• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 8294
  • پنج شنبه 1382/10/18
  • تاريخ :

گفت و گو با بابک فرزند جهان پهلوان تختی

آدم خوبی بود ، از پوست و گوشت و استخوان


او شاید آخرین افسانه یی باشد که می توان پیراهنش را بویید، در اتاقی که در آن آخرین شب زندگی را گذراند قدم زد و با دوستانش به گفت و گو نشست که هنوز او را از یاد نبرده اند . زور ساق های حسرت آور او را ، خنده هایش را و چشمان روشنی را که برای عواطف انسانی پر از ابرهای بهار بود .

او آخرین افسانه ایی است که هنوز کسانی هستند که کنارش نشسته اند و با او نفسی کشیده اند . چند سال که بگذرد آنها هم دیگر نخواهند بود. آن وقت او دیگر خود افسانه خواهد شد و ابدی . بی دسترس خیال محض . پوریای ولی و آرش و سیاوش . این آخری را بابک می گوید که مثل ما هیچگاه غلامرضای بزرگ را ندیده است . تختی برای او هم همانی بود که برای ما داستانی که دیگر تکرار نمی شود و وجود بی همتای که هر چه می گذرد از زمین دورتر می شود و به آسمان نزدیکتر .

فرقش این است که بابک می داند او افسانه نبوده . اگر نه به خاطر دوستان پدرش و قصه هایی که از او می گویند . اگر نه به خاطر همه خاطراتی که حالا دیوار و اتاق هایش از آنها خالی تر می شوند . شاید فقط به خاطر آن رگ و پی که از او دارد . به خاطر نامی که شبیه هیچ نام دیگری نیست . تختی و تختی بودن سخت است . نامی که وقتی می خواهی بر زبان بیاوری اش کمی باید مکث کنید . زمزمه کنی . باید آرام بگویی اش . احترام بگداری . شوخی که نیست. جهان پهلوان در قلب همه آدم های این حوالی است . همه آنها را تسخیر کرده و خود را چنان به سینه تاریخ کوبیده که دیگر جدایش نمی شود کرد . یکی از این نام های معمولی نیست که ماییم . نامی است با هاله یی مقدس . با احترامی که دیگر تا آخر جهان کم نخواهد شد و تکثیر خواهد شد . آن وقت آدمی باشی و نام اسطوره یی بر خود داشته باشی ، سخت است . تختی بودن دشوار است که بابک می گوید وقتی دو بنده می پوشیده و به میدان می رفته همیشه حریفان با هراس گام به مقابله اش می گذاشته اند که منیر روانی پور ( همسر بابک ) می گوید از همان بچگی همه غلامرضای کوچک را به چشم دیگری می دیده اند . از همان کودکی می گفته اند که به این بچه شیر نباید داد ، گوشت باید به او داد تا قوی شود . بی کفش باید راه برود تا قهرمان شود . کسی باور نمی کند تختی باشی و از روح قهرمان بخواهی کناره بگیری .

و همین هم می شود که بابک تختی حالا با آن راحتی اش و آن صمیمت اش این همه غریب است . این همه پدرش هست و نیست . همین می شود که آدم به نام شگفت انگیز او که می رسد به او که می رسد دست و پایش را گم می کند . برای پرسیدن از او ، فاصله گرفتن  از آن روح بزرگ از آن وجود دست نیافتنی سخت است . اما بابک تختی یک انسان معمولی است مثل همه ما و دلش هم می خواهد چیز دیگری باشد و باور هم نمی کند که پدرش مثل بقیه بوده باید از او چه بپرسیم.

- اولین سوال این است که چرا زیاد توی محافل و مصاحبه ها نیستید؟ در سال های گذشته نوشته های شما در بعضی مجلات چاپ می شد اما خیلی از گفت و گو استقبال نمی کنید .

خیلی راغب نیستم . دلیلش هم این است که زندگی خودم را می کنم و این طوری راحت ترم. امسال هم فقط به خاطر زلزله بم ، دو سه جا مصاحبه کردم .

- چقدر دید شما با باورهایی که درباره تختی وجود دارد ، متفاوت است ؟

همیشه با شخصیت تختی یک برخورد سیاسی شده است ، چه داخل ایران و چه در خارج ! با اینکه خود تختی یک شخصیت سیاسی بود . عضو جبهه ملی بود . در کنگره شرکت می کرد ولی با این دید ، خیلی چیزها را درباره شخصیت تختی توانست به موقع موضع خودش را مشخص کند و خودش را نفروشد وگرنه گرایش سیاسی تختی به این گروه یا آن دسته اهمیت ندارد.

- و اگر بخواهیم بدون پیش فرض در مورد شخصیت سیاسی تختی صحبت کنید ؟

حقیقت این است که آن حکومت بنیه مردمی نداشت . مردم حکومت را از خودشان نمی دانستند . تختی میان شاه و مردم قرار گرفته بود که در نهایت دست به انتخاب زد و انتخاب مهمی هم بود . من غیر از این هیچ تلقی سیاسی از تختی ندارم .

فکر می کنید دلیل اسطوره شدن تختی چیست؟

من دو سه بار راجع به اسطوره گفته ام . واقعیت این است که هر آدمی که اسطوره می شود . دیگر در دسترسمان نیست . تختی آدم خوبی بود . از پوست و گوشت و استخوان بود . ولی با این حال آدم خوب شدن کار ساده ای نیست .

- حتی با همه نقطه ضعف هایش ؟

چه نقطه ضعفی ؟ من با همه دوستانش صحبت کرده ام .در میان این همه دوست و آشنا ، فقط همان مدیر هتل بود که از تختی ناراضی بود و قصه اش رامی دانید . وگرنه من این طور به داستان تختی نگاه نمی کنم و به خودم می گویم چطور تختی توانست از امکانات محدودی که داشت ، استفاده نامحدود بکند.

- یعنی در مورد مرگش هم نمی شود حرف زد ؟ می شود گفت مرگ تختی باعث شد تا قدیس بشود. اتفاقی که در مورد بروسلی ، مریلین مونرو یا شخصیت های دیگری شبیه اینها که در اوج مرده اند افتاد و شاید به خاطر این بوده که در هاله یی از توهم و تقدس پیچیده شده اند برای بسیاری تبدیل به اسطوره شده اند .

ببینید اینها همان مراحل اسطوره یی شدن است . در میان همه حرفهایی که درباره این شخصیت می زنند ، اول از همه شخصیت واقعی تختی است که برایم مهم است .

شخصیت تختی با آنچه که در باورهای مردم است چه تفاوتی دارد ؟

ما یک دید سطحی نسبت به قضایا داریم. تعدادی کتاب درباره تختی نوشته اند ولی واقعاً چند تا از این کتابها به درد می خورد ؟ اگر هم کتاب مطرحی در این زمینه هست ، بیشتر حالت دایره المعارفی دارد ، یک بررسی سطحی از زندگی تختی ، نه چیزی بیشتر از این ! اینکه چقدر تصویرهایی که از زندگی او می دهند واقعی است و چقدر اسطوره یی است ، تحلیلی است که باعث می شود ما خودمان را بشناسیم . من با نگاه به زندگی تختی ، خودم را می شناسم .

- چرا تختی تبدیل به اسطوره شد ؟

رابطه محبت آمیزی که با مردم داشت ، او را از صورت های واقعی جدا کرد و به حوزه اسطوره برد . من می خواهم بگویم حقش بود . می شود آن را نقد و بررسی کرد . من چند سال پیش هم گفتم ، تختی یک ویژگی به دست آورد که توانست با همه مردم سگانه شود ولی هیچ وقت از این ویژگی سوءاستفاده نکرد . فکر نمی کنم تعریفی که از تختی می دهند غلط باشد .

- به جز نگاه های سیاسی و مرگش !

مرگ تختی برای خود من هم روشن نیست و نمی توانم بگویم تختی را کشته اند و نمی توانم بگویم تختی خودکشی کرده و در عین حال برای هر دو دلایلی دارم . ولی فکر می کنم کشتن یک آدم فقط تیر خالی کردن توی مغزش نیست. اینجا خودکشی عین کشتن است و حکومت پهلوی بدون تردید در مرگ تختی مقصر بود .

- چه دلیلی برای این حرفتان دارید؟

فکرش را بکنید ، آدمی با موقعیت تختی کارش را از دست بدهد ، توی استادیوم راهش ندهند ، نگذارند حقوق بگیرد. نگذارند کشتی بگیرد ، وقتی هویت اجتماعی را از آدمی مثل تختی بگیرند ، چه چیز دیگری برایش باقی می ماند؟ کشتی ، فرع زندگی تختی بود ولی راهش برای شناخته شدن و مطرح شدن و مردمی شدنش بود . تمام امکانات اجتماعی را از او گرفته بودند ، حتی چند نشریه قبل از مرگ تختی ، به او اتهام های اخلاقی زدند. تمام این مستندات را دارم و آنها را آرشیو کرده ام .

- یعنی شما در خودکشی تختی ، مسائل شخصی و خانوادگی را کمتر دخیل می دانید ؟

مسائل طرد کردن تختی از اجتماع ، از خیلی سال قبل برایش پیش آمده بود . از تولیدوی آمریکا شروع شد ، وقتی در کنگره دانشجویان شرکت کرد ، دانشجویان به او گفتند : علنی نیا ! ایزد پناه به او تلکس می زند که من آن تلکس را دارم و توی کتاب چاپش کرده ام، آنجا می گویند : با این وجهه یی که دارید در کنگره شرکت نکنید ، برایتان خوب نیست . که می رود و عکس هم کی گیرد .

- شما خودتان ناشرید ، هیچ وقت به این فکر نیفتاده اید که در مورد زندگی تختی تحقیقی انجام بدهید ؟

این کار را انجام می دهم . به شرط آنکه محقق خوبی در اختیار داشته باشم . قصه خودم را هم درباره تختی می نویسم.

- در میان کتاب هایی که درباره این شخصیت وجود دارد ، کدام بهتر است ؟

کتاب آقای رویین پور .

زندگی تختی چقدر روی زندگی شما تاثیر گذاشت؟

خیلی زیاد ! آن هم به خاطر منش اش . من تا به حال هیچ کس را ندیده ام که بگوید بابایت را به خاطر کشت هایش دوست دارم . درست است که ورزشکار به خاطر ورزشش شناخته و مطرح می شود ولی وقتی قهرمان می شود ، احساس مسوولیت می کند وگرنه ورزشکاران ما واقعاً از خودگذشتگی به خرج می دهند. مثلاً علی دایی زندگی و عمرش را در اختیار ورزش گذاشته . این ریاضت برای من ستایش برانگیز است . سرسختی تختی و کشتی گیرانی مثل او در زندگی خصوصاً موقع سختی ها ، برای من الگو است . ولی هیچ وقت فکر نکردم باید برای اینکه شبیه پدرم بشوم ، حتماً کشتی گیر باشم.

تختی را به خاطر منش ها و سیرتش و به خاطر ویژگی های فردی اش دوست دارم .

- کشتی را دوست نداشتید؟  

 کشتی را دوست داشتم ، سوای اینکه فکر کنم راه تختی ، کشتی نیست . فقط انگیزه ام ورزش کردن بود . چند دوره هم در مسابقات دانشجویی شرکت کردم سال66 یا67 .

- ولی گوشتان نشکسته ؟

نه ! چون زمانش خیلی طولانی نبود .

- چرا ادامه ندادید؟

چون با خودم فکر کردم در کشتی نمی شود کاری بیشتر از کاری که تختی کرد ، انجام داد .

- دلیل گرایش تان به نوشتن و کار نشر چه بود ؟

یک دلیلش انقلاب بود . که ما را به خواندن و نوشتن و فکر کردن و درک شرایطی که در آن زندگی می کنیم ، وادار کرد . من از آن زمان جذب کتاب شدم . بعد دلم می خواست از دریچه خواندن کتاب و درک کردن بفهمم دور و برم چه می گذرد .

- برخوردی هم در زمان انقلاب با تو که پسر تختی بودی می شد ؟

آره ! یادم هست یازده ساله بودم که با یکی از دوستان به ورزشگاه کشتی رفتیم . سال56 و کشتی سید عباسی بود . ولی نگذاشتند توی ورزشگاه بمانیم . ما را بیرون کردند چون جو داشت بهم می ریخت .

- تختی از دید خودت چه جور شخصیتی است؟

نماینده مهر و بخشندگی و گذشت ! کسی که انتقام نمی گیرد . یک سردار رزم آور نیست . این ویژگی هایش برایم خیلی جالب است .

- یعنی در عین اینکه زور داری ولی بخشنده باشی .

این تفکر ایرانی است . کسی که می تواند حقش را بگیرد لزوماً پرخاشگر نیست . ما چنین شخصیت هایی را در فرهنگمان دوست داریم . به شاهنامه نگاه کنید . تختی در شخصیت های شاهنامه شبیه سیاوش است که به ناحق او را از بین می برند ، ولی هیچوقت عصیان نمی کند ، نمی رود انتقام بگیرد . مثلاً بورخس می گوید آرژانتین خیلی برایشان شهامت مهم است. در بوینوس آیرس لات هایی داریم که برایشان مهم است نشان بدهند نمی ترسند و به خاطر همین چاقو می کشند و آدم می کشند . در زندگی عیاری ، بی توجهی به خود ، مراقبت و دستگیری از دیگران مهم است . به خاطر همین خاطرات تکان دهنده یی از زندگی تختی هست .

- مثل پای مدوید؟

بله ! روایت های مختلفی وجود دارد . من با همه دوستان تختی مصاحبه کرده ام ولی نتوانسته ام روایت درستش را پیدا کنم . یکی می گوید مدوید بود ، یکی می گوید آتلی پایش ضرب دیده بود و با این حال مردم دلشان می خواست تختی پای طرف راحتی به قیمت از دست دادن مدال نگیرد. با نوعدوستی تختی در زلزله بویین زهرا !

- این نوعدوستی دوباره هم تکرار شد !

ولی قرار نیست در قرن21 اتفاقی که چهل سال پیش افتاد ، دوباره بیفتد. الان ممکن است مناطقی از کشور ترکیه با زلزله6/5 ریشتری ویران شود ، ولی شما در ایران کجا را سراغ دارید که با6/5 ریشتر نابود نشود. دوباره این اتفاق افتاد و باز هم قرار است با همان شیوه های سنتی برای زلزله کاری کنیم . الان نمی دانم متولی زلزله در ایران کیست. همه از زلزله تهران حرف می زنند ، ولی واقعاً چه امکاناتی برای روز واقعه کنار گذاشته ایم؟

- البته همیشه بار اول یک چیز دیگر است . انگار حرکت ، خود جوش تر اتفاق می افتد . کاری که تختی کرد خیلی فرق داشت با حرکت های قهرمان های امروزی که گاهی نمایشی است .

ما همه اش می خواهیم به هم کمک کنیم . ختم ها و عروسی هایمان را ببین !

در آن زمان یک حکومت غیر مردمی سرکار بود که مردم به آن اعتماد نداشتند . وگرنه آن موقع صلیب سرخ هم بود ، شماره حساب هم داده بود و اشرف و غلامرضا پهلوی هم شماره حساب داده بودند ، اما تختی بلند شد و کمک ها را جمع کرد و به آنجا برد ومردم به او اعتماد می کردند.

حالا درست است که کمک ها جمع می شود و دوباره خانه ها را می سازند ، ولی تکلیف آن چند هزار نفری که در زلزله کشته شدند ، چه می شود ؟

- حالا به نظر شما اسطوره داشتن خوب است یا بد ؟

نمی دانم . ولی می دانم در زندگی ما خیلی تاثیر دارد و راه و روش و شیوه زندگی کردن رابه مردم یاد می دهند ونگاه کنید علی دایی هر جای دنیا که می رود اسم ایران را زنده می کند و حسن کار شیرین عبادی این است که وقتی فکر می کنی ایرانی هستی ، به ایرانی بودنت افتخار می کنی. تختی هم یک جور شیوه زندگی کردن است .

- جبهه ملی و تمایلاتی که تختی داشت و حرکت های اجتماعی اش از کجا سرچشمه می گرفت ؟

تختی شخصیت فرهیخته یی نبود . به هر حال ویژه بود . عشقش به مردم وطنش ، حساسیتش به وطنش .

- نمی خواهم بدانم این خصلت تختی به خاطر طبقه یی بود که در آن زندگی می کرد ؟ اکتسابی بود ؟ ژنی بود ؟ یا به خاطر جوانی اش ، ارتباطاتش و رفقایش بود .

یکی از آدم هایی که خیلی رویش تاثیر گذاشت ، مهندس حسیبی بود که خیلی در زندگی اش موثر بود . تختی از همان اول عشق مردم را داشت و بعداً به کارهای اجتماعی کشیده شد . کتاب می خواند ، شعرهای فروغ فرخزاد را می خواند .

- سایه تختی روی زندگی شما چقدر تاثیر گذار بوده . زندگی سخت تر شده یا راحت تر ؟

هم سخت است و هم خوب است .4 ماهه بودم که پدرم مرد ولی هیچ وقت احساس نکردم پدر ندارم . همین که سعی کردم راه های زندگی ام را خودم انتخاب کنم ، دلیلش تختی بود . دلم می خواست از جهان سر در بیاورم . دلم می خواست خوبی های توی دل آدم ها و جهان دور و برم را کشف کنم و همیشه فکر می کنم مهمترین ویژگی تختی راستین بودنش بود .

- کدامیک از خاطره های تختی را بیشتر از همه معرف شخصیت او می دانید ؟

یکی خاطره زلزله بویین زهرا است و دیگری وارد شدنش به سالن کشتی همزماه با غلامرضا پهلوی است .

- خانه پدری تختی هنوز هست ؟

خانه پدری اش که نه ! خانه پدربزرگش هنوز هم توی خانی آباد هست ، شنیده ام شده پارچه بافی ولی هنوز هم آن خانه هست .

- از وسایلش کدام را دارید؟

مدال هایش که امام رضاست . یک پلیوری داشت که سال76 آن را به همراه دیپلم مدال طلایش برای موزه کشتی به آقای طاقانی دادم . یک پیراهن هم از تختی دارم به اضافه سوغاتی هایی که از خارج آورده بود .

– دست خطی هم دارید ؟

بله ! دست خطش پشت بعضی کتاب ها هست . مثلاً موقع تولدم ، اسمم را پشت قرآن نوشته .

- چقدر از مطالبی را که درباره تختی چاپ شده دارید ؟

خودم مجموعه یی از آنها را دارم ولی خیلی کامل نیست . حالا یک نفر تمام نشریات و مطالبی را که درباره تختی نوشته اند جمع کرده و قرار است بیاورد من چاپش کنم .

- شما در مورد فیلم جهان پهلوان تختی هیچ وقت اظهار نظر روشنی نکردید .

نه . نمی خواهم حرفی بزنم . همان موقع هم خیلی گفتند بیا سناریو را بخوان و صحنه ها را ببین . نخواستم . نرفتم .

- فیلم هیچ ارتباطی با زندگی واقعی و شخصیت تختی ندارد.

خب بالاخره شما فیلم را دیده اید و خودتان می توانید قضاوت کنید . بقیه مردم هم قضاوت می کنند. بالاخره آقای افخمی علاقه اش در فیلمسازی به ژانرهای دیگری است . حالا باز آقای حاتمی فرق می کرد . اگر چه شنیده ام تکه هایی هم که ایشان ساخته اند بیش از12 دقیقه قابل استفاده نبوده . به هر خال در دوران بیماری اواخر عمرشان بود و کار سخت بود . در مورد افخمی هم با واسطه شنیدم که هنگام ساخت فیلم تحت فشار بوده . مدام زنگ می زده اند که این را نگویی . فلان چیز را توی فیلم نیاوری .

تختی اینبار هم در شهریور به دنیا آمد!

13 شهریور1346 است. فرزند تختی، یگانه فرزند جهان پهلوان همچون پدر در شهریورماه دیده به جهان می گشاید. تولد بابک روحیه مضاعفی به غلامرضا برای ادامه زندگی می دهد.

تختی و همسرش نام بابک را برای پسر خود که موهایش مثل شبق سیاه است انتخاب می کنند.

بابک می شود همه وجود تختی، تمام آلام و دردهای روح خود را در گوشه ای از ذهن پنهان می کند و کودکش را می بوسد. همه عشق و علاقه ای که در وجود اوست به این نوزاد منتقل می شود. حالا جهان پهلوان پسری دارد. بابک یادگاری است  که باید برای آیندگان نام پدر و افسانه دلاوری هایش را زنده کند! تولد بابک، غلامرضای خسته و مورد ظلم واقع شده را به زندگی دلگرم می کند.

"وای اگر این پسر بزرگ شود. وای اگر او مدالهایم را تکرار کند و این راه دشوار و پرمرارت را پیش رو گیرد... شهلا توکلی در مصاحبه هایش می گوید: تختی بهترین بابای دنیاست. اسم پسرمان را بابک گذاشتیم. تختی آنقدر بابک را بغل کرده که بچه پاک بغلی شده!

و چند روزی بعد تختی در گفتگویی با یکی از نشریات می گوید: نمی خواهم فرزندم کشتی گیر شود. خودم هم دیگر روی تشک کشتی نمی روم. نه! باور نکنید، ایران هم باور نمی کند که غلامرضا دیگر کشتی را دوست نداشته باشد. کشتی تمام عشق اوست و بابک هم عشق دیگرش. تختی آرزو داشت پسرش قهرمان شود. او چند روز قبل از مرگش پیش از آنکه به هتل آتلانتیک برود، برای آخرین بار بابکش را بوسید و در آخرین لحظات... "پسرم، بابک، چه می شود؟"

UserName