• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 675
  • شنبه 1382/10/13
  • تاريخ :

لب ریخته های درد قرون

با این همه، ما به این جهان نیامده ایم که بمیریم. آن هم در سپیده دمی که بوی لیمو می آید... "یانیس ریتسوس"

سون هدین هنگامی که می خواسته طبس را ترک کند، جمله ای را ذکر می کند که خود، از سیاح دیگری درباره شیراز شنیده بود:" ای شهر، هنگامی که تو را ترک می گفتم، لحظه ای را به خاطر آوردم که آدم و حوا باید بهشت را ترک می گفتند." بعد که سون هدین به بم می رسد، دوباره همین جمله را به خاطر می آورد. اینکه چرا مردی که از اروپا آمده، طبس و بم را تالی بهشت دانسته است، نکته ای است که خود به آن اشاره می کند:" فقط وقتی شما روزهای طولانی در بیابان های تفتیده و بی آب و علف رهسپار و سرگردان باشید، می فهمید یک واحه سرسبز یعنی چه، آب یعنی چه، درخت یعنی چه و زندگی یعنی چه. از بیابان های بی انتها که بگذرید، طبس و بم در چشم شما بهشت به نظر می آیند... بهشتی که هیچ جای دیگر در زمین نمی تواند شوق دیدن برج و باروهای آن از دور، این چنین آدمی را پروبال دهد، برای رسیدن." این طبس که حالا هست، البته آن طبسی نیست که سون هدین توصیف کرده است. آن طبس در زلزله ویران شد و بر خرابه های آن شهری ساختند با کمترین شباهت به آن واحه رؤیایی . دریغ... دریغ... بم را هم دیگر نیست.

***

بیست و پنج سده بیشتر بر کتیبه ای حک شده بود که "خدایا" این سرزمین را از گزند دروغ، خشکسالی و دشمن محافظت کن." از آن هنگام تا حالا هر ده سال دست کم یک زلزله خونبار هزاران نفر از هم میهنان ما را به خاک و خون کشانده است هیچ دشمنی، خشکسالی و خدعه و فریبی تا بدین پایه به ما گزند نرسانده است. ای کاش در آن کتیبه، نگهداشت ما از وقوع زلزله نیز استدعا می شد.

***

ارگ بم قدیمی ترین و بزرگ ترین بنای خشت و گل جهان بود . برای دیدار از آن، جهانگردان اروپایی حتی بیشتر از اصفهان و شیراز رغبت داشتند. ارگ بم، نمایه طلایی تمدن کویری بود که خود بزرگترین نمایه خرد ایران در طول قرون و اعصار به شمار می آید. این نمایه اکنون با خاک یکسان شده است. سحرگاه جمعه 5/10/82 بخشی از تاریخ و هویت ایران زمین از دست رفت.

***

سوگ در سوگ و اندوه. از پس اندوه، زلزله بعدی چه وقت و در کجا خواهد آمد؟ ای کاش نیاید، هرگز نیاید... اما در همه این سده ها، هر ده سال، دست کم یک بارآمده، پس مجالی برای امید نمی ماند و پنجه های هراس حلقوم را می فشارد که...خواهد آمد...دوباره در جایی خواهد آمد...

چه می توانیم بکنیم با این زاد بوم لرزان؟ فخر طبیعت ما بلندای فلاتی است که به آن فرصت برخورداری از عنوان " یکی از پنج طبیعت اول غنی و متنوع در جهان" را داده است. اگر چین خوردگی های البرز و زاگرس نبودند، در جوار کمربند پرفشار جنب حاره، ایران هم سرزمین کم برگ و باری بود مثل عربستان، کویت، سوریه، جنوب پاکستان، شرق و جنوب افغانستان و... اما همین چین خوردگی ها، سر باز ایستادن ندارند و هر از چندی درجایی انبوهی خانمان ها را بر سر هزاران انسان فرو می ریزند... ای زیست بوم خوش برگ و بار اما لرزان، ستایشت کنیم یا نفرین؟

***

سال ها پیش وقتی قرار شده بود به کرمان بروم برای دیدن ارگ بم، دوستی به من گفته بود، طوری برو که سپیده سحر به نزدیکی بم برسی، در آن وقت، بوی لیمو بیابان را پر کرده است... تجربه ای است که هیچ جای دیگر نمی توانی پیدا کنی... زلزله جمعه، در سپیده سحر رخ داد. هنگامی که لابد بوی لیمو بیابان را پر کرده بود... حیف نبود که بمیرید؟ آن هم در سپیده دمی که این چنین بوی لیمو می آید؟

UserName