• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1600
  • چهارشنبه 1386/8/30
  • تاريخ :

یک مشت خرما

خرما

ابوحبیب نباجی نقل می‎کند:

در خواب دیدم که مردی بزرگوار به مسجد «نباج» که هر سال در موسم حج، حجاج در آن جمع می‎شوند، وارد شد . حس کردم که آن مرد، رسول اکرم صلی الله علیه و آله است. به دنبال ایشان وارد مسجد شدم . وقتی روی حصیر کنار مسجد نشستند، جلو رفتم و سلام کردم . پیش روی پیامبر ، یک سینی پر از خوشه‎های خرمای «صیحانی» مدینه بود .

رسول خدا، یک مشت خرما، از درون سینی برداشتند و به من دادند . خرماها را گرفتم؛ ناخودآگاه شروع کردم به شمردنشان. هجده تا بودند . هجده خرما را برای خودم این طور تعبیر کردم که هجده سال دیگر بیشتر عمر نمی‎کنم .

بیست روز بعد، یک روز که در مزرعه‎ام مشغول کار بودم و آفتاب و هوای گرم بسیار خسته‎ام کرده بود، خبر آوردند که امام رضا علیه السلام، به «نباج» آمده‎اند و در مسجد مشغول صحبت با مردمند. با عجله به طرف مسجد رفتم . همین که خواستم وارد مسجد بشوم، از تعجب خشکم زد . منظره مسجد و محل نشستن امام، درست همانند صحنه‎ای بود که در خواب دیده بودم . حتی سینی خرماها هم همان سینی خرمایی بود که در خواب دیده بودم .

امام اشاره کردند که جلوتر بروم . دستشان را به طرف سینی دراز کردند و مشتی خرما کف دستم گذاشتند. با دیدن خرماها به خودم آمدم و به یاد خوابم افتادم . با عجله شروع به شمردن خرماها کردم، درست هجده تا بودند .

گفتم: آقا اگر ممکن است کمی بیشتر لطف کنید!

امام فرمود: اگر جدم رسول خدا بیشتر می‎دادند، من هم می‎دادم .

نزدیک بود فریاد بکشم و همه چیز را بگویم، اما با نگاه آرام امام، سکوت روی لب‎هایم نشست .

 

منبع:

سایت رضوی

 

پیوند به :

اثر زیارت امام رضا علیه السلام

عیادت از بیماران

حضور در تشییع جنازه مومنی ناشناس

سفارش درباره حقوق مادر

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
ماجرای شفای دختر فلج و نابینا

ماجرای شفای دختر فلج و نابینا

ماجرای شفای دختر فلج و نابینا
داستان واره هایی از دیوان خدا

داستان واره هایی از دیوان خدا

داستان واره هایی از دیوان خدا
در آسمان هشتم

در آسمان هشتم

در آسمان هشتم
گفتمان عقلانی امام رضا علیه السلام

گفتمان عقلانی امام رضا علیه السلام

گفتمان عقلانی امام رضا علیه السلام
UserName