• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مطالب مرتبط
  • بچه‌های خوشمزه !
    بچه‌های خوشمزه !
    زخمی‌ها را روی برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایی که در اختیار داشتیم تا آنها را پایین بیاورند. یکی از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستی داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقی فکر کرد می‌خواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانک را از جیبش درآورد و در
  • نماز شب با طعم طالبی
    نماز شب با طعم طالبی
    شبی، با حمید شریفی، تصمیم گرفتیم واقعا نماز شب بخونیم . به دلیل وجود پشه های حرفه ای و آموزش دیده، هرگز امكان خوابیدن در داخل فضای بسته نبود، به همین دلیل، شب ها بر بالای پشت بام محل اجتماعات ،می خوابیدیم . نیمه ی شب ، یكدیگر را بیدار كردیم
  • مواظب باش نخندی!
    مواظب باش نخندی!
    فرمانده‌ي محور سرش را از لاي چادر كاميون داخل كرد و گفت: «يادتان نرود شما پتو هستيد، و اهدايي مردم كه ما به جبهه مي‌بريم، سر و صدايي از خودتان در نياوريد. بعد به وقتش من مي‌آيم و اطلاع مي‌دهم كه چه بكنيد.»
عضویت در خبرنامه
  • تعداد بازديد :
  • 4071
  • دوشنبه 29/12/1390
  • تاريخ :

جغله های جبهه


بیشترشون چهارده، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر، بهشون می گفتند: سنگرسازان بی سنگر، معروف بودند به جغله های جهاد. انگار جبهه خونه خاله شون بود. نه از ترکش می ترسیدند، نه از تیر اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه بیشترشون شهید شدند مثل فرمانده شون محمد علی قیصری ،اجر نماز شبشون با خدا و لبخند بازی های ساده و طنزشون مال شما


جغله های جبهه

شهدا ستارگان درخشانی هستند که هریک می توانند عالمی را روشن کنند. (مقام معظم رهبری)

چه بچه های باحالی و چه روزهای با صفایی و چه شب های آسمونی و قشنگی بود .سرزمینی در یه قدمی بهشت ؛ نه روستایی بودند و نه شهری . از سرزمین ملائک بودند و چند روزی مهمون این کره خاکی ؛ اومده بودند تا تلنگری به دلهای زنگ زده و غافل ما بزنند .

اونچه در دفاع مقدس گذشت ، قصه خون و خونریزی ، تعصبهای خشک و توخالی و اخمای تند وخشن نبود . راز قصه اونا ، رنگ قصه گل بود و پروانه ، تبسم و لبخند مرام رویشان و نماز و اشک ، مسلک روح آسمونیشون بود .

یکی از مقرهاشون نزدیک خرمشهر بود . مقر شهید حجتی . بیشترشون چهارده – پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر ، بهشون میگفتند : سنگر سازان بی سنگر . معروف بودند به جغله های جهاد . سردار حاج مهدی علی خانی بهشون میگفت : کرفه چی ها ! یعنی کوچولوها ! خیلی هاشون از روستای حاجی آباد نجف آباد بودند .

بیشتر خاکریز های شلمچه تا جاده های کوه های حلبچه ، این بچه ها رو یادشونه . انگار جبهه ، خونه خالشون بود . نه از ترکش میترسیدند ، نه از تیر ؛ اما از خدا خیلی حساب می بردند !!! خدا رحمتشون کنه . بیشترشون شهید شدن ،مثل محمد علی قیصری فرمانده هفده ساله (طلبه شهید محمدعلی قیصری فرزند حسین که در سن 17 سالگی در تاریخ 28/7/1362 در تپه های هفت توانا والفجر4 به درجه شهادت رسید.) ، اسماعیل رحیمی ، محمد توکلی و اکبر عرب پور . اجر نماز شبشون و حماسشون با خدا و لبخند بازی های ساده و طنزشون ، مال شما و ایشالله هیچ وقت یادشون از دلمون نره .

******

شلمچه بودیم!

شیخ اکبر گفت: امشب نمی شه کار کرد. می ترسم بچه ها شهید بشن...

تو تاریکی دور هم ایستاده بودیم و فکر می کردیم که صالح گفت: یه فکری! همه سرامونو بردیم توی هم. حرف صالح که تموم شد، زدیم زیر خنده و راه افتادیم. حدود یه کیلومتر از بلدوزرها دور شدیم. رفتیم جایی که پر از آب و باتلاق بود. موشی هم پیدا نمی شد. انگار بیابون ارواح بود.فاصله مون با عراقیا خیلی کم بود، اما هیچ سروصدایی نمی اومد. دور هم جمع شدیم. شیخ اکبر که فرماندمون بود گفت: یک، دو، سه. هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای دوازده نفرمون زلزله ای به پا کرد. هر کسی صدایی از خودش درآورد. صدای خروس،سگ، بز، الاغ و...

چیزی نگذشته بود که تیربارا و تفنگای عراقیا به کار افتاد. جیغ و دادمون که تموم شد، پوتینا رو گذاشتیم زیر بغلمون و دویدیم طرف بلدوزرا.

ما می دویدیم و عراقیا آتیش می ریختند. تا کنار بلدوزرا یه نفس دویدیم.عراقیا اونشب انگار بلدوزرا رو نمی دیدند. تا صبح گلوله هاشونو تو باتلاق حروم کردند و ما به کیف و خیال آسوده تا صبح خاکریز زدیم.

******

تو تاریکی دور هم ایستاده بودیم و فکر می کردیم که صالح گفت: یه فکری! همه سرامونو بردیم توی هم. حرف صالح که تموم شد، زدیم زیر خنده و راه افتادیم. حدود یه کیلومتر از بلدوزرها دور شدیم. رفتیم جایی که پر از آب و باتلاق بود. موشی هم پیدا نمی شد. انگار بیابون ارواح بود.فاصله مون با عراقیا خیلی کم بود، اما هیچ سروصدایی نمی اومد. دور هم جمع شدیم. شیخ اکبر که فرماندمون بود گفت: یک، دو، سه

شلمچه بودیم!

گلوله صاف اومد رو آمبولانس و تیکه تیکه اش کرد. اسماعیل گفت: "حالا با نادعلی چیکار کنیم؟" حاجی گفت:" لودرو بیارید جلو". بعد دست و پای نادعلی رو گرفتند و گذاشتنش داخل بیل لودر. حاجی گفت: "تند ببریدش اورژانس.اما با احتیاط! مواظب باشید اذیت نشه!." اسماعیل پرید بالا و پیرمرادی هم ایستاد کنارش. لودر رو بستند به گاز و رفتند تا رسیدند در اورژانس. پیرمرادی پرید پایین و رفت تا امدادگرها رو خبر کنه. اسماعیل بازی اش گرفت. بیل لودر رو کمی آورد بالا. پیرمرادی و امدادگرها با برانکارد دویدن بیرون.  گلوله خمپاره ای خورد نزدیک لودر. اسماعیل حواسش رفت طرف گلوله. پیرمرادی داد زد و دستشو تکون داد. اسماعیل نگاش کرد و بیلو برد بالاتر. پیرمرادی دوباره جیغ زد و دستشو به طرف پایین تکان داد. گلوله دیگه به زمین خورد.

اسماعیل حسابی قاتی کرده بود. فکر کرد می گه بیلو خالی کن. دسته رو فشار داد. سر بیل، وارونه شد.امدادگر، جیغ زد. اسماعیل یادش اومد به نادعلی؛ که دیگه کار از کار گذشته بود و نادعلی زخمی و خونی مثل گونی ولو شد رو زمین و جیغش رفت به آسمون. اسماعیل ترسید. خواست بپره پایین. پاش گیر کرد به دسته ای و از بالای لودر پرت شد رو زمین. دم در اورژانس شده بود بازار خنده. حالا نخند و کی بخند.

*****

جغله های جبهه

شیخ اکبر فرمانده ی مقر بود و شیخ مهدی راننده ی مایلر و شوخ و خوش مزه. نزدیک اذان ظهر بود که شیخ مهدی گفت: "آهای شیخ اکبر! من می خوام یه دور با این آمبولانس بزنم". شیخ اکبر گفت: " تو بی خود کرده ای! اگه سوار آمبولانس شدی از مقر اخراجت می کنم".و رفت داخل سنگر. هنوز نرفته بود تو سنگر فرماندهی، که شیخ مهدی پرید تو آمبولانس. اکبر کاراته هم نشست کنارش. آمبولانسو روشن کرد. پشت سرشو نگاه کرد. پدال گازو فشار داد و زد دنده جلو. تا اومد به خودش بیاد آمبولانس رفت نوک خاکریز. شکم آمبولانس نشست رو سر خاکریز و مثل الاکلنگ، این طرف و آن طرف می شد.

با صدای خنده بچه ها، شیخ اکبر از سنگر دوید بیرون. دو دستی زد تو سرش و گفت: " شیخ مهدی برای همیشه برو. اصلا از جبهه برو!". شیخ مهدی سرشو از پنجره آمبولانس بیرون کرد و گفت: " حالا که رفتم تو هوا!"

******

شلمچه بودیم.

شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده . گفت: "بچه ها خوب نگاه کنید. محمد! حواست اینجا باشد . احمد! این جوری نارنجکو پرتاب می کنند. خوب نگاه کنید تا خوب یاد بگیرید. خوب یاد بگیرید که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنید. من توی پادگان ، بهترین نارنجک زن بودم. اول ، دستتون رو می ذارین اینجا ." بعد شیخ ضامنو کشید و گفت:" حالا اگه ضامنو رها کنم ، در عرض چند ثانیه منفجر میشه." داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دورداد زد:" آهای شیخ مهدی! چی کار می کنی؟ "شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجک و پرت کرد.نارنجک رفت و افتاد رو سر خاکریز. بچه ها صاف ایستاده بودند . و هاج و واج نارنجکو نگاه می کردن که حاجی داد زد :" بخواب برادر! بخواب!" انگار همه رو برق بگیره ،هیچ کس از جاش تکان نخورد . چند ثانیه گذشت . همه زل زده بودند به سر خاکریز؛ که نارنجک قل خورد و رفت اون طرف خاکریز و منفجر شد . شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت:" هان! یاد گرفتید! دیدید چه راحت بود!" فرمانده خواست داد بزند سرش که یک دفعه ای صدایی از پشت خاکریز اومد که میگفت:" الله اکبر! الموت لصدام!" بچه ها دویدند بالای خاکریز ببینند کیه؟ دیدند یه عرقی ای ، زخمی شده و به خودش می پیچه . شیخ مهدی ، عراقی رو که دید، داد زد:"حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست! ببینید چی کار کردم!"

******

اسماعیل حسابی قاتی کرده بود. فکر کرد می گه بیلو خالی کن. دسته رو فشار داد. سر بیل، وارونه شد.امدادگر، جیغ زد. اسماعیل یادش اومد به نادعلی؛ که دیگه کار از کار گذشته بود و نادعلی زخمی و خونی مثل گونی ولو شد رو زمین و جیغش رفت به آسمون. اسماعیل ترسید. خواست بپره پایین. پاش گیر کرد به دسته ای و از بالای لودر پرت شد رو زمین. دم در اورژانس شده بود بازار خنده. حالا نخند و کی بخند

دژبانی جلوی تویوتا رو گرفت و داخلش رو نگاه کرد. نگاهی به راننده ی تویوتا کرد. یه نگاه هم به شیخ اکبرکه کنار راننده نشسته بود و گفت: " این بچه رو کجا می بری؟" تا راننده خواست چیزی بگه، شیخ اکبر رو کشید بیرون و گفت: " بچه بردن ممنوع!" راننده گفت:" بابا این فرمانده است".

- بله! چی گفتی؟

و بعد گفت:" کارتت؟".

شیخ اکبر کارتشو نشون داد. گفت:" جرمت بیشتر شد". برای بچه کارت جعلی درست کردید!؟  چند قنداق تفنگ زد به شونه های شیخ اکبر و هلش داد داخل کیوسک. راننده و نگهبان با هم بگو مگو می کردند که فرمانده ی نگهبان رسید و پرسید:" چی شده؟" ماجرا رو که براش گفتند رفت و در کیوسکو باز کرد.

شیخ اکبر رو که دید، داد زد:" این که شیخ اکبر خوردمونه! فرمانده گردان بلدوزری ها". بعد مثل فیل و فنجون رفتند تو بغل هم.

نگهبان، هاج و واج نگاهشون می کرد و چیزی نمونده بود که دو تا شاخ رو سرش سبز بشه.

******

همه زل زده بودند به سر خاکریز؛ که نارنجک قل خورد و رفت اون طرف خاکریز و منفجر شد . شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت:" هان! یاد گرفتید! دیدید چه راحت بود!" فرمانده خواست داد بزند سرش که یک دفعه ای صدایی از پشت خاکریز اومد که میگفت:" الله اکبر! الموت لصدام!" بچه ها دویدند بالای خاکریز ببینند کیه؟ دیدند یه عرقی ای ، زخمی شده و به خودش می پیچه . شیخ مهدی ، عراقی رو که دید، داد زد:"حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست! ببینید چی کار کردم!"

   شلمچه بودیم!

آتش دشمن سنگین بود و همه جا تاریک تاریک. بچه ها همه کپ کرده بودند به سینه ی خاکریز.دوره شیخ اکبر نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم که یه دفعه دو نفر اسلحه به دست از خاکریز اومدند پایین و داد زدند «الایرانی! الایرانی!» و بعد هر چه تیر داشتند ریختند تو آسمون.

نگاشون می کردیم که اومدند نزدیکتر و داد زدند «القم! القم! ،بپر بالا!» صالح گفت« ایرانیند! بازی در آوردند...»عراقی با قنداق تفنگ زد به شانه اش و گفت «الخفه شو! الید بالا!» نفس تو گلوهامون گیر کرد.شیخ اکبر گفت «نه مثله اینکه راستی راستی عراقیند» خلیلیان گفت «صداشون ایرانیه» یه نفرشون، چند تیر شلیک کرد و گفت «روح روح» دیگری گفت «اقتلوا کلهم جمیعا!» خلیلیان گفت: «بچه ها میخوان شهید مون کنند» بعد شهادتینشو خوند.دستامون بالا بود که شروع کردند با قنداق تفنگ ما رو زدن و هلمان دادن که ببرندمون طرف عراقیا، همه گیج و منگ شده بودیم .نمی دونستیم چیکار بکنیم که یه دفعه صدای حاجی اومد که داد زد «آقای شهسواری، حجتی! کدوم گوری رفتین؟» هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از عراقیا، کلاشو برداشت. رو به حاجی گفت «بله حاجی بله ما اینجاییم!» حاجی گفت «اونجا چیکار می کنید؟» گفت«چندتا عراقیه مزدور و دستگیر کردیم » و زدند زیر خنده و پا به فرار گذاشتند...

فرآوری : رها آرامی

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منابع :

وبلاگ پلاک 40

وبلاگ اسطوره های آسمانی

پلاک هشت

خاطرات طنز جبهه

UserName