• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3200
  • پنج شنبه 1383/11/22
  • تاريخ :

انحرافات ديني و کربلا

 

اصطلاحات رايج سياسي در زمان خلفا

طلب بخشش شمر از خدا

آثار سياسي رخداد کربلا  در شيعه

 

جامعه اسلامي در ايام رخداد کربلا، نسبت به آخرين سال حيات پيامبر(ص) تغييرات فراواني يافته بود. درست است که سير پيدايش انحراف تدريجي بود، اما پايه هاي آن در ديد بسياري از محققان از همان سال هاي اوليه بعد از رحلت پيامبر(ص) به وجود آمده بود. انحرافات مزبور در زمينه هايي بود که اهل سياست مي توانستند به راحتي از آنها بهره گيري کرده و در تحميق مردم و نيز توجيه استبداد و زورگويي خود از آنها استفاده کنند. بني اميه در پيدايش و گسترش اين انحرافات، نقشي عظيم داشتند. به ويژه نحوه روي کار آمدن يزيد نشان داد که بني اميه هيچ اصالتي براي اسلام قائل نبوده و اعتقاد بدان تنها پوششي براي توجيه و پذيرش حاکميت آنها، توسط مردم بود.

 

امام حسين(ع)

  علاوه بر اين که بني اميه را متهم به ظلم و عداوت مي کرد،(1) آنها را کساني مي دانست که « طاعت شيطان را پذيرفته، طاعت خداوند را ترک گفته، فساد را ظاهر ساخته، حدود الهي را تعطيل و به بيت المال تجاوز کرده اند».(2) ، در عبارات ديگر نيز امام فرمود: « الا ترون أن لا يعمل به و أن الباطل لايتناهي عنه »(3) همچنين امام فرموده بود:« فإن السنة قد أميتت و إن البدعة قد أحييت»، (4) آنها علاوه بر ايجاد فساد و تعطيل حدود، بسياري از مفاهيم ديني را تحريف کرده و يا در مجاري غير مشروع از آنها بهره گيري مي کردند. در اينجا نمونه هايي از اين مفاهيم را که در جريان کربلا و ايجاد آن مؤثر بوده است، همراه با شواهد تاريخي، بيان مي کنيم.

 

اصطلاحات رايج سياسي در زمان خلفا

 

سه مفهوم «اطاعت از ائمه، لزوم جماعت، حرمت نقض بيعت» از رايج ترين اصطلاحات سياسي بود که خلفا به کار مي بردند. شايد بتوان گفت سه مفهوم مزبور، پايه خلافت و نيز دوام آن را تضمين مي کرد. اين سه واژه ، اصول درستي بود که به هر روي در شمار مفاهيم ديني - سياسي ، اسلامي بود؛ چنان که از نظرعقل نيز رعايت آنها براي دوام جامعه و حفظ اجتماع لازم مي نمود. اطاعت از امام به معناي پيروي از نظام حاکم است. سوال مهم اين است که تا کجا بايد از حاکم پيروي کرد. آيا تنها اطاعت از امام عادل لازم است، يا آن که از سلطان جائر نيز بايد اطاعت کرد.

حفظ جماعت يعني عدم اغتشاش و شورش، دست نزدن به اقداماتي که وحدت را از بين ببرد و زمينه ايجاد تزلزل را در جامعه اسلامي فراهم کند. سوال مهم اين است که در مقابل سلطنت استبدادي و حاکم فاسق، در هر شرايطي بايد سکوت کرد و آيا هر صداي مخالفي را به اعتبار اين که مخلّ "جماعت" و سبب " تفرقه" است مي توان محکوم کرد؟

حرمت نقض بيعت به عنوان رعايت عهد، در اسلام تمجيد شده است. نقض عهد و بيعت بسيار مورد مذمّت قرار گرفته و واضح است که چه اندازه در مسائل سياسي نقش مثبت دارد. اما آيا در برابر خليفه اي مثل يزيد اگر بيعت نشد و يا نقض بيعت شد و جماعت به هم خورد، باز بايد مسئله را به صورت حرمت نقض عهد مطرح ساخت؟ يا اساساً بايد اين موارد را استثناء کنيم؟ شايان ذکر است خلفاي بني اميّه و بعدها بني عبّاس با به کارگيري اين مفاهيم در شکل تحريف شده آن، که هيچ قيد و شرطي نداشت، مردم را وادار به پذيرش حکومت خود مي کردند.

هنگامي که معاويه براي فرزندش يزيد بيعت گرفت، به مدينه آمد تا مخالفين را وادار کند با يزيد بيعت کنند. عايشه در شمار مخالفين بود. چرا که به هر حال برادرش، محمد فرزند ابوبکر، به دست معاويه به شهادت رسيده بود. زماني که سخن از بيعت به ميان آمد، معاويه به عايشه گفت: من براي يزيد از تمامي مسلمين بيعت گرفته ام، آيا تو اجازه مي دهي که« أن يخلع الناس عهودهم»؛ مردم را از تعهدي که بسته اند رها کنم؟ عايشه گفت: « إني لا أري ذلک ولکن عليک بالرفق و التأني»؛ من چنين چيزي را روا نمي دانم، اما شما نيز با مدارا و ملايمت با مردم برخورد کنيد.(5) اين نمونه نشان مي دهد که چگونه در پرتو آن مفهوم، عايشه راضي گرديد.

 

طلب بخشش شمر از خدا

 

ابواسحاق مي گويد: شمر بن ذي الجوشن ابتدا با ما نماز مي خواند، پس از نماز دست هاي خود را بلند مي کرد و مي گفت: خدايا تو مي داني که من مردي شريف هستم، مرا مورد بخشش قرار ده. من به او گفتم چگونه خداوند تو را ببخشد، در حالي که در قتل فرزند پيامبر(ع) معاونت کرده اي؟ شمر گفت:« ما چه کرديم؟ امراي ما به ما دستور دادند که چنين کنيم و جايز نبود با آنها مخالفت کنيم. زيرا اگر مخالفت مي کرديم، از الاغ هاي آبکش بدتر بوديم. من به او گفتم اين عذر زشتي است. اطاعت تنها در کارهاي درست و معروف است.(6) ابن زياد هم، پس از دستگيري مسلم بن عقيل به او گفت:« يا شاق! خرجت علي إمامک و شققت عصا المسلمين»(7)؛ اي عصيانگر! بر امام خود خروج کرده و اتحاد مسلمين را از بين بردي. البته 

مسلم

  که تسليم چنين انحرافي نبود، به حق پاسخ داد که معاويه خلافت را به اجماع امت به دست نياورده ، بلکه با حليه گري بر وصي پيامبر(ص) غلبه يافته و خلافت را غصب کرده است.

نمايندگان عمرو بن سعد بن عاص، حاکم مکه ، در زمان خروج امام حسين(ع) از مکه، گفتند:« ألا تتقي الله تخرج عن الجماعة و تفَرق بين هذه الأمّه»(8) ؛ همين تبليغات بود که بسياري از مردم، به خصوص مردم شام ، امام حسين (ع) را خارجي (خروج بر امام) دانسته و تکفير مي کردند. آيا از خدا نمي ترسي که از جماعت مسلمين خارج شده و تفرقه بين امت ايجاد مي کني؟

عمرو بن حجاج، يکي از فرماندهان ابن زياد، با افتخار مي گفت: ما طاعت از امام را کنار نگذاشته و از جماعت کنار گيري نکرديم (9) و به سپاه ابن زياد نيز نصيحت مي کرد:« ألزموا طاعتکم و جماعتکم ولا ترتابوا في قتل من مرق عن الدين و خاف الإمام»(10) ؛ طاعت و جماعت را حفظ کرده و در کشتن کسي که از دين خارج گشته و با امام  مخالفت ورزيده، ترديد نکنيد.

شخصيتي چون عبدالله بن عمر، که از فقهاي اهل سنت و محدّثين روايات به حساب مي آمد، فکر مي کرد که اگر مردم بيعت يزيد را پذيرفتند، او نيز خواهد پذيرفت و به معاويه نيز قول داد:« فإذا اجتمع النّاس علي ابنک يزيد لم أُخالف»(11) ، ابن عمر طبق گفته خود معاويه، شخصي ترسو بود(12) او به 

امام حسين(ع)

   گفت: خروج نکن و صبور باش و داخل در صلحي شو که همه مردم در آن داخل شدند.(13) زماني که همه مردم با فرزند تو يزيد بيعت کردند، من با او مخالفت نخواهم کرد. به امام هم مي گفت: جماعت مسلمين را متفرق نکن. (14) افرادي چو عمره ، دختر عبدالرحمان بن عوف، نيز به امام حسين (ع) نوشتند که حرمت " طاعت" را رعايت کرده و جماعت و حفظ آن را بر خود لازم شمرد.(15)

يکي ديگر از انحرافات ديني در جامعه اسلامي "اعتقاد به جبر" بود. اين عقيده پيش از رخداد کربلا نيز مورد بهره برداري بوده است. اما در صدر اسلام، معاويه مجدّد آن بوده و طبق گفته ابوهلال عسکري، معاويه باني آن بوده است. (16)  قاضي عبدالجبار نيز با اشاره به اين که معاويه پايه گذار"مجبره" است، جملات جالبي در تأييد اين مسأله از قول معاويه آورده است.(17)

معاويه در مورد بيعت يزيد مي گفت:« إن أمر يزيد قضاء من القضاء و ليس للقضاء الخيرة من أمرهم»(18) ؛ مسأله يزيد، قضايي از قضاهاي الهي است و در اين مورد کسي از خود اختيار ندارد.

عبيدالله بن زياد نيز به امام سجاد (ع) گفت: « أو لم يقتل الله علياً»؟ آيا خدا 

علي اکبر

  را نکشت؟ امام فرمود:« کان لي أخ يقال له علي، أکبر مني قَتله الناس»؛ برادر بزرگتري داشتم که مردم او را کشتند. (19) وقتي عمر بن سعد مورد اعتراض قرار گرفت که چرا به سبب حکومت ري، 

امام حسين(ع)

  را کشت؟ گفت: اين کار از جانب خدا مقدّر شده بود.(20)

کعب الاحبار نيز تا زنده بود، غيبگويي مي کرد که حکومت به بني هاشم نخواهد رسيد. ( گر چه بعدها، هم عباسيان و هم علويان- براي مثال در طبرستان-  به حکومت رسيدند.) همين امر را از قول عبدالله بن عمر نيز نقل کرده اند که گفته بود:« فاذا رأيت الهاشمي قد ملک الزمان فقد هلک الزمان»(21) ؛ هنگامي که ديدي فرد هاشمي به حاکميت رسيد، بدان که روزگار بسر آمده است. نتيجه اين انحرافات براي آينده نيز اين بود که هيچ گاه حرکت امام حسين(ع) براي اهل سنت، يک قيام عليه فساد قلمداد نشده و تنها آن را يک "شورش" غير قانوني شناختند.(22) 

 

آثار سياسي رخداد کربلا  در شيعه

 

واقعه کربلا از حوادث تعيين کننده در جريان تکوين شيعه در تاريخ است. پيش از اين اشاره شده که مباني تشيّع، به ويژه اساسي ترين اصل آن، يعني امامت، در خود قرآن و سنت يافت مي شود. اما جدايي تاريخي شيعه از ديگر گروه هاي موجود در جامعه، به تدريج صورت گرفته است. سنت و انديشه اي که از دوره خلافت امام علي(ع) به يادگار ماند، تا حدود زيادي شيعه را از لحاظ فکري انسجام بخشيد. حمايت اموي ها از اسلام ساخته خودشان که سياستگزاري هاي معاويه، اجازه نداده بود ماهيت و فاصله آن با اسلام واقعي آشکار شود، در جريان به خلافت رسيدن يزيد وضوح بيشتري يافت. در جريان حادثه کربلا جدايي تاريخي شيعه از ساير گروه هايي که تحت تأثير اسلام مورد حمايت امويان بودند، قطعي شد. از آن پس تشخيص و تشخص شيعه از ديگر گروه ها - گروهي که از سنت و سيره علي و جانشينان او پيروي مي کردند - کاملاً ممکن بود.

در ميان شيعيان، گروهي از هر حيث تابع ائمه بوده و آنها را وصي پيامبر(ص) و منتخب ايشان مي دانستند. از سوي ديگر گروه هايي در عراق و بعضي از مناطق ديگر، تنها برتري علويان را بر امويان در نظر داشته و تشيع آنها در همين حد بود. افرادي که در کربلا در کنار امام حسين(ع) به شهادت رسيدند، از شيعياني بودند که امامت را تنها حق علي (ع) و فرزندانش مي دانستند. خود امام (ع) در موارد متعددي از مردم خواست تا حق را به اهلش بسپارند و او را ياري کنند؛ زيرا امويان غاصب اين حق هستند.(23) در موردي فرمود:« أيها الناس أنا ابن بنت رسول الله و نحن أولي بولاية هذه الأمور عليکم من هؤلاء المدعين ما ليس لهم.»(24)  و در جاي ديگر فرمود:« و انا أحقُّ من غيري لقرابتي من رسول الله.»(25)

علاوه بر امام، يارانش در فرصت هاي مختلف اين اعتقاد را با نثر و نظم بيان مي کردند. مسلم به ابن زياد گفت: به خدا سوگند، معاويه خليفه به حق نيست؛ بلکه با حليه گري بر وصي پيامبر(ص) غلبه کرده و خلافت را غصب کرده است.(26)عبدالرحمان بن عبدالله يزني، از اصحاب امام حسين در کربلا، مي گفت:

أنا ابن عبدالله من آل يزن

ديني علي دين حسين و حسن(27)

من فرزند عبدالله از آل يزيد بوده و دينم همان دين حسين و حسن است . همچنين حجاج بن مسروق خطاب به امام حسين(ع) مي گفت:

ثم أباک ذي الندي عليّا

ذلک الذي نعرفه وصيّا(28)

هلال بن نافع بجلي در شعري مي گفت:

أنا الغلام التميمي البجلي

 ديني عَلي دين حسين و علي(29)

من از بني تميم و بجلي هستم و دينم همان دين حسين و -  پدرش - علي است.

عثمان بن علي بن ابي طالب نيز در شعري مي گفت :

اني انا عثمان ذوالمفاخر

شيخي علي ذوالفعال الطاهر

و ابن عم النبي الطاهر

 اخو حسين خيرة الأخائر

و سيد الکبار و الاصاغر

بعد الرسول و الوصيّ الناصر(30)

من عثمان صاحب مفاخر هستم. آقايم علي ، صاحب کارهاي پاک و طاهر است، من پسرعم پيامبر طاهر هستم. برادر حسين که برگزيده ترين برگزيدگان است. سيد بزرگ و کوچک بعد از پيامبر و وصي هستم.

نافع بن هلال مي گفت: أنا علي، دين علي. شخصي از سپاه دشمن در برابرش گفت: أنا علي دين عثمان.(31) از اين اشعار و نيز اشعاري که از 

عباس بن علي (ع)

  و ديگران نقل شده، به خوبي مي توان اعتقاد شيعي ياران امام را، نه در حد طرفداري سياسي، بلکه بعد اعتقادي آن را، به خوبي درک کرد.

پي نوشت ها:

1- الفتوح ، ج5 ، ص 137.

2- انساب الاشراف ، ج3، ص 171/ الفتوح ، ج 5 ، ص 145/ تاريخ الطبري ، ج4 ، ص 304 .

3- تاريخ الطبري، ج 4، ص 305/ ترجمة الامام الحسين(ع)، ابن عساکر، ص 214.

4- تاريخ الطبري، ج 4، ص 266.

5- الفتوح ، ج4، ص 237/ الامامة و السياسة، ج 1، ص 183.

6- لسان الميزان، ج3، ص 151.( چاپ جديد: ج3، ص 504)

7- الفتوح، ج5، ص 98.

8- تاريخ الطبري، ج4، ص 289.

9- همان، ص 275.

10- همان، ص 331.

11- ترجمه الامام الحسين(ع)، ص 167.

12- ابن اعثم، ج4، ص 260.

13- الفتوح، ج5، ج5، ص 39/ ترجمة الامام الحسين(ع)، ص 166.

14- الکامل في التاريخ ، ج4، ص 17.

15- ترجمة الامام الحسين(ع)، ص 167.

16- الاوائل ، عسکري ، ج2، ص 125.

17- فضل الاعتزال و طبقات المعتزله، ص 143.

18- الامامة و السياسة، ج1، صص 183،187.

19- ترجمة الامام الحسين(ع) ، 188.

20- طبقات الکبري، ج5، ص 148.

21- ترجمةالامام الحسين(ع)، ابن عساکر، ص 193.

22- تاريخ اسلام ، دانشگاه کمبريج، ج1، ص 81 (متن انگليسي) / الاختلاف في اللفظ، صص 49- 47.

23- انساب الاشراف، ج 3، ص 170/ الفتوح، ج 5، 135.

24- الفتوح، ج 5، ص 137.

25- همان، ج 5، صص 144، 145.

26- همان، ج 5، ص 98.

27- همان، ج 5، ص 194.

28- همان، ج5، ص 199.

29- همان، ج 5، ص 201.

30- همان، ج 5 ، ص 206.

31- تاريخ الطبري، ج4، صص 331، 336.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName