• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1745
  • يکشنبه 1381/5/6
  • تاريخ :

ردای نور

   در خانه تنها بودم ناگهان؛

در باز شد و آسمان به خانه ام قدم گذاشت

پدرم رسول خدا بود که چهره اش چون خورشید می درخشید

پیش آمد وچنین گفت: سلام فاطمه

و چنان نگاهم کرد که گویی خستگی هایش را درنگاه خسته ام می ریزد

آهسته قدم بر می داشت.

انگار تاب و توانی چندان ندارد!

گفت : فاطمه ، احساس ضعف می کنم

   دلم مادرانه گرفت

و دخترانه بی تاب شد

گفتم: خدا نکند

گفت: فاطمه، آن تن پوش یمنی را بیاور و بر من بیانداز

به تماشایش خیره بودم

ناگهان فرزندم حسن از راه رسید

پاره تنم پیش آمد

بوی بهشت را در کلبه خاکی مان استشمام می کرد

پرسید: مادر بوی خوشی می آید، باید بوی  رسول خدا باشد

گفتم : آری پیامبردر زیر تن پوش نشسته است.

حسن به سوی تن پوش پیامبر دوید و گفت: سلام بر رسول خدا.

آیا اجازه می دهید من هم زیر عبایتان بنشینم !

پیامبر پاسخ داد : سلام پسرم ، آری  بیا

ناگهان صدائی

  حسین بودکه پرسید: مادر این بوی خوش، بوی پدر بزرگم نیست؟

گفتم: آری عزیزم این پدر بزرگ توست که با برادرت حسن نشسته اند.

اونیزسلام کرد و اجازه خواست.

پیامبر با مهربانی پاسخ داد: سلام پسرم و ای شفاعت کننده امتم، آری  بیا

جای علی خالی است! کاش اونیزهمینک اینجا بود.

  ناگهان صدای گامهای مردانه اش آمد.

نزدیک شد و گفت: سلام فاطمه جان بوی خوشی می آید ، پیامبر اینجاست؟

لبخند زنان گفتم : آری او با پسرانت هر سه در زیر این تن پوش نشسته اند.

علی جلو رفت و گفت: سلام برپیامبر خدا، آیا اجازه می دهید من نیز در کنارتان بنشینم؟

پیامبر پاسخ داد: سلام ای برادرووصی من! بیا علی جان..

 گویی در زیر آن تن پوش کوچک تنها جای من خالی بود

  پیش رفته گفتم:

ای پیامبر خدا آیا به من نیز اجازه می دهید کنارتان بنشینم؟

آنگاه پیامبر پارچه را بالا گرفت ، به آسمان اشاره کرد وچنین گفت:

((خدایا نزدیکان و عزیزان من این چند نفرند

  خدایا بستگان و حمایت کنندگان من اینهایند

خدایا گوشتشان گوشت من و خونشان خون من است

وتو می دانی  که دلم از غم و غصه شان می گیرد

خدایا من دشمن دشمنانشان هستم و دوستانشان را دوست دارم

پروردگارا گرد و غبار ناپاکی را از دامان وجودشان دور دار و آنان را در چشمه پاکی و طهارت خود شستشو ده ...))

خواهش پیامبر گویی در عرش ، همهمه افکند

اینک خداوند بود که با فرشتگان سخن می گفت:

  ((ای فرشتگان من، ای ساکنان آسمان ها

من هیچ آسمان بلندی را نیفراشته ام

و هیچ زمین درازدامنی را نگسترده ام

و هیچ ماه درخشانی روشن نساخته ام

و هیچ خورشید تابانی نیفروخته ام

و هیچ فلک گردانی روانه نکرده ام

و هیچ دریای روانی جاری ننموده ام

و هیچ کشتی وقایقی بر آب حرکت نداده ام

مگر...

مگر به د وستی این پنج نفر

این پنج تن که اینک در زیر تن پوش نشسته اند))

جبرئیل امین زبان گشود و پرسید:

بارالها، این پنج تن کیانند؟

و چنین پاسخ آمد:

((آنان اهل خانه پیامبری و خانواده پیامبر من هستند

آنان معدن رسالت و کسان رسول من هستند

فاطمه و پدرش

فاطمه و شوهرش

فاطمه و دو پسرش))

جبرئیل اینبار چنین گفت:

((خداوندااجازه می دهی به زمین فرود آیم و به سویشان بشتابم آیا می توانم در کنار این پنج تن بنشینم و در بهشت حضورشان محشور شوم؟ ))

  خداوند امانت وحی را به جبرئیل سپرد و به او اجازه سفر داد

جبرئیل در خانه ما حاضر شد و به احترام سلام کرد و گفت:

ای پیامبر خدا آیا به من اجازه می د هید تا زیر تن پوشتان بنشینم؟

پیامبر که درود خدا بر او و خانواده اش باد سلامش را پاسخ گفت و به او اجازه داده، فرمود:

ای امین وحی الهی، ای فرشته مخصوص خداوند، بیا و بنشین

جبرئیل گوشه عبا را برگرفت

واین آیه را برخواند:

   انما یریدالله لیدهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا

همانا خداوند اراده کرده است که غبار ناپاکی را از دامان حیات جاوید شما اهل بیت بزداید

و شما را در چشمه تطهیر خود شستشو دهد.

پیامبر گویی به دور دست ها بنگرد به سویی خیره شد و آرام پاسخ گفت :

((سوگند به خدایی که مرا پیامبر خود ساخته و به رسالت خود برگزیده است

داستان این تن پوش و خبر ما را در هیچ جمعی از اهل زمین و در حضو هیچ گروهی از دوستان و دوستاران ما نخواهند خواند

مگر آنکه رحمت بر آنان فرو ریزد

و فرشتگان پیرامونشان را فرا گیرند

و تا هنگامی که از هم جدا می شوند بر ایشان استغفار کنند))

  این تن پوش گویی پنجره آسمان بوددلم آرام گرفت ، گویی دیگر هیچ اندوهی نداشتدیگر دستان پیامبر نمی لرزید وچهره مبارکش زرد نبودپیامبر می خندیدو بر سر و روی حسن و حسین بوسه می زدپیامبر دهان حسن را می بوسیدو نمی دانم چراگلوی حسین را ...  
UserName