• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2051
  • دوشنبه 1391/2/4
  • تاريخ :

بر مزار غربت

شهادت حضرت فاطمه (س)

تهاجمِ خزانِ ناپاک به آبادیِ غزل های زهرایی؛ جان گدازتر از این تصویر، حادثه ای دیگر برای شاعران نبوده است.

درست در لحظه ای که همه چیز با سپیدی خو گرفته است، شب، با تمام پلیدی اش تو را در بر می گیرد. می خواهی فریاد بکشی؛ اما اجازه در خود سوختن داری و بس. دنیا از دیدِ آگاهان، مکان شکر و تسلیم است. چشم فرو می بندی و با خود می گویی: تکلیف ما با این جگر کباب شده چیست؟ و اشک هایت سرازیر می شود؛ همان دسته گل های زخم؛ یکی یکی بر مزار غربت. خدایا! کجا باید شمعی روشن نگه داشت؟ این غم های آسمانی در کدام نقطه و گِرد کدام تربت فرود آیند؟ این خود، داغ دیگری است و تحملی دیگر بایدش.

دنیا چرا این بوی اندوه را از خود دور نمی کند؟

 

امان از تو ای نقطه پایانِ تلخ، ای آخر خط شکستن!

اُف بر همه بی رحمی هایی که خودشان را پهلوی بانوی نحیف رسانده اند! با این حُزن، همه گل های جوان، به سپید مویی رسیده اند. سیمای عشق، شکستگی اش از روز آشکارتر است. امروز زبانی جز گریه به کار نمی آید.

جز هق هقی آهسته، زمزمه ای در باغ آینه ها نیست. جز رویش نغمه های جان سوز در گلشن یاد «ام ابیها»، به چشم نمی خورد.

 

شما بیائید ای منظومه های فراق!

مصیبت عمیق است و هر دلی برای خود «بیت الاحزانی» دارد. در محفلی، شعری، لحظه ای... همه برای آن است که غریب بگرییم و عقده ها بگشاییم. اما مگر برای این زخم، مرهمی آمده است؟

 

امروز با توام ای حال و هوای بقیع!

دلم تنگ است و در اشک سفر کرده ام. دلم هم سو با کبوترانت، مرثیه هایی انبوه دارد. ناله های زهرایی دارد و شعله شعله، روضه های مفصّل. دلم طاقت ندارد به جانب بغض بچه های علی، پر بگشاید. خیلی از آه ها را به شعر درآورده اند؛ اما خانه آتش گرفته علی، چیز دیگری است که شاید هیچ مرثیه ای آن را نسروده باشد.

امروز نه تنها من، که تمام واژه هایی که در اشکِ سوگ و شطّ خون شناورند، می پرسند: چرا کنار هجده سالگی، این همه رنگ سیاه ماتم؟ یعنی هجده سال، این اندازه طولانی است با آن همه رنج های متراکم؟

لحظه های من تا به حال مدینه نرفته اند. اما غم های امروز آن قدر زیاد است که به آسانی هر دلی را به آن دیارِ انس راهی می کنند؛ دیاری که می دانم جای جای آن از مظلومیت و معصومیت زهرا روشن است. مدینه سرتاسرش از یاد زهرا آکنده است. دیگر سراغ «مزاری» را نباید گرفت.

امروز نه تنها من، که تمام واژه هایی که در اشکِ سوگ و شطّ خون شناورند، می پرسند: چرا کنار هجده سالگی، این همه رنگ سیاه ماتم؟ یعنی هجده سال، این اندازه طولانی است با آن همه رنج های متراکم؟

در این دنیا اما چیزی بعید نیست.

مگر فاطمه، «ریحانة النبی» نبود؟ چرا حکایت کبودی بازو؟ مگر علی جان پیامبر نبود؟ چرا تنها و گوشه نشینش خواستند؟ چرا...

امروز نمی دانم چه باید گفت وقتی که خودِ داغ، در خانه علی تکلّم نمی کند؛ وقتی علی تمام هستی اش از دست می رود و او نمی تواند حتی به راحتی بگرید.

نمی دانم چه باید خواند که شب و اختفا، با سکوتِ خود حرف ها را زده اند.

 
بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


محمد کاظم بدرالدین

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
آیینه لطافت هستی در ضمیر خاک

آیینه لطافت هستی در ضمیر خاک

زیارتگاه تو، پاک ترین نقطه از دل مؤمنان است که با التجا به نامت، تمامی دردهای بی درمان را درمان می بخشد و زلال معرفتت با گفتن «یا زهرا»، بر نگاه ها جاری می شود.
دور امّا نزدیک

دور امّا نزدیک

سال هاست که به شوق بوییدنت، قاصدک ها تمام دیوارهای مدینه را طواف می کنند. هنوز عطر حضورت از مدینه می آید. بغض هایت را قرن هاست که ابرها در کویرهای بی پایان و دور سکوت، گریه می کنند. بانو! گریه در کنار شما مرسوم است؛ مگر می توان پهلوی شما بود و نشکست.
کاروان کوچک مدینه

کاروان کوچک مدینه

سیّدتنا! تو را به خاک می سپاریم... نه! خاک را به تو می سپاریم که عظمت تو در خاک نمی گنجد. آیا چگونه می شود باور کرد، بانو! تو که زنده ترین زنده ها بودی و تو که تمام آن چه که در حیات می گنجد، به پاس وجود تو هستی گرفته اند، چگونه می توان باور کرد که تو زنده
UserName