• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2238
  • شنبه 1382/2/13
  • تاريخ :

حکایت اول

پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان كن كه یكی از فرزندان خویش . ادیب خدمت كرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی كرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند. ملك دانشمند را مؤاخذت كرد و معاتبت فرمود كه وعده خلاف كردی و وفا به جا نیاوردی . گفت بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند كه تربیت یكسان است و طباع مختلف.

گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی       در همه سنگی نباشد زرّ و سیم

در همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان می كند جایی ادیم

حکایت دوم

یكی را شنیدم از پیران مربی كه مریدی را همی گفت : ای پسر ! چندان كه تعلق خاطر آدمیزاد به روزی است اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائكه در گذشتی.

فراموشت نكرد ایزد در آن حال          كه بودی نطفه ی مدفون مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادراك        جمال و نطق و رای و فكرت و هوش

ده انگشتت مرتب كرد بر كف   دو بازویت مركب ساخت بر دوش

كنون پنداری ای ناچیز همت    كه خواهد كردنت روزی فراموش

سخنان اسرار آمیز

سخنان اسرار آمیز

سخنان اسرار آمیز
كیاست باغبان

كیاست باغبان

كیاست باغبان
حسن تدبیر

حسن تدبیر

حسن تدبیر
حکایت

حکایت

حکایت
UserName
عضویت در خبرنامه