامى نیز شواهدى بر این مطلب مى‏توان یافت و اهمیت اخلاق تا بدان درجه و پایه است كهعلت ‏بعثت اشرف انبیاء و خاتم پیغمبران را همان تزكیه انسان ها و تعلیم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آیه كریمه: «لقد من الله على المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزكیهم و یعلمهم الكتاب و الحكمة...» (32)

و حدیث ‏شریف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏» (33)

را مى‏توان نمونه‏اى از این آیات و روایات دانست.

و جالب این است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حدیثى به اینگونه تفسیر كرده و فرموده است:

«یا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك‏» ؛اى على سه چیز از مكارم اخلاق است: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپیوندى به كسى كه از تو بریده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده!در این جا نمونه‏هایى ازاخلاق حسنه امام را ذکر می نماییم.

احسان در برابر آزار دیگران

همان‏گونه كه در روایت ‏آمده، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى، فوق‏العادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقیات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آن كه كسى به شما نیكى و احسان كند و شما نیز در برابر به او احسان و نیكى كنید، كه این یك امر عادى و طبیعى است، و خلاف این كار غیر طبیعى است كه قرآن كریم نیز آن را به عنوان یك اصل طبیعى عنوان كرده و مى‏فرماید:

«هل جزاء الاحسان الا الاحسان‏» (34)

اما اگر كسى توانست تا این حد خود را كنترل كند و این اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نیكى مقابله كند، این كار از نظر اخلاقى یك كار فوق العاده است كه هر كس نمى‏تواند چنین كارى را انجام دهد...

و به قول شاعر مى‏گوید:

بدى را بدى سهل باشد جزا         اگر مردى‏«احسن الى من اساء»!

مرحوم شهید آیة الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتاب هاى دیگر آن استاد بزرگوار، از تحقیق و عمق بسیارى برخوردار و كتاب بسیار نفیسى است، ایشان در آن كتاب تحقیق جالبى در این باره دارد و پس از آن كه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحیفه سجادیه را در این باره نقل كرده كه دعا كننده گوید:

«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى- لان اعارض من غشنى بالنصح‏»؛پروردگارا، درود فرست ‏بر محمد و آل محمد و به من توفیق ده كه معارضه ‏كنم ‏با آن كسانى كه با من بهظاهر دوستى مى‏كنند، ولى در واقع مى‏خواهند با من بدى و دغلى كنند.

«و اجزى من هجرنى بالبر»؛ خدایا، به من توفیق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كرده‏اند و سراغ من نمى‏آیند به احسان و نیكى‏ها.

«و اثیب من حرمنى بالبذل‏»؛خدایا، به من توفیق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كرده‏اند به این كه من به آنها بخشش كنم.

«و اكافئ من قطعنى بالصلة‏»؛خدایا، به من توفیق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم یا قطع صله مودت مى‏كند مكافات من این باشد كه من پیوند كنم.

«و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»؛خدایا، به من توفیق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غیبت مى‏كنند و پشت ‏سر من از من بدگویى مى‏كنند و این كه پشت ‏سر آنها همیشه نیكى آنها را بگویم.

«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السیئة‏»؛خدایا، به من توفیق ده كه نیكى‏هاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدى‏هاى مردم چشم بپوشم. (35)

سپس از خواجه عبدالله انصارى كه مرد عارف و وارسته‏اى بوده، این جمله را نقل كرده كه گفته است:

«بدى را بدى كردن سگسارى است، نیكى را نیكى كردن خركارى است، بدى را نیكى كردن كار خواجه عبدالله انصارى است.» (36)و سپس اشعارى از دیوان منسوب به امیرالمؤمنین(ع) نقل كرده كه مى‏فرماید:

و ذى سفه یواجهنى بجهل        و اكره ان اكون له مجیبا

یزید سفاهة و ازید حلما         كعود، زاده الاحراق طیبا

(شخص سفیهى از روى جهل با من مواجه مى‏شود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم. او بر جهالت و سفاهت ‏خود مى‏افزاید و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زیادتر مى‏كند.)

و در جاى دیگر فرمود:

و لقد امر على اللئیم یسبنى   فمضیت ثمة قلت ما یعنینى

(من بر شخص پست و لئیم مى‏گذرم كه مرا دشنام مى‏دهد و من از نزد او گذشته و مى‏گویم من مقصودش نبودم.)

اكنون در زندگانى امام حسن(ع) نمونه این مكارم اخلاق را بخوانید:

1. موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسین(ع) روایت كرده كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود: چه كسى پاى این گوسفند را شكسته؟

پاسخ داد: من!

فرمود: چرا؟

گفت: مى‏خواستم تا شما را غمگین كنم!

امام(ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى! و در روایت دیگرى است كه فرمود:

«لا غمن من امرك بغمى‏» ؛من نیز غمگین مى‏كنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگین كنى- یعنى شیطان.

و به دنبال آن او را آزاد كرد. (37)

این بود نگاه اجمالی به اخلاق حسنه امام مجتبی علیه السلام؛ امید است تا بتوانیم روش های انسان ساز ایشان را به کار بندیم و راه تکامل را طی نماییم.

پى‏نوشت‏ها:

23. بحارالانوار، ج 43، ص 350.

24. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 141.

25. بحارالانوار، ج 43، صص 348-341/ حیاة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 321-319.

26.عبدالله بن جعفر ابن ابیطالب یكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قریش محسوب مى‏شد.

27. بحارالانوار، ج 43، ص 349.

28. خصال صدوق، «باب الثلاثة‏».

29. نقل از عیون الاخبار ابن قتیبة، ج 3، ص 140.

30. حیاة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 330-329.

31. تاریخ ابن عساكر، ج 4، ص 212.

32. سوره آل عمران، آیه 164.

33. خصال صدوق، «باب الثلاثه‏»، حدیث 121.

34. سوره الرحمن، آیه 60.

35. صحیفه سجادیه، ص 69.

36. استاد در شرح این جمله گوید: اگر كسى بدى كند و انسان هم در برابر او بدى كند، این سگ رفتارى است، زیرا اگر سگى، سگ دیگرى را گاز بگیرد، این یكى هم او را گاز مى‏گیرد، نیكى را نیكى كردن،خركارى است، اگر كسى به انسان نیكى كند و انسان هم در مقابل او نیكى كند این كار مهمى نیست، زیرا یك الاغ وقتى كه شانه یك الاغ دیگر را مى‏خاراند، او هم فورا شانه این یكى را مى‏خاراند، بدى را نیكى كردن كار خواجه است.

37. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117/ حیاة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 314.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName