• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1834
  • يکشنبه 1391/1/27
  • تاريخ :

راز دهکده‌ی متروکه قسمت سوم
راز دهکده‌ی متروکه قسمت سوم

در قسمت دوم گفتیم دیوانه ای که وارد دهکده ی متروکه شده بود بعد از بی توجهی به حوادث ترسناکی که در اطرافش اتفاق می افتاد با تعقیب یک پیرمرد، که اتفاقا خیلی زود از نظر او پنهان شد به سمت تنور یکی از خانه های دهکده هدایت شد داخل تنور شد و آنجا دهانه ی یک تونل را یافت پس از پیمودن آن تونل  در چاهی دو و نیم متری افتاد و گرفتار شد...

دیوانه با دست دیواره ی چاه را لمس کرد تا دستش به چیزی شبیه شیشه ی یک پنجره خورد . گرد و غبار را از آن شیشه ی کوچک پاک کرد در این لحظه  صحنه ی بسیار عجیبی را مشاهده کرد .چیزی که او دید از نظر یک انسان عاقل باور کردنی نبود .او سالن بزرگی را دید که کارگران زیادی در آن مشغول به کار بودند. دیوانه صورتش را به شیشه چسباند و به آن کمی فشار آورد دیواره چاه مثل یک در کوچک سریع باز شد و دیوانه به داخل سالن پرت شد .او که اکنون واقعا ترسیده بود گمان می کرد به تیمارستان دیگری وارد شده است .فریاد می زد و التماس می کرد که مورد معالجه قرارش ندهند و به او آمپول نزنند.

کارگران همه سر جایشان میخکوب شده بودند و به دیوانه نگاه می کردند. طولی نکشید که همان پیرمرد، مقابل دیوانه ظاهر شد و به دو نفر از کارگران اشاره کرد. کارگران دیوانه را گرفتند و به قسمت دیگری بردند و روی مبل کهنه ای نشاندند.

دیوانه شروع به دست و پا زدن و ناسزا گفتن کرد. پیرمرد به او گفت تو همان دیوانه ای هستی که دیروز از تیمارستان فرار کردی؟ مثل اینکه پیرمرد او را می شناخت و از ماجراهای شهر با خبر بود!

دیوانه گفت نه اشتباه می کنید .من رئیس تیمارستان هستم که دنبال آن دیوانه می گردم .شما آن دیوانه را پیدا نکردید؟

کارگران با صدای بلند به او خندیدند و هر کدام در تمسخر او چیزی گفتند. یکی از کارگران به او نزدیک شد  و قصد داشت قوطیی که به گردنش آویزان کرده بود را بگیرد .دیوانه دستش را گاز گرفت و او را به عقب پرتاب کرد .کارگر با عصبانیت به سمت او رفت.دیوانه مثل یک کودک ترسو در گوشه ای کز کرد و شروع به گریه کردن نمود. در این هنگام صدای زنی به گوش رسید که به کارگران دستور می داد از دیوانه دور شوند. زن به آرامی به دیوانه نزدیک شد. دیوانه به او نگاهی کرد و احساس کرد او را مثل تنها پرستار مهربانی که در تیمارستان به او قوت قلب می داد، دوست دارد .به سرعت برخاست و خودش را پشت آن زن مخفی کرد . زن ،ابتدا کمی از دیوانه ترسید ولی خیلی زود تغییر عقیده داد و با او از در مهربانی وارد شد .زن،که اسمش سارا و دختر همان پیرمرد (یعنی رئیس کارگران بود،) دیوانه را به سمت تنها اتاقکی که در آن سالن بود هدایت کرد.

کارگران به سر کار خود بازگشتند. تنها دو نفر از آنان نزد پیرمرد رفتند و با او بگو مگو کردند و از او خواستند به دخترش بگوید در کار آن دیوانه مداخله نکند و او را به آنها بسپارد .پیرمرد کمی مکث کرد و سپس به سوی اتاقک رفت. اما قبل از اینکه سخنی بگوید دخترش گفت پدر لطفا مرا با این بیچاره ی بی آزار تنها بگذارید و همان طور که خودتان وعده داده بودید این یک بار به خواسته ی من عمل کنید .سپس در اتاقش را به روی پیرمرد بست .پیرمرد در حالی که سالن را ترک می کرد آرام و قاطع به کارگران گفت بدون هیچ اعتراضی به محل کارتان برگردید و دیگر به آن دیوانه کاری نداشته باشید. کارگران مشغول کار خود شدند.

دیوانه به آن زن نگاهی کرد و دوبار به علامت احترام خم شد و گفت خانم پرستار متشکرم .متشکرم ...

آن زن با مهربانی لبخندی زد و گفت من پرستار نیستم سارا هستم می تونی منو سارا صدا بزنی . دیوانه گفت خانم پرستار سارا ،می تونم براتون یه سوت بزنم . سارا لبخندی زد . دیوانه سه سوت پشت سر هم زد .

سارا گفت قرار بود یه سوت بزنی .اگه این همه سر و صدا راه بیندازی کارگرا عصبانی می شن .دیوانه گفت: کارگرا ... یعنی کسانی که کار می کنن! خوب چکار می کنن؟ سارا گفت کارهای بد . دیوانه پرسید یعنی وسایل همدیگرو برمی دارن یا زیاد نمک توی غذاشون می ریزن ... یا دستشوییشون رو کثیف می کنند و اونو نمی شورن .

سارا در حالی که مشغول ریختن یه چای برای او بود آهی کشید و گفت ای کاش کارهای بدشون این طوری بود.

سارا پرسید اصلا تو چجوری اومدی اینجا؟

دیوانه گفت از توی تنور اون خونه آخریه .

سارا گفت پس از راه پشتی اومدی.

دیوانه هی تکرار کرد از راه پشتی اومدم از راه پشتی اومدم از راه پشتی اومدم...

در این هنگام ،همان کارگر عصبانی، نزدیک اتاق شد و گفت هی دیوونه .اینجا یه راه دیگه هم داره .یه تونل، که از غار نورنگ به اینجا ارتباط پیدا کرده .البته از سقف غار .... و بلندتر فریاد زد از سقف غار.

سارا از اتاقش بیرون اومد و با لحن تندی بهش گفت تو حق نداری ما رو تهدید کنی .

کارگر با بی اعتنایی و کم محلی گفت من تهدید نکردم

سارا گفت پس منظورت از لو دادن اسرار چیه .مگه نه اینکه هر کسی از اسرار ما آگاه بشه باید کشته بشه .در هر حال، این یه دیوونه است. دونستن یا ندونستن ،هیچ فرقی به حالش نمی کنه .حالا هر چی دوست داری بگو.

کارگر مذکور که خشن ترین کارگر این مجموعه بود و به قول دوستاش دیوونه ی آدم کشی بود فریاد زد اینجا سالن تهیه ی مرگبارترین مواد مخدره . اینجا پر از خونه، خون ،خون و بعد خنجرش رو از توی جیبش درآورد و خطی به دستش انداخت و خونش رو مکید.

دیوانه آروم تکرار کرد مرگبارترین مواد مخدر و بعد با خودش شروع به مرور کردن حوادث کرد .مثل اینکه آدرس این سالن رو با خودش تکرار و حفظ می کرد و شاید چیزهای دیگه ای هم می گفت که البته هیچ اهمیتی از نظر دیگران نداشت .

اون روز کم کم سپری شد و شب از راه رسید با تاریک شدن هوا کارگرها یکی یکی سالن رو ترک کردن اما دیوانه نمی تونست بفهمه به کجا می رن .سارا هم آخرین نفری بود که سالن رو ترک کرد اما موقع رفتن به دیوانه سفارش کرد که شب رو همونجا بخوابه و بهش گفت قصد داره کمکش کنه فردا صبح زود از اونجا فرار کنه ...

 

انسیه نوش ابادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

راز دهکده‌ی متروکه 2

راز دهکده‌ی متروکه (1)

پسر نجار و انگشتری جادویی2

پسر نجار و انگشتری جادویی1

شیب تند(2)

شیب تند

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
کوچکترین شوالیه و کندوی عسل

کوچکترین شوالیه و کندوی عسل

در قسمت قبل خواندید که یک اژدهای وحشتناک به سرزمین پادشاهی حمله کرد. اژدها به کمک یک طلسم حمایت می شد. پادشاه از شوالیه ها خواست تا راز این طلسم را کشف کنند.
كوچكترین شوالیه

كوچكترین شوالیه

در زمانهای خیلی قدیم، حتی قبل از پادشاهی آرتور شاه، مرد آهنگری زندگی می كرد كه قدش فقط 50 سانتیمتر بود. او آنقدر كوتاه بود كه برای نعل كردن اسبها باید روی چهارپایه می ایستاد.
جشن فراموش نشدنی

جشن فراموش نشدنی

در قسمت قبل خواندید که علی تصمیم گرفت که سه ماه تابستان برای پدرش که یک مغنی بود کار کند. علی و پدرش و صفر و آقا یحیی با هم کار می کردند تا برای زمین روستاییان آب تهیه کنند.
UserName
عضویت در خبرنامه