• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2934
  • دوشنبه 1383/1/10
  • تاريخ :

كنیزك چی می‌خواست و چی شد!

قدوس قدوس سبحانك

امام كاظم علیه اسللام

جلوى آینه دور خودش چرخید. موهاى سیاه و بلندش هم چرخیدند. لپ‏هایش سرخ سرخ بود. عین انارهاى روى شاخه درخت. از توى آینه پنجره و درخت ‏انار پشت پنجره پیدا بود. لبخند كوچكى زد و به لب‏هایش خیره شد. درست عین شكوفه‏هاى قرمز و مایل به نارنجى انار بودند. شانه چوبى را انداخت ‏روى طاقچه، یقه لباسش را صاف و مرتب كرد و قبل از این كه از جلوى آینه كنار برود دوباره از آن لبخندهایى كه به قول خودش دل را مى‏برد، زد و زیر لب گفت:

«بهتر از این دیگر نمى‏شود، زودتر بروم ببینم هارون الرشید با من چكار دارد!» دستى به موهایش كه روى پیشانى‏اش ریخته بود كشید و با یك حركت تند و سریع‏ عقبشان زد و از اتاق آمد بیرون. سؤال‏هاى گوناگون به مغزش فشار مى‏آورد.  چرا هارون گفت: بهترین لباسم را بپوشم؟ براى چه گفت: به بهترین شكل خودم را آرایش كنم؟

سعى كرد دیگر به این مسائل فكر نكند در عوض لب‏هایش را غنچه كرد و دوباره از آن لبخندهاى آرام زد.

شكوفه‏هاى كوچك انار هم از روى شاخه به او لبخند زدند.

زندانبان درِ سیاه و چوبى زندان را پشت ‏سر او بست. زندان تاریك و نمناك ‏بود. فقط از روزنه گرد سقف گنبدى شكل زندان نور كمرنگ و بى‏جانى به داخل ‏مى‏تابید. یكى از دست‏هایش را به دیوار گرفت. مواظب بود ناخن‏هاى بلندش به دیوار نخورد و خراشیده نشود.

دست ظریفش روى دیوار سیاه و چرك زندان از سفیدى مى‏درخشید.

سعى كرد آرام جلو برود. زمین زندان نمناك بود و كف دمپایى‏هاى زرد رنگ و سبكش ‏به زمین نمناك زندان مى‏چسبید.

خلخال‌هاى درشت و طلایى كه به مچ پاهایش بسته بود، جرینگ جرینگ صدا مى‏كرد. با خودش گفت: زندانى هر كه باشد حتما شیفته‏ام مى‏شود.

چشم‏هایش را باز و بسته كرد تا به تاریكى زندان عادت كند. با نگاهش دنبال زندانى گشت. زندانى درست گوشه زندان بود.

آرام آرام رفت طرفش. خلخال پاهایش جرینگ جرینگ صدا مى‏كرد.

"بل انتم بهدیتكم تفرحون." این شما هستید كه به هدیه‌‏تان خوشحال هستید؛ مرا احتیاج به خدمت نیست‏ و نه امثال این خدمتگزاران.

سر جایش میخكوب شد. پاهایش طاقت جلو رفتن نداشت.

این آیه را زندانى مى‏خواند: صدایش تا عمق روح كنیزك اثر كرد.

عجب صداى خوشى داشت. پاهاى كنیزك بى‏اختیار برگشت‏ سمت در زندان.

هیكل غلام سیاه خم شده بود رو به در چوبى زندان؛ اگر كسى یك دفعه او را مى‏دید فكر مى‏كرد از وسط تایش زده‏اند. یكى از چشم‏هایش را گذاشته بود روى سوراخ‏ گرد و كوچكى كه بغل قفل در بود. مى‏خواست هر چه كه مى‏بیند فورا به هارون گزارش ‏بدهد.

كنیزك را دوباره فرستاده بودند توى زندان، تا زندانى را وسوسه كند نمى‏دانست‏ چرا كنیزك به سمت زندانى نمى‏رود.

چشمش را از روى سوراخ برداشت.

قامت لاغر و درازش را صاف كرد. دستى به كمرش كشید و زیر لب با عصبانیت گفت: از بس تاریك است نمى‏شود چیزى دید.

چشم‏هایش را مالید و آرام تف كرد روى زمین و دوباره خم شد و چشمش را گذاشت روى ‏سوراخ. از آنچه دید خشكش زد، شاید خواب مى‏دید، اما نه، بیدار بود.

كنیزك به سجده افتاده بود. موهاى سیاه و بلندش كه گویى با تاریكى زندان گره ‏خورده بود، پخش شده بود روى زمین. صورتش پیدا نبود موها صورتش را پوشانده ‏بودند. گریه مى‏كرد و مى‏گفت: قدوس، قدوس، سبحانك، سبحانك.

هارون نشسته بود روى تختش و آرام و قرار نداشت. با كف دستش مى‏زد روى ‏پیشانى‏اش و لب پایینى‏اش را تند و تند گاز مى‏گرفت. صدایش در تالار قصر پیچید: به ‏خدا قسم! او را سحر كرده است! آرى موسى بن ‏جعفر(علیهماالسلام) او را سحر كرده است. با صداى‏ بلند و خشمگین پرده‏هاى حریر و سبك كه به دیوار و پنجره‏هاى گرد و بیضى شكل تالار آویزان بود، لرزید. غلام هم دست‏ به سینه ایستاده بود. آنقدر سر پا ایستاده بود كه دوست داشت ‏برود یك جاى دنج و آرام، بنشیند و تكیه بدهد به دیوار.

داشت ‏به موسى بن‏ جعفر(علیهماالسلام) فكر مى‏كرد و تاثیرى كه بر روى كنیزك گذاشته بود.

به كنیزك نگاه كرد كه گوشه‏اى كنار كنیزان دیگر ایستاده بود.

داشت زیر لب چیزى زمزمه مى‏كرد.

حتما مى‏گفت: قدوس، قدوس، سبحانك، سبحانك. صداى فریاد هارون باز در تالار پیچید این بار، با كنیزك بود: بگو ببینم یك دفعه چه‏ات شد؟ او با تو چه كرد كه به این‏ وضعیت افتادى؟ لب‏هاى كنیزك آرام آرام به هم مى‏خورد. همه چشم‏ها به لب‏هاى او گره ‏خورده بود. كنیزك نگاهش را در تالار گردانید: دیوارهاى سفید با حاشیه‏‌كاری‌هاى ‏بنفش و آبى، پنجره‏هاى چوبى مشبك كه از پشت پرده‏هاى نازك پیدا بود، زمین سنگى و درخشان تالار همه و همه جلوى چشم‏هایش مى‏رقصیدند. در خیالش تالار قصر با آنچه كه ‏او دیده بود، از زمین تا آسمان فرق مى‏كرد؛ اصلا قابل مقایسه نبود.

صداى هارون الرشید او را به خودش آورد: پس چرا ساكتى؟ كنیزك! زود باش! سریع!

هارون دستش را گذاشته بود روى سیب‏هاى سرخ  و آبدارى كه توى ظرف بلورین رو به ‏رویش ‏بود. حتما دلش مى‏خواست كلكشان را بكند، اما اشتهایش كور شده بود، بى‏صبرانه به ‏لب‏هاى كنیزك چشم دوخته بود.

كنیزك دیگر آن كنیزك قبلى نبود، از این رو به آن رو شده بود. دیگر چشم‏هاى ‏سیاه و درشتش را خمار نمى‏كرد و تند و تند مژه‏هاى بلند و تابدارش را به هم ‏نمى‏زد. كنیزك به حرف آمد:

من توى زندان كنار او بودم. مرتب جلوى او راه مى‏رفتم و به هر طریقى سعى‏ مى‏كردم توجه او را به خود جلب كنم اما او اصلا به من محل نمى‏گذاشت. انگار كه ‏مرا نمى‏دید.

همه‏اش مشغول نماز بود. بعد از نماز هم دائما ذكر مى‏گفت:  یك بار از او پرسیدم:

آقاى من! آیا نیازى دارى كه من بتوانم آن را انجام دهم؟  گفت: نیازم به تو چیست؟

گفتم: مرا فرستاده‏اند كه به حاجات شما رسیدگى كنم.  یك دفعه با انگشتانش به ‏نقطه‏اى اشاره كرد و گفت:

پس اینها براى كیست؟

كنیزك ایستاده بود كنار كنیزكان و غلامان دیگر و هر چه را برایش پیش آمده بود، براى هارون‏الرشید تعریف مى‏كرد: دوست داشت دوباره برود توى آن باغ بزرگ و پردرخت. همان باغى كه زیر درخت‏هایش پر از گل لاله بود.

همان باغى كه یك عالم درخت انار داشت و شكوفه‏هاى انار مثل ستاره مى‏درخشیدند.

یاد تخت‏هاى بزرگى افتاد كه دور تا دور باغ  چیده شده بود. روى تخت‏ها را  با فرش‏هاى ابریشمى پوشانده بودند.

كنیزكان خوش‏ اندام و خوش ‏قیافه‏اى در تكاپو بودند.

توى باغ غلامان و لباس‏هایشان از حریر سبز بود. حریر سبزى درست مثل برگ درخت انار، توى دستشان‏ هم ظرف‏هاى بلورینى بود از آب و خوراكى.  كنیزك هر چه در خاطرش بود به زبان جارى ‏كرد.

پرده‏هاى دور تا دور تالار آرام آرام تكان مى‏خورد. دلش مى‏خواست‏ یكى از آن ‏كنیزكان سبزپوش را گیر بیاورد و از او آب بخواهد، دلش مى‏خواست توى زندان باشد و باز امام  با انگشتانش به نقطه‏اى اشاره كند؛ اشك از چشمانش سرازیر شد و زیر لب گفت:  قدوس سبحانك سبحانك.

 

منبع:

برداشت آزاد از كتاب مناقب آل ابى‏طالب، ج 4، ص ‏297.

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
فضایل وسیره فردى امام حسن عسكرى علیه السلام

فضایل وسیره فردى امام حسن عسكرى...

فضایل وسیره فردى امام حسن عسكرى علیه السلام
امام شایسته

امام شایسته

امام شایسته
در زندان هاى هارونى

در زندان هاى هارونى

در زندان هاى هارونى
امام باقرعلیه السلام؛ حافظ دین

امام باقرعلیه السلام؛ حافظ دین

امام باقرعلیه السلام؛ حافظ دین
UserName