• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2119
  • پنج شنبه 1383/12/27
  • تاريخ :

دسته گلهایی که در ایام نوروز به آب دادم



خاطره فوتبالاولین نوروز درایران
خوش آمدیدبشکن باباجان!
صدسال به این سال هاتاب بازی در آب
عروسک سخنگوتوپ وآش
کمک به بقیهکمدی با جنس عالی
  مکبر خجالتی

اولین نوروز درایران

با خانواده ام تازه از عراق به ایران آمده بودیم. ایام عید بود وما که کسی را برای دید و بازدید نداشتیم  تصمیم گرفتیم به باغ وحش تهران  که آن وقتها در خیابان ولی عصر بود برویم. با ماشین  تا دم در باغ وحش رفتیم . وقتی پیاده شدیم خواهرم که تا آن روز برف ندیده بود و نمی دانست باید با احتیاط روی این چیزهای سفید راه رفت، پا به دو به داخل محوطه باغ وحش دوید تا زودتر به قفس حیوانات برسد. دویدن همان و محکم سُـر خوردن روی برف ها همان.

خلاصه ناچار شدیم از همان جا برگردیم  و او ر ا به بیمارستان ببریم  چون هم  دست و هم  پایش  شکسته بود.

بشکن باباجان!

یک سال طبق معمول مشغول انجام کارهای قبل از عید بودیم. چند ساعت مانده به تحویل سال، من رفتم ظرفهای شیرینی خوری و شکلات خوری و ... را آماده کنم. خانه ما از آن خانه های قدیمی بود که زیرزمین  داشت و حیاط . باید ظرفها را از زیرزمین به حیاط وآشپزخانه و بعد به اتاق می بردم . در یکی از مسیرهای رفت و برگشت، ناگهان یکی از ظروف بزرگ شیرینی خوری مامان را طی عملیات دست وپا چلفتی بازی انداختم و شکستم. عکس العمل پدرم خیلی جالب بود و مادرم را کیش و مات کرد. چون با خونسردی تمام گفت: بشکن باباجان! بشکن! هیچ ایرادی نداره!

تاب بازی در آب

انگار همین دیروز بود که با خاله ام اینا رفته بودیم سیزده به در. طبق معمول طنابی را که به عنوان تاب ازش استفاده می کردیم به دو تا درخت بستیم و شروع به بازی کردیم، جای درخت ها خیلی خوب نبود، دقیقاً نیم متر اونطرف تر شون، یک  برکه ی بزرگ قرار داشت، همه پشت به برکه می نشستن و بازی می کردن، ولی من، از اونجایی که سرنترسی داشتم ( و دارم!) رو به دریاچه می نشستم. یک دفعه بچه ها شروع کردن به هـُـل دادن من، هرچه داد زدم که« نکنین» ، محکم تر هـُـلـَم می دادن، تا این که با هل یکی از بچه ها از طناب جدا شدم و از اون بالا افتادم تو آب. از دعوای مامان و باباها که بگذریم، اون لحظه ای که با سرعت هر چه تمام تر افتادم تو آب و از ترس نفسم بند آمده بود، خیلی کیف داشت!

توپ وآش

یک سال سیزده بدر، با همه ی فامیل رفته بودیم باغ مادربزرگم. از کنار باغ  یک رودخانه می گذشت که اون سال به خاطر بارندگی زیاد، پر آب و خروشان بود. مامان ها بساط سفره و آش و کاهو وسکنجبین  رو  جور می کردن، باباها مشغول بحث های همیشگی شون بودن و ما بچه ها هم داشتیم با توپ «بسکتبال»،  «وسطی» بازی می کردیم!  کوچکترها وسط بودند و بزرگ ترها اطراف. داداشم توپ رو پرت کرد سمت پسرخاله ام، اون هم از ترسش فرار کرد سمت مامان اینا. چشمتون روز بد نبینه، یک دفعه دیدیم قابلمه آش برگشته و پسرخاله ام هوارکشان داره به سمت رودخانه می دود و دو سه تا از باباها هم دنبالش تا بگیرنش. اما چه موقع گرفتنش؟  چند متر پایین تر؛ و طفلک عین موش آبکشیده شده بود.

کمدی با جنس عالی

یک سال خانه تکانی عید در منزل مادرشوهرم مصادف شده بود با اسباب کشی ایشان به منزل جدید؛ از شب قبل یکی دو تا از بچه هایشان در منزل آنها جمع شده بودند و اسباب و اثاثیه را جمع آوری کرده بودند. وقتی که ما رسیدیم، قرار شد باربران لوازم را جا به جا کنند و در منزل جدید بگذارند ؛ بنا بر این وظیفه ما چیدن اثاثیه در منزل جدید بود.

یکی از اثاثیه بوفه خیلی بزرگی بود که قسمت بالای آن از قسمت پایینش جدا می شد. باربر قسمت پایین بوفه را پشتش گذاشت و از پله ها پایین رفت. بین راه هم همه اش می گفت:« چقدر این سنگینه.» ما هم می گفتیم: «آخه جنس چوبش عالیه. به خاطر همین سنگینه.» خلاصه باربر بیچاره، بوفه را از این منزل به آن منزل انتقال داد. وقتی تمام اثاثیه منتقل شد،هر کداممان مشغول چیدن یک قسمت شدیم و من سراغ بوفه رفتم. درِ پایین بوفه را که باز کردم از تعجب خشکم زد. تمام بشقاب ها و کاسه ها و ظروف بلور و ... همانطور که قبلاً چیده شده بودند، مرتب و منظم سرجایشان قرار داشتند و چون تازه اثاثیه آورده شده بود مطمئن بودم که کسی آنها را نچیده است. به دیگران موضوع را گرفتم. کلی خندیدیم، از این که بنده خدا باربر بیچاره همه اش می گفت: «چقدر این سنگینه.»  و ما با پررویی جواب می دادیم:« جنس چوبش عالیه.»  ولی با این همه، از مهارت آن باربر هم متعجب شده بودیم ؛ چون او با بوفه روی پشتش دو طبقه پایین رفته بود و دوباره  دو طبقه در خانه جدید از پله ها بالا آمده بود ولی ظروف از جایشان تکان نخورده بودند.

 واقعاً که دستش درد نکند.

خاطره فوتبال

یک روز به تحویل سال باقی مانده بود که با بچه های دبیرستان تصمیم گرفتیم به زمین بازی برویم و فوتبال بازی کنیم. خیلی از بچه ها موافق نبودند و پیشنهاد می کردند برای آخرین دیدار در سال جاری به جای دیگری برویم ولی به هر حال همگی توافق کردند که به زمین بازی برویم.

ما همیشه در این زمین با هم کل کل داشتیم و دائماً برای هم کُری می خواندیم. به هر حال تصمیم گرفتیم که چون فردا عید است، این بازی را با آرامی و بدون تنش به پایان برسانیم. بازی شروع آرامی داشت ولی به محض اینکه اولین گل به ثمر رسید ،انگار آخرین بازی دسته اول جام آزادگان است یک مرتبه در همه انگیزه  ایجاد شد و دیگر بازی را سفت گرفتند. هرچه می گفتیم « بچه ها بی خیال؛ بزارین صحیح و سالم برسیم سر سفره هفت سین» به خرج کسی نمی رفت. من هم دیدم  بالأخره بازی جدی شده ، یکهو با یک پاس با دروازه بان تیم مقابل تک به تک شدم. دروازه بان که دوست نزدیکم بود و اسمش نوید بود به سمت توپ دوید تا آن را تصاحب کند من هم  محکم به توپ ضربه زدم که چشمتان روز بد نبیند داد نوید به آسمان رفت. بنده خدا انگشت دستش در رفته بود.

خوش آمدید

یک بار  به اصرار دختر دایی ام با خانواده دایی ام رفتیم خونه یکی از آشناهاشون.  خیلی خجالت می کشیدم آخه تا حالا اونجا نرفته بودم.  وقتی رفتیم توی خونه و نشستیم، پسر بزرگشون که اومد توی اتاق ،همه  بلند شدن سلام و احوال پرسی  و ... منکه هول شده بودم با صدای بلند گفتم «خوش اومدید!»

صدسال به این سال ها

چند سال پیش در ایام عید عبارت «صدسال به این سالها» حسابی توی دهنم افتاده بود و به هرکس می رسیدم این جمله را می گفتم.چند روز از عید گذشته بود که همسایه مون با کارت عروسی  پسرش اومد در خونه مون. من هم کلی ذوق کردم و گفتم «ان شاءا... که صد سال به این سالها باشه!»

عروسک سخنگو

مادرم می گه وقتی بچه بودی شک داشتم که یه ضبط صوت به دنیا آورده ام یا یه بچه؟  چون از قرار معلوم حرفهایی رو که می شنیدم خیلی سریع یاد می گرفتم و تکرار می کردم.

از قضا یک روز که قرار بوده مهمان های زیادی  به منزل ما بیان و مادرم حسابی دست تنها بوده ، مضطرب از این که مهمونی خوب برگزار می شه یا نه، به پدرم خیلی غُر می زده که تو کمک نمی کنی، من دست تنها موندم، ناسلامتی فک و فامیل خودتن... غافل ازاین که این حرفها خیلی سریع به ذهن من سپرده شده .

پس از ورود مهمان ها و سلام و علیک و چاق سلامتی، از اونجایی که ظاهراً مهمان ها  خیلی بچه دوست  داشتند ، منو با عروسکهام به اتاق پذیرایی- پیش خودشون- بردند و من هم عروسکامو چیدم زمین و شروع کردم باهاشون حرف زدن... چه حرف زدنی! تمام حرفایی که مامانم گفته بود برای عروسکها تکرار می کردم... خلاصه یک آبروریزی حسابی پیش تموم مهمونا شد و مامانم مجبور شد به سرعت منو از اونجا به «حبس» منتقل کنه...

کمک به بقیه

مامان اینا رفته بودن خرید عید، خواهر و داداش بزرگترم داشتند خانه را تمیز می کردند، اون موقع 5 سالم بود. هر چی به مامان و بابا گفتم منم می خوام بیام،منو با خودشون نبردن؛ هر چه هم به خواهر و برادرم می گفتم بابا به من هم یه کاری  بدین تا من هم کمک کنم، هی می گفتن« برو بازی کن». من هم از شدت عصبانیت دستم رو مشت کردم و کوبیدم به شیشه ی در. خواهر و برادرم، دستم رو باند پیچی کردن و یک جایی توی هال برام جا انداختن تا استراحت کنم. مامان اینا که اومدن و دیدم دستم باند پیچی شده، کـلّی خواهر و برادرم رو دعوا کردن که چرا مراقب خواهر کوچکترتون نبودید!

مکبر خجالتی

ایام موشک باران تهران بود . من کلاس سوم دبستان بودم وبه خاطر موشک باران از دست امتحانات و درس خواندن ثلث دوم مدرسه راحت شده بودم. در آن موقع  به عنوان یک پسربچه خیلی از صدای بمب و موشک هواپیماهای عراقی خوشم می آمد. خاطرم هست  قرار بود از بعد از عید مدرسه نریم و از تلویزیون درس بخونیم. عید نوروز عجیبی بود، انگار گـَرد ِ مُرده به شهر پاشیده بودند، اکثر مردم هم از ترس بمب و موشک مسافرت رفته بودند، ما هم چون جایی غیر از تهران نداشتیم تصمیم گرفتیم دل به دریا بزنیم و سرجامون بمونیم. نه فامیلی بود که به دیدنش برویم و نه کسی دیدن ما می آمد چون همه از تهران رفته بودند. ظهر بود دلم گرفت تو همون عالم کودکی به مسجد رفتم، موقع نماز جماعت ظهر و عصر بود، چند بار توی مدرسه مُکـَـبـّر شده بودم، موقع نماز مسجد هم دنبال مکبرمی گشتند که پیرمردی به من اشاره کرد و من ناخواسته رفتم تکبیر نماز بگم. 2 رکعت به خیر و خوشی تمام شد اما نمی دانم چرا یکهو همه چیز یادم رفت؛ از ترس و خجالت بلندگو را زمین گذاشتم و از مسجد فرار کردم، دیگه از خجالتم توی اون مسجد نرفتم  تا چند سال پیش که درهمان مسجد، خاطره را بالای منبر برای مردم تعریف کردم.
UserName