• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4715
  • شنبه 1391/2/9
  • تاريخ :

گلدان شمعدانی    

گلدان شمعدانی

داستان کوتاه    

همیشه تابستونا، دل بی بی جانم به درخت انجیرش و گلدونای شمعدونیش خوش بود.درخت انجیر ، بی بی رو یاد بابام مینداخت و شمعدونیای تو گلدون  ِگلی، یاد خواهرم گلاب. خواهرم گلاب ، اردی بهشت اومده بود دنیا. فصل گلاب گیری . اسم گلاب رو بی بیم نذاشته بودن . می گفتن اختیار اسم بچه برا مادره.فامیل شوهرشون اجازه نداده بودن اسم هیچ کدوم از بچه های خودشون رو  انتخاب کنن . با این حال اسم هیچ نوه ای به خواست بی بی نشد . حتی گلاب ، که شب قبل از اومدنش بی بی خواب دیده بودن و خواب رو برا هیشکی تعریف نکرده بودن و درست روزی که خبر... گلاب رو آوردن، دوباره خواب دیده بودن و باز هم چیزی نگفته بودن. فقط صبحش که برا نماز صبح بیدار شده بودن به مامان مرضیه م  گفته بودن آیه ی صبر بخون تو قنوت نمازت.  مادری که دخترش رو میفرسته جنگ، باید به تقدیرخدا،  رضا بشه.

همون روز، بعد نماز، ناشتایی خورده نخورده، تموم گلدونای شمعدونیا رو عوض کرده بودن و به درخت انجیر یادگار بابام ، دخیل بسته بودن . از اون به بعد هر کی هر حاجتی  می گرفت ، با هر نذری که کرده بود  یه گلدون شمعدونی هم میاورد، تو حیاط بی بی جون. بی بی جانم، گلدونا رو میبردن برا خونه هایی که مریض داشتن . برا کسا یی که عزیزی در سفر داشتن .برا اونایی که گرفتار بودن ، بعد اونا هم که حاجت می گرفتن ، یه گلدونه شمع دونی میاوردن و ... .

همون روزی که بی بی جانم خواب دیدن ، مثل خواب شب تولد خواهرم گلاب ، همون روز که دخیل بستن به درخت انجیر ، چند نفری برای آخرین بار گلاب رو آوردن خونه که باهاش خداحافظی کنیم . همه ی محل جمع شدن خونه ی ما ، بوی گلاب همه جا رو پر کرده بود، باورتون نمیشه ، میدونم، اونایی که اون روز بودن هم روشون نمیشه برا کسی تعریف کنن میترسن مردم دستشون بندازن ولی تا چند وقت دیگه همه باور می کنن. بی بی جانم می گن . می گن تا چند وقت دیگه ... .

بابا که رفتن ، برای خداحافظی نیاوردنشون، آخه پیداشون نکرده بودن، ولی وقتی گلاب رو آوردن خیلی خوب شد. دل مادر جونم آروم و قرص شد. دل بی بی جان که قرص بود با اون خوابی که دیده بودن، با اطمینانی که بعد از اون پیدا کردن، با قوت قلب و امیدی که به همه می دادن.

گفتم، بی بی جان تابستونا، از همیشه خوشحال تر بودن ، به شمعدونیا ، به درخت انجیر که هر سال بیشتر از قبل بار می داد ، دلشون خوش بود. حالا دلشون به گلدونای مردم، گلدونایی که نذری بود و برای حاجت دیگران می بردن هم شاد بود . بی بی جان می گفتن، وقتی تابستون تموم میشه ، وقتی پاییز زمستون میشه دلشون می گیره باید بیشتر مراقب شمعدونیا باشن . مردم کار خودشون رو می کنن . نذر شون رو  ادا می کنن و شمعدونی میارن . تو چله ی زمستون ، تو سرماو برگریزون پاییز ، همه ی شمعدونیا سر حال و ترو تازه س . بی بی جانم می گن ، هر وقت تو هر خونه ای یه شمعدونی باشه ، اون وقت دیگه زمستون و تابستون درخت انجیر سبز می مونه . سبز می مونه و میوه می ده .وقتی درخت انجیر ، همون انجیری که بی بی جانم رو به یاد بابام میندازه ، سبز باشه ، همیشه ، چار فصل سبز باشه، اون وقت بوی گلاب همه جا پر می شه. بوی گلاب یعنی یه کسی داره میاد ، که غم بابا و گلاب رو فراموش کنیم . حالا که اردی بهشته و تولد گلابه . تابستون که بیاد همه انقدر به هم شمعدونی  می دن که پاییز بوی گلاب همه جا رو پر کنه . بوی گلاب همه جا رو پر کنه و مسافر ما هم از راه برسه.

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

تجربه‌ی یک گورکن

تجربه‌ی یک گورکن

در این هشت، نه سال، گورهای زیادی کنده ام.
خواب های کودکی

خواب های کودکی

شانس شيرخوارها براي اينكه پدر و مادري پيدا كنند زياد است اما بزرگتر كه مي‌شوند اين شانس هم كمتر مي‌شود بهترين حالت سرپرست‌هايي است كه ماهي دو سه بار سربزنند، كمك هزينه‌اي بدهند و شب عيد بچه‌ها را به خريدي ببرند و شايد هم سالي يكي دو بار، چند روزي پيش خود
دختران آبادی

دختران آبادی

داستان کوتاه
UserName
عضویت در خبرنامه