• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2703
  • پنج شنبه 1383/7/16
  • تاريخ :

فرشته ی یک کودک


کودکی که قرار بود بزودی متولد شود ، نزد خدا رفت و پرسید، می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستی ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او در انتظار تست و از تو نگهداری خواهد کرد.

کودک گفت: اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است.

 خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند ، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد.

خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت. اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صدایی از زمین کودک را فرا می خواند ، کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی سؤال دیگری از خداوند پرسید: خدایا، اگر من باید همین حالا بروم ، حداقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد ، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName