• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1650
  • شنبه 1391/2/9
  • تاريخ :

مخلوقاتی عظیم تر از خالقان خویش


این شخصیت ها کاریزماتیک هستند؛ یعنی جذابیتی فراتر از حد معمول دارند. در عرصه ادبیات رودیا راسکلنیکف کاریزما دارد و همین طور است مورسوی بیگانه.

نویسندگی

این متن همان طور که از عنوانش پیداست، در عرصه ادبیات داستانی، به آن گروه از رمان ها می پردازد که شخصیت های اول شان، اعم از قهرمان یا ضدقهرمان، نامی  بزرگ تر از نویسندگان شان پیدا می کنند، طوری که گاهی نام این شخصیت ها در فلان و فلان رمان برابر با نام نویسندگان آنها و گاه بزرگ تر از آنها می شود، و نام این نویسندگان تحت الشعاع نام مخلوقات ادبی شان قرار می گیرد؛ یا دست کم، نام یکی از آنها بدون درنگ یادآور نام دیگری می شود.

از بین این نویسنده ها، نام نویسندگان مطرح و برجسته ای دیده می شود که حتی شهرت عالمگیر دارند. اما در بسیاری از موارد، شخصیت های آثار این نویسندگان شانی برابر با خالقاشان ندارند.

در مقابل گروه نخست از رمان نویس ها، گروه دیگری وجود دارند که به لحاظ مساله مورد نظر ما در این متن کوتاه، حالتی کاملاً معکوس دارند. رمان نویسانی هستند که خواننده ها با شخصیت هایشان زندگی می کنند منظورم این است که نام این شخصیت ها چنان در ذهن این خواننده ها حک شده که در بعضی تجارب زندگی، برای بیان احساس یا حالت های روحی شان از این نام ها استفاده می کنند. اصطلاحاتی مانند «وسوسه راسکلنیکفی»، «تردید هملتی»، «پوچی مورسویی» یا «بحران کالفیلدی» ترکیب هایی هستند که ما به راحتی به کمک آن ها می توانیم تجارب زندگی یومیه مان را بیان کنیم؛ منظورم از ما، رمان خوان های حرفه ای یا نیمه حرفه ای هستند. بعد از خواندن رمان هایی مثل بیگانه، نمایشنامه ای مثل هملت (به عنوان مثالی خارج از حیطه خاص ادبیات داستانی)، رمانی مثل ایران شناور یا سه گانه تصلیب گلگون، اسامی مورسو، هملت (که اتفاقا با نام اثر مشابه است) و تاد اندروز و ول با ما می مانند. در ذهن ما، اسمی مانند هولدن کالفیلد در ناتور دشت به سادگی جایگزین جروم دیوید سلینجر می شود. هری هالر در گرگ بیابان در گوش شخص من طنینی واضح تر از نام هرمان هسه دارد.

گابریل گارسیا مارکز نام بزرگی دارد. رمان های او حس و حال خاصی دارند که بسیار لذت بخش است؛ سهیم شدن در تجربه ها و رویکردی نسبت به زندگی و انسان که در عالم واقعیت برای ما خواننده های شرقی بسیار دور از دسترس است- نه صرفاً به دلیل فاصله طولانی میان دو قاره، بلکه فاصله دو نگاه  و دو نوع حس و حال. آثار او هم نام هایی بزرگ و به یادماندنی دارند، اما اسامی شخصیت های متعدد او در رمان هایش، هر بار وقتی آثار او را می خوانیم و کنار می گذاریم، عمدتاً از یادمان می روند، و می ماند آن حس و حال غریب و خوشایند، و صدالبته نام گابریل گارسیا مارکز. اما پس از خواندن دن آرام، نام گریگوری ملخوف در یادها می ماند. پس از ابله، اثر داستایوفسکی، پرنس میشکین برایمان به نماد پاکی و ساده لوحی و عشق تبدیل می شود. ممکن است نام این شخصیت ها بسته به سلایق رمان خوان متفاوت باشند، اما هر کدام از ما، دست کم، یک فهرست کوتاه از این اسامی در ذهن داریم که مثل کپی برابر با اصل، برایمان با نام خالق این شخصیت ها یگانه می شوند، یا حتی گاهی نام این خالقان ادبی را تحت الشعاع قرار می دهند. اما چرا؟

در میان آثار مورد نظر ما، موارد زیادی هست که راوی رمان اول شخص است. در این موارد، به واسطه  همذات پنداری، نویسنده و راوی طی فرآیندی ناخودآگاهانه یکی انگاشته می شوند، و گاه حتی از همین طریق، راوی را با خودمان نیز یکی و یگانه احساس می کنیم.

به این ترتیب، راوی همان خواننده یا بخشی از وجود او می شود. از این رهگذر، طی خواندن اثر یا در وقفه هایی که بین شروع کردن و به پایان رساندن خوانش رمان ایجاد می شود، بخشی از وجود خواننده همچنان امتداد وجود و هستی راوی رمانی است که می خواند. فشار عاطفی که با خواندن رمان یاس انگیز هرگز رهایم مکن، اثر کازوئو ایشی گورو، متحمل می شویم، تا حدی ریشه در همین واقعیت دارد:

اسمم کتی اچ است. سی و یک سال دارم و بیش از یازده سال است که پرستارم.

یا

امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم. تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید.

(بیگانه، کامو)

آن روز هم مثل روزهای دیگر گذشته بود... صفحات کتاب های کهنه را با دقت خوانده بودم، دو ساعت هم درد کشیده بودم... در حمام گرم دراز کشیده و گرمای ملایم آن راجذب کرده بودم.

(گرگ بیابان، هرمان هسه)

اگه جدا می خوای درباره ش بشنوی، لابد اولین چیزی که می خوای بدونی آینه که کجا به دنیا اومده و بچگی گندم چه جوری بوده و پدر مادرم قبل از به دنیا اومدنم چی کار می کردن و...

(ناتور دشت، جی دی سلینجر)

هاپ! هاپ! هاپ! هاپ! هاپ!

پارس کردن در شب... جیغ می کشم، اما هیچ کس جوابم را نمی دهد فریاد می زنم، اما صدایم حتی پژواک ندارد.

برای کسی مثل من که ... پیش از این هرگز چنین کاری نکرده ام، اما خودم را می شناسم و می دانم که...

(اپرای شناور، جان بارت)

این فهرست می تواند بسیار بسیار طولانی تر از این باشد. شاهکارهایی ادبی که راوی هایشان من هستند؛ من او که من من می شوند، تجربه هایی که مال من می شوند و از این رو بین من و نویسنده فاصله می اندازند و حتی این توهم را برای خواننده ایجاد می کنند که نویسنده ماجرای زندگی آن من، همین من من است.

این مخلوقان برتر از خالق چه ویژگی منحصر به فردی دارند؟ چه عاملی باعث می شود نام هایی چون تصلیب گلگون هنری میلر، گرگ بیابان هرمان هسه، جنایت و مکافات داستایوفسکی یا موبی دیک هرمان ملویل تحت الشعاع نام هایی مانند هری یا ول، هری هالر، رودیا راسکلنیکف و ناخدا ایهب قرار گیرند؟ شنیده ام و خوانده ام که این گونه شخصیت ها نتیجه این هستند که تخیل خالقان این شخصیت ها از خود این خالقان یا رمان نویسان برتر است.

این فرآیند همذات پنداری با راوی اول شخص در رمان های ارزشمند ادبی از یک لحاظ بسیار ساده است، و به حک شدن نام شخصیت راوی در ذهن ما کمک می کند، اما نه همه رمان های اول شخص که ارزش ادبی قابل ملاحظه ای دارند برتر از نام نویسندگانش هستند، و نه همه رمان های این چنینی، راوی های اول شخص دارند. این مساله در حد استثنا هم نیست که بتوان قانونی کلی با چند استثنا در موردش صادر کرد. با این اوصاف، چه عاملی باعث می شود شخصیت های بعضی رمان ها از نام رمان و رمان نویس بزرگ تر باشند؟

مطرح کردن مساله رمان هایی که راوی اول شخص دارند شاید روزنه امیدی گشود، اما موارد استثنا چنان پر شمارند که نمی شود این مساله فنی در رمان را پاسخی قطعی به سوال ما دانست. آیا می توان برداشت دیگری را مطرح کرد که بتواند راز ماندگاری نام بعضی از شخصیت ها را به بهای تحت الشعاع قرار گرفتن نام نویسنده داستان آن شخصیت ها آشکار کند؟

شاید پاسخ این سوال در مسائل فنی رمان یا شخصیت و برجستگی نام رمان نویس یافتنی نباشد. شاید بتوان سر نخی به دست داد که بتوان به مدد آن برای این سوال پاسخی یافت. شاید پاسخ سوال ما در جایی خارج از نقد ادبی به مفهوم تخصصی و حرفه ای آن باشد، یعنی خارج از متون انتقادی که در بررسی یک اثر، شاید نام نویسنده را همان قدر تکرار می کنند که نام اثر مورد نظرش را. شخصیت خوانندگانی که ممکن است یک رمان نویس را با نام یکی از شخصیت هایی که خلق کرده بشناسند نیز چنان متنوع و گوناگون است که احتمالاً حیطه مورد نظر ما برای یافتن پاسخ سوال مان- در آن نهفته نیست. باید مشترک ترین مخرج مشترک احتمالی را یافت: شاید خود این شخصیت ها نام شان برتر از نام پدید آورندگان شان قرار می گیرند.

این مخلوقان برتر از خالق چه ویژگی منحصر به فردی دارند؟ چه عاملی باعث می شود نام هایی چون تصلیب گلگون هنری میلر، گرگ بیابان هرمان هسه، جنایت و مکافات داستایوفسکی یا موبی دیک هرمان ملویل تحت الشعاع نام هایی مانند هری یا ول، هری هالر، رودیا راسکلنیکف و ناخدا ایهب قرار گیرند؟ شنیده ام و خوانده ام که این گونه شخصیت ها نتیجه این هستند که تخیل خالقان این شخصیت ها از خود این خالقان یا رمان نویسان برتر است. این نظر در بهترین حالت، اظهار نظری بغرنج و سردرگم کننده است. چگونه می توان میزان یا بزرگی تخیل نویسنده ها را اندازه گیری کرد، و مهم تر اینکه با چه معیاری می توان فهمید تخیل نویسنده ای از خود این نویسنده بزرگ تر است. پیشنهاد من اگر خود جواب نباشد، شاید بتواند خواننده این سطور را به سوی جواب راهنمایی کند. پاسخ من صفتی است که این شخصیتها به دلایل مختلف دارا هستند. این شخصیت ها کاریزماتیک هستند؛ یعنی جذابیتی فراتر از حد معمول دارند. در عرصه ادبیات رودیا راسکلنیکف کاریزما دارد و همین طور است مورسوی بیگانه.

اما چه چیز باعث کاریزماتیک شدن شخصیت یک رمان می شود؟ صریح ترین عاملی که بلافاصله نظر را جلب می کند، خاص بودن آن هاست، خاص بودن به معنای متفاوت بودن. این شخصیت ها به لحاظ تفاوت های چشم گیری که با انسان توده ای و اجتماعی دارند، جلب توجه می کنند. برای مثال، رودیا چرا دست به جنایت می زند؟ دانشجویی فقیر که غذای کافی برای خوردن ندارد، باید به خانواده در گل فرومانده اش کمک کند، عموماً چرا دست به جنایت می زند؟ پول. اما رودیا پولی را که از این راه به دست می آورد، عملاً دور می ریزد. او اهمیتی برای آن پول و طلاها قائل نیست. پس جنایت چرا؟ دلیل او برای انجام این کار، سوالی است که به شکلی وسواس گونه خوره ذهنش شده. چرا کشتن پیرزنی رباخوار و چرک و کثیف برای نجات دانشجویی شریف و با استعداد و مادر و خواهر پاک و معصومش گناه است، اما کشتن صدها هزار انسان توسط ناپلئون نه تنها گناه نیست، بلکه باعث بزرگی و عظمت اوست، حتی دشمنان ناپلئون هم در مورد بزرگی ناپلئون داستان ها سر داده اند. هیچ کس ناپلئون را به خاطر بی شوهر یا بی فرزند کردن فلان مادر پیر و گمنام در فلان روستای گمنام فرانسه گناهکار نمی داند. این وسوسه عجیب رودیا به خواننده الهام می بخشد.

تاد اندروز چرا پوچ انگار است؟ و اگر چنین است، چرا عاشق می شود. چرا تلاش می کند و چطور بدون آنکه از این پوچ انگاری دست بردارد، از اقدام به خودکشی منصرف می شود؟ اینها همه تناقض هستند، در زندگی عادی هم بعضاً چنین شخصیت های نادری  وجود دارند. این شخصیت ها بر خلاف جریان رود شنا می کنند دست به تجربه هایی می زنند که ما جرات رویارویی با آنها را نداریم، و در عین حال، رفتاری پیش بینی نشده دارند. صدالبته این شخصیت ها نتیجه پرداخت خوب شان در بافت و متن رمان به دست رمان نویس ها هستند. نمی توان این واقعیت را منکر شد، اما هدف من، مقایسه این گونه شخصیت های کاریزماتیک ادبی است با دیگر شخصیت های مهم ادبیات داستانی که این ویژگی را ندارند.

ناخدا ایهب به خاطر نوعی لجبازی، یا آنچه به نظر لجبازی می آید، جان خود و جاشوهایش را تباه می کند و حتی کشتی اش را نیز به نابودی می کشد، اما چه لجبازی؟ لجبازی با یک نهنگ سفید که قبلاً او را زخمی کرده، و این خصومت به نماد رویارویی انسان و ذاتش با طبیعت به ظاهر بی شعور تبدیل می شود.ایهب ترس را نمی شناسد، اما نه برای رسیدن به هدفی مثبت و عالی، برای ساختن چیزی یا نجات کسی یا کسانی، بلکه برای کشتن نهنگی سفید که ایهب خوش دارد برایش گردن کلفتی کند.

این گونه شخصیت ها نه تنها به ما کمک می کنند تا بعضی تجارب را به تمامی حس کنیم، بلکه برایمان درهایی برای رسیدن به تجاربی یکسره تازه و بدیع باز می کنند و در گوشه ای از ذهن ما جا می گیرند و با ما زندگی می کنند. نرم ها یا هنجارهای اجتماعی، در زندگی واقعی و نیز در عرصه رمان، ملاک خوبی برای تشخیص درست در برابر روال معمول زندگی قرار می گیرند و بهای سنگینی می پردازند؛ کاری که ما به هیچ وجه توانش را نداریم. هری خرگوشه در برابر زندگی مبتذل و اجباری و دست و پابندکن اجتماعی عصیان می کند، پیروزی یا شکست اش بحثی دیگر است، اما به قهرمان ما بدل می شود، کاری می کند که ما جرات تصور کردنش را هم نداریم.

اینجا مساله بسیار انسانی تر و مانوس تر از چیزی به اسم نقد ادبی است. این شخصیت ها الهام بخش ما در زندگی های واقعی مان هستند. اما یافتن دلایل موجه برای کاریزماتیک بودن بعضی از شخصیت ها در رمان ها شاید نیاز به تحقیقی مفصل دارد. اما در همین فرصت کوتاه شاید توانسته باشم یک احتمال را که می توان در موردش به جد اندیشید، مطرح کنم: آیا دلیل اینکه نام بعضی شخصیت ها در رمان ها حتی برتر از نام رمان ها با خالقان آن ها قرار می گیرد، کاریزماتیک بودن آن ها نیست؟

بخش ادبیات تبیان


منبع: فصلنامه سینما و ادبیات (شماره 29) - سهیل سمی

سیر داستان نویسی در دوران معاصر

سیر داستان نویسی در دوران معاصر

اولین رمانواره های ایرانی از لحاظ تازگی شکل و محتوا پدیده ی نوینی در ادبیات ایران به شمار می آیند و آغازگر دوره ی جدیدی در نثر فارسی اند .
نوع‎شناسی داستان پلیسی

نوع‎شناسی داستان پلیسی

قهرمان داستانهای پلیسی، خواه کارآگاهی خصوصی نظیر فیلیپ مارلو یا سام اسپید باشد یا بازرسی چون مگره، انگیزه و هدف نهایی‎اش، در زمینه عدالت اجتماعی است. او هرچند می‎داند که تلاشش فقط به رفع بخش کوچکی از بی‎عدالتی‎ از این جامعه‎اش خواهد انجامید، اما همچنان را
مرزهای روایت‌گری

مرزهای روایت‌گری

توصیف، به منزله ی بازنمایی ادبی نمی تواند خود را نه با خود مختاری مقاصدش و نه با اصالت وسایلش به صورتی نسبتا روشن از روایت متمایز سازد تا درهم شکستن وحدت امر روایی – توصیفی
UserName
عضویت در خبرنامه