• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1378
  • يکشنبه 1391/2/10
  • تاريخ :

دنیایی چون حباب

درس اخلاق علامه کرباسچیان در خصوص بقای روح


یک کپّه ى خاک، یعنى همه ى ما که این جا نشستیم یک کپّه ى خاک مى شویم. همه یقین داریم این هایى که الآن یک دیگر را مى زنند و مى کشند، 50 سال دیگر یک نفرشان نیست. یک جمعیّت هاى دیگر و یک مردم دیگرى می آیند ولى فکر همه این است که یک چیزى بپوشیم، یک چیزى بخوریم.

بسم الله الرحمن الرحیم

درس اخلاق علامه کرباسچیان درباره بقای روح

درباره ى ایمان به بقاى روح به مقدار کافى صحبت شد و ما تا معنى آنرا کامل نفهمیم ،  نمى توانیم یک زندگى خوشى داشته باشیم. برخی مى گویند: آخر چرا نمى ارزد که انسان یک نفر را اذیت کند و بقیه ى عمر را خوش باشد؟ مثلا یک شب دزدى کند یک میلیون بدزدد و بقیه ى عمر را به خوشى بگذراند. امیرالمؤمنین‏علیه السلام‏ مى فرماید: اگر تمام کره ى زمین را به من بدهند و بگویند یک پوست جو از دهان مورچه اى بگیر، نمى گیرم! على علیه السلام ‏شوخى نمى کند، چه مى خواهد بگوید؟ ممکن است یکى بگوید: آقا! چرا این کار را نمى کنید؟ پوست یک جو را از دهانش بگیرید، چه مى شود؟ مى فرماید: چون من مرگ را مى بینم و مى دانم که این بدن در زیر خاک مى پوسد و خاک مى شود. کسانى که ظلم مى کنند، براى چه ظلم مى کنند؟ براى این که این بدن خوش‏تر باشد، لباس قیمتى را بپوشد، ماشین خوب سوار شود و همین مزخرفات. براى بدنى که خاک مى شود، نابود مى شود، از هم مى پاشد، چرا باید این کارها را کرد؟ زلیخا حضرت یوسف را برد توى اتاق. گفت: چه چشم هاى قشنگى دارى! یوسف گفت: سه روز بعد از مرگم بیا و نگاه کن، ببین این چشم ها به صورتم راه افتاده. گفت: چه موهاى قشنگى دارى! گفت: اولین چیزى که در قبر مى ریزد مو است. بعد از گذشتن یک هفته اگر خاک را عقب بزنید مى بینید که تمام این بدن یک پارچه کرم شده است، کرم‏ها همین طور به جان هم افتادند، بعد هم غذا پیدا نمى کنند خودشان خاک مى شوند.

                  آن جسم لاشه را که سـپردند زیـر خاک                      خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

یک کپّه ى خاک، یعنى همه ى ما که این جا نشستیم یک کپّه ى خاک مى شویم. همه یقین داریم این هایى که الآن یک دیگر را مى زنند و مى کشند، 50 سال دیگر یک نفرشان نیست. یک جمعیّت هاى دیگر و یک مردم دیگرى می آیند ولى فکر همه این است که یک چیزى بپوشیم، یک چیزى بخوریم.

مى گویند: کره ى زمین چهار میلیارد و نیم یعنى چهار هزار و پانصد میلیون جمعیت دارد. چند نفر دنیا را درک کردند که فهمیده باشند چیست؟ على فهمید، پیروان على هم فهمیده اند، بقیه چى؟ هیچ. یک نفر نیست بگوید: احمق! این لباس را 100 هزار تومان خریدى و تنت کردى، چه شد؟ قرض مى کند، نزول مى دهد، ربا مى خورد، تملق مى گوید، زندان مى رود، براى چى؟ گم کرده ات را بگو؟ جواب ندارد، همین‏طور نگاه مى کند، مى گوید: خانه ى ما خانى آباد بود حالا رفتیم فرح شمالى! که چه شود؟ مى گوید: این‏جا شونصد تا اتاق داریم، شونصد تا قالى! درِ اتاق‏ها را بستیم، گرد مى خورد! تابستان نفتالین مى زنیم! آقا دزده هم میاد یکى از آن ها را مى برد؛ آن‏ وقت من سکته مى کنم! بیدار شدم دیدم قالى ها را بردند، قلبم گرفت، آمبولانس آوردند و حالا در بیمارستان هستم.

سلمان حاکم مدائن بود، شنیدید که 330 سال داشت. پیرمرد عجیبى بود، با یک کوله پشتى آمد مدائن، گفت: فرماندارى مسجد است؛ هرکس کار دارد بیاید مسجد. مدائن آتش گرفت، در حالى که مردم اسباب ها را جمع و زیر خاک ها پنهان مى کردند، دیدند سلمان با یک کوله پشتى رفت بیرون دروازه و روى تپّه اى نشست و پایش را انداخت روى پایش و گفت: هکذا ینجو الَمُخَفَّفون یَوم الْقیامة یعنى مردمان سبک بار روز قیامت این جور نجات پیدا مى کنند، سبک بار، پاک. بله، آدم سنگین بار با علاقه چه طور مى خواهد بمیرد؟ مگر مى تواند بمیرد؟ ابداً نمى تواند بمیرد.

 

فرض کن 100 میلیون دارى، یا نه، تمام پول هاى دنیا مال توست؛ آن‏ وقت چه؟ ابدا نمى فهمد! وقتى به او مى گویى، در جواب مى‏گوید: مى خواهى چه باشد؟ خوب پول ها مال من است. به او مى گویى: احمق! آن ‏وقت که نداشتى با حالا که دارى چه فرقى کرده؟ حالا یک ناهار هم نمى تواند بخورد؛ چون مرض قند گرفته، ته دیگ سوخته باید بخورد، نمى فهمد! اگر کسى به ماوراى طبیعت عقیده داشت على وار زندگى مى کند. مى فرمود: اى دنیا! برو دیگرى را گول بزن، على گول تو را نمى خورد. رفته بود در یک باغ، دو سه تا کدو آب پز کرده خورده، بعد دستش را کشید روى دلش و فرمود: براى شکمى که با این مقدار سیر مى شود، چرا انسان جنایت کند؟ یک چیزى آدم تنش مى کند مترى 10 هزار تومان مترى 100 تومان، مترى 5 تومان؛ چه فرق مى کند؟

دنیا مثل یک حباب مى ماند؛ ولیکن چه حبابى؟ یک حباب نه که بر سر آب باشد بلکه جایى که آدم خیال مى کند آب است و آن را سراب مى گویند. آن دهم نه سرابى که در بیدارى باشد؟ بلکه سرابى که در خواب مى بیند؛ آن هم چه خوابى؟ خوابى که آدم مست دارد؛ آن هم خوابى که مست خراب مى بیند.

دنیا چون حباب عمرش کوتاه است. شما را گذاشتند دبستان تا حالا 7 سال است مثل این که 5 دقیقه پیش است. حالا چند سال دیگر مى مانید؟ یعنى یک چشم به هم زدن، آیا حباب نیست؟ مى توانید شما این را به مردم بفهمانید؟ اگر این احمق نبود، باز هم پاى تلویزیون مى نشست؟ خوب یکى از بچّه هاى شما آمد به من گفت: بحمدالله رادیو و تلویزیون از خانه بیرون رفت. اگر کسى واقعاً سرعت عمر را بفهمد، آن روزى که از شکم مادرش به دنیا آمده همان روز روى تخته ى غسّال‏خانه است! 50 سال چیست؟ یک عدم بى انتها این طرف چند هزار میلیون سال، دنیا که اوّل ندارد، یک عدم بى انتها هم آن‏ طرف. ما این پنجاه شصت سال به جاى این که متوجه شویم که چرا آمدیم، سرگرم همین مزخرفات ایم، باید یک کارى کنیم. آخر دنیا مدرسه است در مدرسه به جاى درس خواندن تیله بازى مى کنى؟! تیله انگشتى! سرقرقره! شاگردها سر کلاس درس مى خوانند، این احمق توى حیاط تیله بازى مى کند! آخر سال رفوزه، با یک کارنامه ى ردى بیرون مى رود! به جاى این که بگوید: من آمدم در مدرسه ى دنیا کامل بشوم، پر و بال داشته باشم و روزى که از این دنیا مى روم آقاى بروجردى باشم که مى گوید: آقا! مرگ که هنگامه ندارد. سرش گرم مزخرفات است، مى گوید: آن خانه را بخریم، کارخانه را وارد کنیم، فرش بیاوریم. اگر بفهمد که عمرش مثل حباب کوتاه است، آیا این طور مى کند؟ سر یک ریال، دو ریال پول چانه مى زند؟!

دنـیـا چـو حـبـابـى اسـت، ولـیـکن چـه حباب        نـى بــر ســر آب بــلــکــه بــر روى سـراب

و آن نــیـز سـرابـى کــه بـبـیـنـنـد بـه خـواب       و آن خواب چه خواب؟ خواب مستان خراب

ـ شما معنا کنید.

ـ دنیا مثل یک حباب مى ماند؛ ولیکن چه حبابى؟ یک حباب نه که بر سر آب باشد بلکه جایى که آدم خیال مى کند آب است و آن را سراب مى گویند. آن دهم نه سرابى که در بیدارى باشد؟ بلکه سرابى که در خواب مى بیند؛ آن هم چه خوابى؟ خوابى که آدم مست دارد؛ آن هم خوابى که مست خراب مى بیند.

پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم‏ مى فرمودند: خدایا! دنیا را آن طورى که هست به من نشان بده که من واقع بین باشم. اگر کسى واقع بین باشد، راستى همین طور است که اگر کره ى زمین را به او بدهند، حاضر نمى شود یک کشیده تو گوش یک نفر بزند. براى این که کره ى زمین مى ماند؛ امّا او باید فردا جواب بدهد. مى گوید: چرا این را اذیّت کردى؟ این هم یک انسان است؛ آخر تو چه امتیازى بر این داشتى؟ 

اگر کسى واقعاً دنیا را پست بداند، دیگر ممکن است که قدمى برخلاف رضاى خدا بردارد؟ با این که مى دانیم تمام لذت ها زودگذر است. پول‏دارها میلیونرها کجا رفتند؟ چگونه ممکن است انسان در دوران زندگى اش خدا را به غضب بیاورد؟ امام‏ زمان‏علیه السلام‏ را به غضب بیاورد؟ این خیال مى کند دنیا یک چیزى است؛ امّا اگر واقعا فهمید که همه ى دنیا خیال است، مسلّماً وضعش غیر از این خواهد بود! الآن اگر ما فکر صحیح داشتیم، آیا در روز در تهران یک میلیون و نیم پول سینما مى دادیم؟! این پول شوخى نیست، ممکن است تمام مشکلات مسلمان ها را حل کند. این همه فقیر، این همه مریض، بهایى ها جوان هاى شما را خریدند! به دانشجویان شهرستانى ماهى 120 تومان کمک خرج مى دهند و با همین عمل آن ها را بهایى مى کنند. بعد از آن که بهایى شد، میلیون‏ها تومان از او درمى آورند! اگر ما مسلمان‏ها مى فهمیدیم این که پیغمبر فرموده: سینما حرام است، علتش چیست، قدمى به سینما نمى گذاشتیم. حالا مى گوید: برو بابا، آن ‏وقت مگر سینما بوده؟ نمى فهمد اصلا ما چه مى گوییم! هر عملى که موجب فساد اخلاق بشود، حرام است. این حکم کلى است.

درس اخلاق علامه کرباسچیان درباره بقای روح

پس رادیو جزو همین است، تلویزیون جزو همین است، کاباره جزو همین است، نگاه کردن به نامحرم همین‏طور است. مى گویند: چرا این پول را بابت سینما دادى؟ این بى چاره چه طور جواب مى دهد؟ نمى تواند بگوید: پول مال خودم بود، نه اختیار که دست تو نیست. تو مال خدایى. مغزت مال خداست، دستت مال خداست، پولت مال خداست. باید در راهى که رضاى اوست مصرف کنى، من از شما سؤال مى کنم: شما اجازه دارید یک ریال خودتان را در مستراح بیندازید؟ نه، حرام است، اسراف است. مگر مى شود یک ورق کاغذ را پاره کنید توى سطل بیندازید؟ نمى توانید، اگر شما 3 تومان اسکناس را پاره کنید و بسوزانید، فقط پولتان از بین رفته؛ ولى این‏جا دینتان رفته، قلبتان رفته، اعصابتان رفته! آن دست مرموز براى آن که نمى خواهد در میان مسلمان ها مردانى دانشمند باشند، مردم را سینمایى مى کند، کسى که از سینما آمد به واسطه ى آن منظره ى وحشتناک خوابش نمى برد، تا 2 ساعت مثل مارگزیده به خودش مى پیچد! کسى که آن منظره ى شهوت بار را دیده مسلماً فاسد مى شود. آن ها مى خواهند ما مردمى باشیم بى چاره، بدبخت، بى اراده. باید هرطور آن ها راه مى روند ما هم همان طور باشیم! اگر بگویند: در خیابان ناصرخسرو یک فرنگى آمده دو تا دستش را مى گذارد زمین، یک پایش را هوا مى کند، فردا تمام ژیگول ها همین طور مى کنند! آقایان مى خندید؟ مگر غیر از این است؟

آیا بچّه ى 18 ‏ساله پوستین تن مى کند؟ این مال پیرمرد 70 ساله است ولى مى بینید که چون جوان‏هاى هیپى آمریکایى پوستین تن کردند، جوان هاى ما هم تن مى کنند! اگر 3 سال پیش یک میلیون بهش مى دادند، این پوستین را تن مى کرد؟ مى گفت: من پوستین تنم کنم؟ تو خیابان بروم؟ مردم به من مى خندند. امّا چون حالا بچّه ‏فاحشه هاى آمریکا تنشان کردند، این ها هم تن کردند. موها هم پایین ریخته، شلوار قیفى، نمى تواند بنشیند. یکى نیست بگوید: آیا لباس مال تو است یا تو مال لباس هستى؟ لباسى که مى خواهد تو را این طور ذلیل کند، به چه درد مى خورد؟ یک شلوار پا کن که بتوانى راه بروى. این هیپى ها از آمریکا فرار کردند، این ها همان بچّه هاى نامشروع کنار کوچه هستند والا بچّه هاى حسابى شان که این جا نمى آیند. این ها منزل ندارند. هیپى ها یک جمعیّتى هستند در دنیا که باید کنار کوچه بخوابند، مجبوراست که پوستین داشته باشد! تو که خانه ات شوفاژ دارى ، تهویه دارى، بخارى دارى، کرسى دارى، لحاف تشک دارى، پوستین براى چه؟ شما را به خدا فکر کنید، آن بدبخت چه کار بکند؟ غریب است، کسى را ندارد، واقعاً چه کار کند؟ مهمان خانه برود؟ نمى تواند برود، ندارد. این ها گداهاى آن جا هستند، بچّه هاى فاحشه هاى آن جا هستند، فرار کردند آمدند، پوستین تنش مى کند، مى خواهد بخوابد کنار خیابان! تو پوستین را براى چه مى خواهى؟ یک زنگوله هم به گردنش آویزان کرده، گفت: دانشگاه ملى مى آید، یک میخ طویله آویزان کرده، یک لنگ بسته، شلوار پایش نیست. کفش هم هیچ. لخت است، مقصود چیست؟ می خواهى چه کار کنى؟ این ها غرب زدگى است که باید ما مواظب باشیم تا گرفتار نشویم.

 

 

فرآوری حاجی سعید

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


برگرفته از سایت خبری – تحلیلی پارسینه

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
دیدگاه های تعلیم و تربیتی استاد

دیدگاه های تعلیم و تربیتی استاد

نوشتار پیش ‏روى که ظاهر و سبکش سرگذشت ‏نگارى است در باطن و متن علّامه ‏سرایى است. بدین قلم، خواسته‏ ام که به یک تیر دو نشان بزنم: اوّل آن‏ که از علّامه و علوى بگویم و...
درس اخلاق به زبان ساده

درس اخلاق به زبان ساده

متنی که در زیر مطالعه می کنید جلسه ی اول از کلاس های اخلاق مرحوم علامه است که برای سال اول راهنمایی برگزار می کردند.با توجه به سنی که مخاطب ایشان بودند ، غنی ترین محتوا با ساده ترین کلمات بیان شده است.....
نفس عجیبی داشت

نفس عجیبی داشت

بنده از سال 1345 ارادتم به آقای علامه شروع شد . وقتی که در مدرسه ی علوی جلسه برای اولیاء منعقد می شد وقتی می شنیدم که سخن ران آقای علامه است ، با خود می گفتم ای کاش صحبت ایشان تا صبح ادامه پیدا کند .
UserName
عضویت در خبرنامه