• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1750
  • سه شنبه 1382/12/26
  • تاريخ :

غارت دی رفت


می رسد ای جان باد بهاری

تا سوی گلشن دست برآری

سبزه و سوسن لاله و سنبل

گفت بروید هر چه بکاری

غنچه و گلها مغفرت آمد

تا ننماید زشتی خاری

رفعت آمد سرو سهی  را

یافت عزیزی از پس خواری

خوبی گلشن زآب  فزاید

سخت مبارک آمد یاری

کرد پیامی بر گ  به میوه

زود بیایی گوش نخاری

شاه ثمارست(1) آن عنب خوش

زانک درختش داشت نزاری

در دَی(2) شهوت چند بماند

باغ دل ما حبس و حصاری

راه ز دل جو ماه ز جان جو

خاک چه دارد غیر غباری

خیز بشو رو لیک به آبی

کارد گل را خوب عذاری

گفت به ریحان شاخ شکوفه

در ره ما نِه هر چه که داری

بلبل مرغان گفت به بستان

دام شفا راییم شکاری

لابه کند گل رحمت حق را

برما دَی را بر نگماری

گوید یزدان شیره ز میوه

کی بکف آید تا نفشاری

غم مخور از دَی و زغز(3) و غارت

وز در من بین کارگزاری

شکر و ستایش ذوق و فزایش

رو ننماید جز که به زاری

عمر ببخشم بی زشمارت

گر بستانم عمر شماری

باده ببخشم بی زخمارت

گر بستانم خمر خماری

چند نگاران دارد دانش

کاغذها را چند نگاری

از تو سیه شد چهره کاغذ

چونک بخوانی خط نهاری

دود رها کن نور نگر تو

از مه جانان در شب تاری

بس کن و بس کن زاسب فرود آ

تا که کند او شاهسواری

مولانا جلال الدین محمد بلخی

1- ثمار:جمع ثمر وثمره ، میوه .

2- دی: دیروز ، روز یا شب گذشته

غز: صنفی از ترکان غارتگر بوده اند که در زمان سلطان سنجر سلجوقی قوت گرفتند وخراسان را به تصرف در آوردند .

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
من آن مرغم که ...

من آن مرغم که ...

من آن مرغم که ...
قصه عاشقان خوش است بسی

قصه عاشقان خوش است بسی

قصه عاشقان خوش است بسی
سفری دل انگیز در داستانهای کهن

سفری دل انگیز در داستانهای کهن

سفری دل انگیز در داستانهای کهن
UserName
عضویت در خبرنامه