• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 8356
  • يکشنبه 1385/7/9
  • تاريخ :

گزارشی از سرای سالمندان کهریزک


یه روز یه پدر ، پدر پیرشو تو سبد گذاشت تا از خونه بیرونش کنه. پسرش گفت : " بابا میشه این سبد رو برام بیاری؟ " پدر علت را پرسید . پسر جواب داد : می خوام وقتی پیر شدی ، تو رو تو این سبد بذارم و ازخونه بیرون کنم.

“سرای سالمندان کهریزک، مکانی است که با کمک مردم خیّر گردانده می شود و امکانات رفاهی و پزشکی نسبتاً وسیعی برای نگهداری از سالمندان دارد. بانوان سالمند در سالنهای بنفشه نگهداری می شوند و مردان سالمند در ساختمان صنوبر. هر چند کهریزک بخشهایی برای جوانان معلول، توانبخشی و بیمارانش چون MS دارد . اما این گزارش تنها مربوط به قسمت سالمندان می باشد “

وقتی ماشین به طرف خانه سالمندان کهریزک حرکت کرد تصمیم گرفتم در طول این مسیر نسبتاً طولانی ، به سوالاتی که قرار است بپرسم فکر کنم. باید از جوانی شان، نحوه زندگی با همسرشان و چگونه بزرگ کردن کودکانشان می پرسیدم.

برای اینکه بتوانم با آنها بهتر ارتباط برقرار کنم چند کتاب در مورد سالمندان و روحیاتشان مطالعه کردم . اما با خواندن اینکه «سالمندی تغییری است که با گذشت زمان صورت می گیرد و در طول روند سالمندی یا به زبان بهتر(پیر شدن) شاهد کاهش و زوال جسم و فکر شخص هستیم» نمی شد به داشتن یک ارتباط موثر امیدوار بود.

ولی یک راه حل وجود داشت . اینکه فرض کنم به دیدن مادربزرگ و پدربزرگ خودم می روم . آنها را با تمام خصوصیاتی که به یاد داشتم تصور کردم و آنوقت سوالات پشت سرهم، در ذهنم ردیف شد. دوست داشتم در آخر به جوابی برسم که مدتهاست دنبالش هستم. چه می شود کسی پدر و مادر خود را با این وضع رها کند؟

بهتر بگویم . دلم می خواست بدانم من و امثال من که در حال بزرگ کردن فرزندمان هستیم چه چیزهایی به او یاد دهیم، چگونه زندگی کنیم، چه رفتاری با همسرمان داشته باشیم تا در آینده ، جایی شایسته وجود پدر و مادر واقعی در زندگی او داشته باشیم.

از بلوار دکتر حکیم زاده گذشتیم. بزرگ مردی که بیشتر از 30 سال پیش بنیانگذار بنای کوچک دیروز، و مجموعه بزرگ امروز است. آرامگاه ابدی اش در وسط حیاط کهریزک می درخشد . مردی که نامش همیشه در خاطره ها به عنوان یک انسان نیکوکار می ماند.

مقابل در کهریزک از ماشین پیاده شدم، باور نمی کردم این تشکیلات بزرگ فقط با کمک مردم خیّر ساخته شده باشد.

بعد از هماهنگی با مسئولین قرار شد که به بخش بنفشه ها بروم. آنجا محل نگهداری از بانوان سالمند است و از 1 تا 4 درجه بندی شده است. این طبقه بندی بر اساس شدت بیماری و کهولت افراد سالمند است . به طوری که در بنفشه 1 سالمندان هشیار و خودیار هستند و در بنفشه 4 به قول مسئول بخش « آنهایی که زندگی شان وابسته به تخت است ودچار زوال حافظه هستند».

بیشتر کار من در بنفشه 1 بود چون نیاز به سالمندانی داشتم که بتوانند به سوالاتم پاسخ دهند. سالمندان در این آسایشگاه دو دسته اند:

1 - آنهایی که فرزند و خانواده ای ندارند و در زمان کهولت و بیماری به اینجا آورده می شوند.

2 - آنهایی که فرزند دارند که خوددو گروه اند :

* گروهی که از مشکلات مالی رنج می برند. فرزندان فقیری دارند . خودشان هیچ مستمری ندارند و شوهرشان هم چیزی برایشان به جا نگذاشته است. یا زنان و مردانی که هیچگاه فرزندی به دنیا نیاوردند .

* سالمندانی که بیماری شدید و مشکل خاصی ندارد و یا فرزندان توانایی مراقبت ویژه برای آن سالمند را در خانه دارند ولی باز والدین خود را به اینجا می آورند. سالمندانی که از خانه شان ، محل آرامش و تداعی یک عمر خاطره شان دور می شوند . شاید به خاطر حرص و طمع و بی مهری ، و در کل بی ایمانی فرزندانشان.

قرار شد مددکار بخش 1 چند نفر را به من معرفی کند که از دسته آخر باشند. وارد سالن بنفشه 1 شدم. راهروی نسبتاً عریض با اطاقهایی در دو طرف آن. در هر اطاق پنجره ای به سمت فضای سبز بیرون باز می شد و بسته به اندازه آن تعداد تختهای موجود متفاوت است.

از در هر اطاق که می گذشتم نگاهی به داخل آن می کردم. به نظر من اینجا یک عده مادربزرگ دوست داشتنی زندگی می کنند که صدایشان می تواند بهترین لالایی شبهای نوه هایشان باشد . اکثراً با دیدن من لبخند می زدند و حتی در سلام کردن پیشی می گرفتند. گلدانهای کنار تختها . قاب عکس های کوچک روی میزها . لباسهای تمیز و مرتب . اینجا خانه تنهایی بانوانی است که روزی کدبانوی هنرمند خانه ای بودند و با مشکلات زندگی ساختند، و فرزندانی را بزرگ کردند که اکنون خود پدر و مادر خانه ای شده اند. اما افسوس که دیگر جایی برای مادران هنرمند دیروز و خسته از مشکلات امروز پیدا نمی شود.

در ناهارخوری چند خانم سالمند منتظر من بودند. بعد از سلام و تعارفات معمول، قرار شد با تک تک آنها به تنهایی صحبت کنم.

شروع کردن برایم مشکل بود، در مقابل من کسانی نشسته بودند که موهای سفید و چروکهای صورتشان فریاد می زد سالهای زیادی از من بزرگ ترند و من یاد گرفته بودم باید مقابل پایشان بلند شوم، پائین تر از آنها بنشینم و در طول صحبت ادب را رعایت کنم.

نمی خواستم حس کنند وسیله ای برای یک پرسش و پاسخ رسمی هستند بیشتر دوست داشتم صحبتی صمیمانه داشته باشیم.

بعد از گذشت چند دقیقه لحن صمیمی صدا و مهربانی نگاهشان کار را برایم ساده تر کرد آنها به سوالاتم پاسخ می دادند گاهی غمگین می شدند و گاهی از یادآوری بعضی خاطرات می خندیدند.

یکی از فرزندانش می گفت که در خارج زندگی می کند، تحصیلکرده است و موقعیت کاری و مالی خوبی دارد، اما تا بحال یکبار هم به مادرش پیشنهاد نداده که با آنها زندگی کند. یکی از همسری می گفت که همان سالهای اول زندگی او و فرزندانش را رها کرده و رفته . از مشکلات بزرگ کردن چهار پسر، بدون پدر می گفت. چهار پسری که یکبار بر سر دادن اجاره خانه مادر با هم دعوا کرده بودند و همین امر باعث شده بود که مادرخودش پیشنهاد دهد که او را به سرای سالمندان بیاورند. دیگر خسته شده بود. تحمل نداشت.

دیگری از اوج افتخاراتش در جوانی میگفت. اینکه مردها هم در سوارکاری به پایش نمیرسیدند..... ولی حالا. لرزش دست. منتظر مرگ.

یکی از عروسش می نالید که به او بی حرمتی کرده است و دیگری از دامادی گله می کرد که در دانشگاه تدریس می کند ، اما نمی گذارد دخترش حتی برای دیدن مادر به کهریزک بیاید. در بین حرفهایشان نکات جالبی هم بود مثل خانمی که بسیار اززن شوهرش یا همان هوویش تعریف می کرد که از جوانی با هم به خوشی زندگی کرده اند و اکنون در پیری هم از حال هم باخبرند. او زن دوم بود.

یکی از اینکه به خاطر بیماری نمی توانست روزه بگیرد غمگین بود و دیگری ناخن هایش را لاک زده بود و ابائی نداشت از اینکه بگوید سالها بی حجاب بوده است.

آنقدر سرگذشتهای متفاوت داشتند که رسیدن به یک نتیجه گیری کار دشواری بود. اما یک چیز در اکثر آنها دیده می شد و آن اینکه در ابتدا هیچ گله ای از فرزندانشان نداشتند. اظهار می کردند به خواست خود به اینجا آمده اند و از زندگی در کهریزک بسیار راضی هستند. فرزندان هم گرفتار زندگی خودشان هستند و گاهی دو سه ماه یکبار به آنها سر می زنند . ولی در طول صحبت ، وقتی احساس صمیمیت بیشتری می کردند ، کم کم شکایت از بی مهری فرزندان در کلامشان دیده می شد.

به یاد حرفهایی افتادم که چند سال پیش سر کلاس از استادم شنیده بودم: بهداشت روانی سالمندان در گروی احساس موفقیت از سالهای گذشته است. آنها اگر حس کنند جوانی شان را مفید گذرانده اند، فرزندان خوبی دارند که قدرشان را می دانند و دردوران پیری ، با شادی و رضایت بیشتری زندگی می کنند.

عزت نفس و غرور این مادران اجازه نمی داد بپذیرند که فرزندان در شلوغی زندگی روزمره آنها را فراموش کرده اند.

نمی خواستم خود را جای فرزندان آنها بگذارم اما چطور از عاقبت خود نمی ترسند در حالیکه رسول خدا(ص) می فرماید:

سه گناه است که زود عقوبت آن برمی گردد و به آخرت نمی رسد: عاق والدین، ظلم به مردم و کفران احسان.

و عاق والدین از قول امام صادق(ع) شامل کسی است که پدر و مادرخود را غصه دار کند.

بعد از تمام شدن صحبتهایم با آنها خداحافظی کردم. بعضی ها می گفتند اگر باز هم به اینجا بیایم، قصه زندگی شان را مفصل تعریف می کنند. وقتی از سالن بنفشه 1 خارج می شدم هر سالمندی که مرا می دید، با لبخند خداحافظی می کرد و دعایی بدرقه راهم می کرد.

به سمت ساختمان صنوبر حرکت کردم. محل نگهداری از مردان سالمند. ساختمان چهار طبقه ای که از 1 تا 4 دسته بندی شده بود. طبقه اول آنها که کهولت و بیماری شان بیشتر بود و طبقه 4 آنهایی که خودیار هستند و حافظه ای سالم دارند.

به طبقه آخر رفتم. فرصت کمی داشتم . به همین خاطر از مددکار خواستم کسی را معرفی کند که بتوانم تمام سوالهایم را از او بپرسم . به اطاق آخر طبقه چهار که وارد شدم حس کردم به خانه صمیمی یک پدر مقتدر آمده ام. او مردی سالمند با اندامی درشت و چشمانی با هیبت بود تمام اطرافش کتاب بود و جزوه و گلدان گل.

شعر می گفت، متن های زیبا می نوشت و اطلاعات وسیعی داشت . می گفت بعد از 50 سال از همسرش جدا شده و فرزندان به سمت زندگی خود رفته اند و او چون تنها بوده به اینجا آمده است . او هم در ابتدا احساس رضایت می کرد ، اما در آخر با افسوسی که بسیار دردآور بود از پدری گفت که روزگاری تا به سر سفره نمی آمد کسی غذا نمی خورد و اکنون چون دستمال مچاله ای او را به گوشه ای انداخته اند. دکتر ها علت تورم و زخم شدید پاهایش را کار زیاد و سنگین دوران جوانی می دانستند. جابه جائی سنگین سنگها ، برای یک لقمه نون حلال ، برای زن و بچه و زندگی .

در ساختمان صنوبر مدت زیادی نماندم. احساس می کردم اینجا بسیار دلگیر است. دیدن مردهایی که روزی مرد خانه شان بودند و نان آور همسر و فرزندان خود، در حالیکه روی تختشان نشسته اند و از پنجره به بیرون نگاه می کنند و خستگی یک عمر در چهره شان نمایان است برایم بسیار سخت بود. اما دوست داشتم بدانم هر کدام به چه چیزی یا چه کسی فکر می کنند. به روزهای قدرت جوانی که ماندگار نبود !! دوران شیرین کودکی که زود گذشت!! به پدر و مادر خود و روزگاری که غرور و جهالت جوانی نمی گذاشت حرفهای آنها را بفهمند!! اما امروز تجربه زندگی ، تمام آن حرفها را برایشان روشن کرده است.

در حالیکه از ساختمان صنوبر خارج می شدم زیرلب شعری را می خواندم:

کاش برمی داشتی

از این خواب گران، سر

تا ببینی خردسال سالخورد خویش را

کاین زمان چندین شجاعت یافته است

که بگوید: راست می گفتی پدر!

وقتی سوار ماشین شدم، از دور نگاهی به ساختمان صنوبر و سالن های بنفشه انداختم چه اسم گذاری زیبایی. مردانی چون صنوبر، قدرتمند و بانوانی چون بنفشه لطیف. در طول مسیر بازگشت چهره و حرفهای تک تک آنها از مقابل چشمانم می گذشت.

هرچند یک قانون کلی در مورد همه شان صادق نبود اما اکثر آنها زندگی زناشویی ناموفقی داشتند و یا همسر خود را بسیار زود از دست داده بودند.

بعضی ها اعتقادات محکمی نداشتند و وقتی از عقاید بچه یشان سوال می کردم با خنده طوری جواب می دادند که گویی اصلاً اهمیت ندارد.

به نظر من مشکلات سالهای پیری ، ریشه در انتخاب های افراد در سنین جوانی دارد. انتخاب روش زندگی، شریک زندگی و هدف زندگی.

شاید بهترین راه برای افرادی مثل من که برای آینده خود و فرزندانشان نگران هستند ، توکل به خدا، سعی در نیکی به پدر و مادر، تلاش برای ایجاد آرامش و محبت در خانه ، تربیت صحیح فرزند با توجه به معیارهایی که خداوند قرار داده است ، باشد.

به امید روزی که هیچ پدربزرگ و مادربزرگی سالهای آخر زندگی اش را در تنهایی نگذارند و خانه هایمان از وجودشان پربرکت گردد.

آمین .

موسسه تبیان

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName