• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3213
  • دوشنبه 1389/1/23
  • تاريخ :

مسافرت به دریا

ما و دایی عباس و حسین و زندایی، با ماشین دایی عباس، رفتیم دریا.

پدربزرگ و مادربزرگ با ما نیامدند. مادربزرگ گفت که پاهایش درد میکند و بهتر است در خانه بماند. پدربزرگ پایش درد نمیکرد، اما پیش مادربزرگ ماند. گفتم: «شما بیایید برویم. شما که پا درد ندارید!» پدربزرگ خندید و گفت: «من بدون مادربزرگ هیچجا نمیروم!» گفتم: «مثل امام که بدون همسرشان غذا نمیخوردند؟!» پدربزرگ مرا بغل گرفت و گفت: «مثل امام که نوههایشان را خیلی خیلی دوست داشتند!»

ما به مسافرت رفتیم. مادرم و دایی عباس هر روز به پدربزرگ و مادربزرگ تلفن میزدند و حال آنها را میپرسیدند. من و حسین برای آنها یک عالمه سنگ رنگی و صدف از کنار دریا جمع کردیم. دایی عباس هم برایشان کلوچههای خوشمزه خرید. من پدربزرگ و مادربزرگم را به اندازهی همهی دریاها دوست دارم.

دریا

دوست خردسالان

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

 

***************************************************

 

مطالب مرتبط

فرشته ها

پایان بهانه گیری های پارسا کوچولو

حرف های درگوشی

پیشی! پیشی!

عاقل و دانا یعنی چه؟

لیوان را چه کسی شکسته؟

گنج مادربزرگ

خداوند از همه قوی تر

مهمان خجالتی

شوخی تلفنی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
فرشته ها

فرشته ها

نزدیک عید که می شود، مادرم شیرینی درست می کند. او همیشه، شیرینی های خوش مزه ای می پزد، آن وقت خانه ی ما پر از بوی شیرینی می شود.
پایان بهانه گیری های پارسا کوچولو

پایان بهانه گیری های پارسا کوچولو

پارسا کوچولو دلش می‌خواست هر روز صبح وقتی از خواب بلند می‌شود؛ به جای آنکه به مهد کودک برود همراه پدر یا مادرش به محل کار آنها برود و کنار پدر و مادرش باشد.
حرف های درگوشی

حرف های درگوشی

آقای احمدی، همسایه‏ی رضا از دنیا رفته بود. مامان و رضا به خانه‏ی آنها رفته بودند تا به خانم احمدی تسلیت بگویند. وقتی با خانم همسایه خداحافظی کردند و از خانه‏ی آنها بیرون آمدند، رضا از مامان پرسید: «مامان من در خانه‏ی خانم همسایه پسر بدی بودم؟»
UserName